پنجشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۲

از روزهای هفت سالگی

در جستجوی نسخه اسرارآمیز..
آوین هر روز دنبال راهی، روشی، چیزی است تا همه آرزوهایش را برآورده کند. اقتضای هفت سالگی است؟ به خاطرکتابهای تخیلی است که می‌خواند؟ شاید هم تقصیر من است که گفتم: حتما یک راهی هست.....

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۲

از نقاشی‌های بچه‌ها


برچسب‌ها: ,

شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۲

اولین تصمیم کبری

دیدم صدای گریه‌اش از اتاق میاد، گفت که خجالت‌زده‌اش کردم! فکر کردم اشتباه می‌شنوم یا دنبال صفت دیگری است که پیدا نکرده. اما دوباره تکرار کرد: تو من رو خجالت‎‌زده کردی، من تصمیم گرفته‌ بودم امشب مسواک نزنم، اما تو گفتی برام کتاب نمی‌خونی! چرا نفهمیدی من تصمیم گرفته بودم!
ناخواسته غرورش را شکسته بودم، اما نفهمیدم چرا خجالت زده شده؟ مسواک که نزد، کتاب هم خوندم، اما یاد گرفتم به تصمیم‌هاش احترام بگذارم حتی اگر تصمیمش مسواک نزدن باشه. باید بهش یاد بدم تصمیم‌های بهتری بگیره! برای اولین تصمیم یه کم به بیراهه رفته!

برچسب‌ها:

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۲

کتابهایی برای بیدار شدن

امشب قبل از خواب برای دختر کوچکتر خواندم:
"پری به شاهزاده شهر نفرین شده گفت: هیچ جادویی در برابرعشق یارای مقاومت ندارد. باید عاشق بشوی تا خوشحالی به سرزمینت برگردد!"


برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۲

از معجزات روز مادر

من در نقاشی‌های دخترهای کوچکم، زنی با موهای شینیون شده، کفش‌های پاشنه بلند و پیراهن‌های پف دار هستم. زنی که کیف کوچکش را با ظرافت در دست گرفته و گوشواره‌هایش در باد تکان خورده‌ و مژه‌های برگشته‌اش زیر سایه‌های رنگارنگ محو شده‌. زنی هستم با صدای بی نظیر در حال خواندن روی سن، زیر نور لامپ‌های رنگارنگ، جلوی چشم متحیر تماشاگران بیشمار.
 همیشه فکر می‌کردم بچه‌ها با نقاشی‌هایشان مادری را که من نیستم به رخم می‌کشند. مادری که دوست دارند باشم و من ناتوان از برآوردن خواسته‌شان نقاشی‌های تقدیمی را بایگانی می‌کردم.
تا اینکه دیروز چشمم به نقاشی آوین که هفته‌ها است به زور کنار کامپیوترم چسبانده، افتاد. با خط خودش یک جور بزرگ و تاکید آمیزی نوشته مامانِ آوین. ناگهان حال پیغمبری را پیدا کردم که برای اولین بار بر او وحی نازل شده باشد. قلبم گرم شد و باور کردم زن زیبای بی‌نظیرِ تحسین‌برانگیزِنقاشی‌ها، مامانِ آوین است. خودِ خودِ من!

برچسب‌ها: