یکشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۳

آشپزی در پنج سالگی

ننوشته بودم؟ خوب حالا می‌نویسم. دختر کوچکتر بیشتر وقتها با من در آشپزخانه است. سیب زمینی خرد می‌کند، غذا هم می‌زند، مراقب است پیازها نسوزد. این کارها را با یک هیجانی انجام می‌دهد که گویا در حال انجام یک تجربه ناب و تکرار نشدنی است!
بعضی وقتها هم مثل همین دیشب یک هو به سرش می‌زند که «بریم کیک درست کنیم»! گاهی وقتها که چیزی کم باشد، بهانه جور می‌شود و امکان خلاص شدن از کیک درست کردن نابهنگام هست اما گاهی وقتها خوب حواسش هست و نمی‌شود بهانه آورد. 
دیشب خسته و کوفته در آخرین ساعتهای روز با هم کیک شکلاتی درست کردیم. به جز آب کردن شکلات و گذاشتن کیک در فر تقریبا همه کارها را خودش انجام داد.
سرآشپز کوچک با لبهای شکلاتی و قیافه‌ای خوشحال کیکش را خورد و گفت خیلی خوب بود. 



برچسب‌ها:

جمعه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۳

از دریچه چشمهای تو

دخترک گفت، نگاه کن سیب زمینی شکل قلبه، از من عکس بگیر!

برچسب‌ها:

شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۳

جور دیگر

از همان اولین روزهایی که شروع کرد به حرف زدن، سین و ز را یک جور دیگری می‌گوید. یک جوری که خیلی خواستنی و خوب است. از آنجا که همیشه لذت مادری با ترس آینده‌نگری محدود می‌شود، گفتم شاید بهتر باشد قبل از مدرسه این جورِ دیگر بودنش را درست کنیم. بشود مثل همه.
گفتار درمانگر جلسه آخر به من گفت:  آدمها با هم تفاوت دارند، بعضی وقتها تفاوتها از بین نمی‌روند بهتر است بپذیریمشان و با آنها خوشبخت باشیم. 


پ ن: دخترک وقتی داشت انگلیسی گوش می‌داد با تعجب گفت اِ... دیدی مثل من گفت (th)!!! گفتم خوب چون تو انگلیسی باید اینطوری باشه. گفت خوش به حالشون!!

برچسب‌ها:

خاطرات در پنج سالگی

مامان یادته وقتی کوچیک بودم...

دختر پنج سال و نیمه وقتی خاطراتش را تعریف می‌کند!

برچسب‌ها: ,

شنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۳

پس بریم اسب بخریم!

آوین: عجیبه که یک مرد دوست نداشته باشه بچش دختر باشه، چون خودش هم از یه زن به دنیا اومده!
دختر کوچکتر: اصلا مهم نیست بچه دختر باشه یا پسر مهمه که آدم بچه داشته باشه!
اظهار نظر عالمانه بچه‌ها بعد از دیدن مستندی در آرته.
 باورم نمیشه اینها همون دوتایی هستند که هر روز هزارتا راه حل به من پیشنهاد می دن تا متقاعد بشم  توی آپارتمان اسب نگه داریم.  ‌

برچسب‌ها: ,

شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۳

خیال بازی

آوین یک خانه هجده طبقه طراحی کرده با همه جزئییاتش، با دستشویی‌ها و حمام‌ها، پارک و استخر ، طبقه مهمان، طبقه دوستان و ...
از من پرسید می‌شه یک خونه اینطوری داشته باشیم؟ گفتم چرا نشه عزیزم. بعد نقشه را به پدرش نشان داد و پدرش هم گفت نظر مامانت چیه؟  نمی‌خواهیم خیالاتشان را به هم بریزیم، فکر می‌کنیم جنایتی بزرگتر از این نیست که بازی خیالی بچه‌ها را با نمی شه و غیر ممکنه خراب کنیم.
حالا رسیده‌اند به قسمت حیوانات خانگی و با خواهر کوچکتر سر اینکه اسب داشته باشیم یا یک پونی جر و بحثشان شده. هر چند دقیقه یک بار به من روجوع می‌کنند تا نظر من را هم بدانند. همین الان دختر کوچکتر از من پرسید می‌تونم وقتی سوار اسبم شدم سگ کوچکم را هم بغلم کنم!!! بله چرا که نشه!


برچسب‌ها: ,

دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۲

سرفه‌ها رفتند!

سرما فقط آنطرف پنجره است، این طرف من هستم و لذت شنیدن نفسهای آرام و منظم دخترک پنج ساله در یک شب بلند و تاریک زمستانی.

