من در نقاشیهای دخترهای کوچکم، زنی با موهای شینیون شده، کفشهای پاشنه بلند و پیراهنهای پف دار هستم. زنی که کیف کوچکش را با ظرافت در دست گرفته و گوشوارههایش در باد تکان خورده و مژههای برگشتهاش زیر سایههای رنگارنگ محو شده. زنی هستم با صدای بی نظیر در حال خواندن روی سن، زیر نور لامپهای رنگارنگ، جلوی چشم متحیر تماشاگران بیشمار.
همیشه فکر میکردم بچهها با نقاشیهایشان مادری را که من نیستم به رخم میکشند. مادری که دوست دارند باشم و من ناتوان از برآوردن خواستهشان نقاشیهای تقدیمی را بایگانی میکردم.
تا اینکه دیروز چشمم به نقاشی آوین که هفتهها است به زور کنار کامپیوترم چسبانده، افتاد. با خط خودش یک جور بزرگ و تاکید آمیزی نوشته مامانِ آوین. ناگهان حال پیغمبری را پیدا کردم که برای اولین بار بر او وحی نازل شده باشد. قلبم گرم شد و باور کردم زن زیبای بینظیرِ تحسینبرانگیزِنقاشیها، مامانِ آوین است. خودِ خودِ من!
برچسبها: روز مادر