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۲

چکمه‌های عاشق کش

دختر کوچکتر به من گفت: دوست داری وقتی بزرگ شدم ازدواج کنم؟ گفتم معلومه عزیزم. گفت: الآن هیچ کس عاشق من نیست اجازه بده چکمه‌های جدیدم رو بپوشم برم مدرسه یه نفر عاشقم بشه!!

پ ن: برای خوش کردن دل دخترک، تنها جفت باقی مانده کفشها را با اختلاف دو شماره برایش خریدم به شرط اینکه وقتی بزرگتر شد بپوشد.

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۲

یادگار یک بازی

امروز رفتیم و دو تا بخیه روی پیشانی دختر کوچکتر را کشیدیم. گفت خیلی می سوزه گریم میاد! گفتم سرش را بگذارد روی شانه پدرش و هر چقدر خواست گریه کند. آدمها فقط وقتی کوچکند می‌توانند زخمها و دردهایشان را روی شانه کسی گریه کنند حیف است با ساختن قهرمانهای توخالی، این لذت بزرگ را ازشان دریغ کنیم. 
 برایش یک کتاب خریدیم و چند تا کیتی. قصه سفید برفی را خواندم و قرار است بقیه اش را هم تمام کنم. دیگر جای زخمش نمی‌سوزد و باز هم غرق بازی است. 

هیچ وقت اینجا از زخمها ننوشته‌ام شاید توان ثبت کردنشان را نداشته‌ام. اما امشب دلم خواست  از زانوهای لرزان مادری که یک زخم کوچک می‌تواند از پا بیندازدش بنویسم و از قلبی که زود به تپش می‌افتد و نفسی که زود به شماره. شاید وبلاگ هم شانه مهربانی بشود برای مامان قهرمانی که گریه نمی‌کند.


برچسب‌ها:

جمعه، آذر ۰۸، ۱۳۹۲

خوابهای عاشقانه در پنج سالگی


دختر کوچکتر با صدای آرام برای من خواب دوستش را تعریف می‌کنه:  دوستم خواب دیده لبهای ... را بوسیده!

برچسب‌ها:

دوشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۲

سوالهایی که بزرگ می‌شوند

دختر کوچکتر از من پرسید آدمها خودشون انتخاب می‌کنند بچه‌شون چی باشه؟
- نه
- پس کی انتخاب می‌کنه؟
- قانونهای طبیعت
- یعنی چی؟
- یعنی همون چیزی که باعث می‌شه شب روز بشه، بهار پاییز بشه، برگها بریزن، بعد از بارون رنگین کمون دربیاد. 
- یعنی تو تصمیم نگرفتی من دختر باشم
- نه
- دوست داشتی بچه‌ت دختر باشه یا پسر؟
-من هم پسر دوست داشتم هم دختر
- خوشحال نشدی من دختر شدم
- وقتی دکتر داشت تو رو توی مانیتور به ما نشون می‌داد، تو دستها و پاهات رو تکون دادی، دیگه مهم نبود دختری یا پسر. فکر کردم این همون چیزیه که همیشه می‌خواستم ... مطمئن باش اگر می‌تونستم انتخاب کنم حتماً حتماً حتماً تو رو انتخاب می‌کردم..

برچسب‌ها:

چهارشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۲

پنگوئنی که دلتنگی می‌آورد

چند روز پیش، دختر کوچکتر پنگوئن کوچک پلاستیکی‌اش را به من نشان داد و گفت مواظب باشم دیگر این پنگوئن را نبیند چون چشمهایش شبیه ویاناست و با دیدنش دلش می‌خواهد گریه کند!

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۲

به مناسبت پانزده شهریور

دیدم یادم رفته اینجا بنویسم، تولد دختر کوچکتر بود. حالا دیگر پنج ساله است و دوست دارد وقتی بزرگ شد مامان بشود و اگر یک وقتهایی رفت سر کار، من بچه‌اش را نگه دارم. شاید با ایدق عروسی کند و بچه‌اش باید دختر باشد و اسمش را گلخانه بگذارد.
دوست دارد شنا یاد بگیرد و شیرجه بزند در قسمت عمیق و هر بار توی وان حمام نشانم می‌دهد که چقدر خوب می‌تواند نفسش را زیر آب حبس کند.
اشکش دم مشکش است برای هر کس و هر چیزی می‌تواند گریه کند. گریه از سر دلتنگی البته و گرنه بهانه گیر نیست. مثلاً همین دیشب توی آلبوم عکسش روی عکس آدمهایی که دوست دارد قلب چسباند و کمی هم اشک ریخت. چند وقتی است که احساس می‌کنم حرف سرش می‌شود و دلیل بعضی چیزها را که توضیح می‌دهم قبول می‌کند.
از دوچرخه سواری فقط پدال زدن را می‌داند و ترمز گرفتن و کنترل جهت با من است. نقاشی‌هایش قشنگ و عجیب شبیه نقاشی‌های آوین است. با خواهرش همان اندازه که بازی می‌کند بگو مگو و بحث هم می‌کند. هر چند که فکر می‌کنم با خواهر بزرگش زیاد سر سازگاری ندارد اما آنچنان ذوب در شخصیت اوست که همه چیزش را مطابق سلیقه او انتخاب می‌کند.
بچه پنج ساله داشتن خیلی خوب است. گاهگاهی بوسه کوچکش مرا از فکرهایم رها می‌کند. کنجکاوی همراه با پشتکارش مربوط بچه‌ها از کجا به دنیا میان؟ مرا می‌خنداند و آرزوهای قشنگش مرا عاشق می‌کند.

برچسب‌ها:

شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۲

اولین تصمیم کبری

دیدم صدای گریه‌اش از اتاق میاد، گفت که خجالت‌زده‌اش کردم! فکر کردم اشتباه می‌شنوم یا دنبال صفت دیگری است که پیدا نکرده. اما دوباره تکرار کرد: تو من رو خجالت‎‌زده کردی، من تصمیم گرفته‌ بودم امشب مسواک نزنم، اما تو گفتی برام کتاب نمی‌خونی! چرا نفهمیدی من تصمیم گرفته بودم!
ناخواسته غرورش را شکسته بودم، اما نفهمیدم چرا خجالت زده شده؟ مسواک که نزد، کتاب هم خوندم، اما یاد گرفتم به تصمیم‌هاش احترام بگذارم حتی اگر تصمیمش مسواک نزدن باشه. باید بهش یاد بدم تصمیم‌های بهتری بگیره! برای اولین تصمیم یه کم به بیراهه رفته!

برچسب‌ها:

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۲

کتابهایی برای بیدار شدن

امشب قبل از خواب برای دختر کوچکتر خواندم:
"پری به شاهزاده شهر نفرین شده گفت: هیچ جادویی در برابرعشق یارای مقاومت ندارد. باید عاشق بشوی تا خوشحالی به سرزمینت برگردد!"


برچسب‌ها: ,

چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۲

دنیا از چشمهای یک دختر چهار سال و هفت ماهه

1- به درختهایی که شاخه‌هاشون از اون طرف گذر رسیده به شاخه‌های درختهای این طرف گذر، نگاه می کنه و می گه: مامان نگاه کن انگار عاشقن، دارن همدیگه رو بوس می کنن!


2- گوش کن! انگار داره آواز میخونه! می‌شنوی؟
(صدای کشیده شدن چرخِ کیف خواهر بزرگتر به سنگفرش خیابان)

برچسب‌ها:

شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۱

وقتی می گی دوسِت دارم...


اینکه یک مادر بنویسد بچه‌اش را دوست دارد خوب خیلی چیز غیر قابل انتظاری نیست. خیلی از این دوست داشتن‌ها و به تبع آن فداکاری و جانفشانی کردن‌ها، غریزی است. پلنگ‌هایی که آهوها را پاره پاره می‌کنند هم بچه هایشان را دوست دارند شیرها هم همینطور، اسب‌ها و مرغ‌ها و ماهی‌‎ها و سوسک‌ها هم حتما بچه‌هایشان را دوست دارند.
اما امروز دلم خواست بچه‌ها مامان‌هایشان را از روی غریزه دوست نداشته باشند، دلم خواست  نیرویی بالاتر از غریزه به دخترک دستور داده باشد بیاید توی آشپزخانه و بگوید: فقط می خوام بوست کنم، آخه خیلی دوسِت دارم.

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۱

جودو یعنی حق نداریم چنگ بزنیم باید مشت بزنیم !

علاقه به جودو از کی و کجا در دخترک پیدا شده را نمی‌دانم اما می‌دانم به خاطرش حاضر شده از دوستها و مربی رشته قبلی بگذرد. شناختش هم به همان جمله تیتر محدود می‌شود. حریفی هم ندارد و آوین مجبور است نقش حریف را بازی کند که اگر مشت و لگدی دردناک نصیبش شود جودوی من‌درآوردی به همان چنگ و چنگ زدن ختم می‌شود.

برچسب‌ها:

پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۱

حرف که می‌زنی انگار شعر می‌گی

خیلی سرده، همه جام یخ کرده فقط قلبم گرمه!

برچسب‌ها:

جمعه، دی ۲۹، ۱۳۹۱

گفت آخه دستهات خسته شدن

هر چی گفتم بیا روی هم را ببوسیم قبول نکرد. مجبورم کرد دستمال خیس را بگذارم یه گوشه، دست‌کش سه لایه مرطوب و چسبناکم را دربیاورم و بعد  دستهام را بوسید، دختر چهار ساله من ...




برچسب‌ها: