شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۹

رو بدین بالا و پستی ها بدو*

عصرها می رویم پارک، کمتر هم صحبتی پیدا می شود و شاید بهتر باشد بگویم کمتر رغبت می کنم سر حرف را باز کنم یا اگر کسی شروع کرد خیلی حوصله ادامه دادن ندارم. بیشتر دوست دارم به بازی کردن بچه ها نگاه کنم. به اینکه چطوری به هم محبت می کنند، چطوری به هم زور می گویند، چطوری خواسته خودشان را موجه جلوه می دهند و چطوری با همه اینها از بازی کردن لذت می برند. 
بچه هایی هستند که همیشه بین آن همه بچه خیلی راحت می شود پیدایشان کرد. مادرهایشان دورتر نشسته اند و با چند تا زن و مرد مثل خودشان گرم حرفند و حواسشان به هیچ چیز نیست. بچه های با جسارتی هستند، نمی گذراند کسی حقشان را بخورد و از نگاه ملامت گر مامان و باباهای دیگر هم هراسی ندارند. کارهای خطرناک می کنند، نفست بند می آید، هیچ کس کمکشان نمی کند وقتی خودشان را از میله های فلزی سرسره بالا می کشند یا وقتی هوس می کنند از آن بالا با سر بپرند پایین! وقتی زمین می خورند و دست و پایشان زخمی می شود با نگاه های کوچکشان برانداز می کنند ببینند که مامان و بابایشان فهمیده یا نه  اگر نه که یک نفس راحت می کشند و باز هم دویدن را از سر می گیرند.
از همه سنی هستند از یک ساله تا هفت هشت ساله. گاهی وقتها که آوین دوچرخه اش را می آورد یکی دو تا از همین هفت هشت ساله ها می آیند و از من می خواهند که با دوچرخه بازی کنند و اگر جواب به هر دلیلی منفی باشد سرخورده نمی شوند و راحت قبول می کنند .................
با خودم فکر می کنم بچگی کردن یعنی همین، یعنی جرات داشته باشی چیزی را که میخواهی به زبان بیاوری، جسارت خطر کردن داشته باشی و اینکه یاد بگیری هر خطر کردنی بالاخره عواقبی دارد، بچگی یعنی همین که یاد بگیری لذت بازی کردن را به خاطر این زخمهای کوچولو موچولو از دست ندهی. بچگی یعنی این که خودت باشی همانطور که فکر می کنی خوب است.
گاهی وقتها تربیت یا آن چیزی که ما تربیت می نامیمش بچه را به سوی خود نبودن سوق می دهد به سوی اینکه کس دیگری باشد که بهتر است باشد. این تربیت پنس و ذره بینی خیلی نمی تواند محصول مرغوبی تولید کند. نهایتش بشود یک گل گلخانه ای تر و تمیز و خواستنی، من اما دلم از این گیاه های وحشی صحرایی می خواهد. همان ها که با قطره ای آب قد می کشند و می بالند و نگاه قضاوت گر رهگذران را به پشیزی هم نمی گیرند. شاید یک روز بروم با یکی از این مامان ها (که دغدغه این را ندارند که بچه شان لطفاً و خواهش می کنم بگوید ویا روزی چند ساعت موسیقی گوش بدهد و ال بکند و بل بشود)، دوست بشوم. شاید کشف کنم چطور است که چیزهایی را که من گرد جهان دنبالش می گردم اینها توی کوزه شان دارند!


* رو بدین بالا و پستی ها بدو    تا شوی تشنه و حرارت را گرو

جمعه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۹

کتاب هایی برای روزهای آبله مرغانی




این روزها داریم کم کم با آبله مرغان خداحافظی می کنیم اما خواستم تجربه شخصی خودم را در باره این بیماری مهربان که بالاخره دیر یا زود سراغ همه می رود، بنویسم. روزهای تب و خستگی و دل درد خیلی طولانی نیستند و به سرعت سپری می شوند اما برای بچه های سه سال به بالا که به تغییرات ظاهری خود حساس هستند تازه آبله مرغان از وقتی شروع می شود که دانه ها قرمز می شوند و شروع به خشک شدن می کنند. 
یادم می آید آوین برای اولین بار که خودش را در آینه دید خیلی غمگین شد از اینکه صورتش زخم شده و کمی هم ترسیده بود. بعدها یادم افتاد توی کتابخانه کتابهایی دیده بودیم که خیلی سرسری از کنارشان گذشته بودیم، کتابهایی که روزهای سخت گریه و خستگی می توانستند دوستهای خوب و مهربانی باشند! فکر می کنم برای بچه ها خیلی اطمینان بخش است که بخوانند حتی مثلاً بابا نوئل هم آبله مرغان می گیرد یا چه می دانم شخصیت های محبوب دیگری که توی ذهنشان همیشه تحسینشان می کنند را با دانه های قرمز روی صورتشان ببینند. خلاصه از ما که گذشت دختر کوچولو هم کوچکتر از آن است که بفهمد دقیقا چه بر سر ریخت و قیافه اش آمده این روزها، اما امیدوارم این تجربه برای بقیه مفید باشد.


چهارشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۹

یک روز بارانی در مطب زانکویچ

دختر کوچولو هم بالاخره آبله مرغان گرفت و حالا دانه های کوچک و بزرگ همه جا مشغول زاد و ولدند. دیشب و شب قبلش خوب نخوابیده ام. می ترسیدم صورتش را بخاراند و جای آبله ها بماند. با هر تکانی بیدار شدم و سعی کردم جابجایش کنم اما صبح دیدم یکی از دانه ها که روی گونه است ترکیده که شاید به خاطر این باشد که رویش خوابیده. 
با داروهای آوین می شد مداوایش کرد اما می خواستم یکجا توی دفترچه سلامتش همه چیز با جزییات ثبت بشه ! نه واقعیت این است که خیلی خسته بودم و دوست داشتم یک نفر که خیلی آرام و مهربان باشد به من با لبخند بگوید نگران نباش همه چیز خوبست واکسنی که چند روز پیش زده ای هیچ تاثیری در آبله مرغان و وخیم کردن شرایط ندارد، دانه روی گونه خوب می شود، جایش نمی ماند. یک نفر که بپرسد خوب خودتون چطورید!
باران می بارید یعنی چند روز است که یک ریز می بارد. اخبار خانه های خراب شده و آدم های بی سرپناه را نشان می دهد. هلی کوپترهای قرمز و تجهیزات کمکی، فروشگاههای بزرگ و هتلهای چند ستاره که باران حریفشان نشده و حالا آدمهای خیس و نگران را توی خودشان جای می دهند. آدمهای مال باخته را نشان می دهد که نگران آینده اند و اشک می ریزند از دیدن خانه خراب شده شان و از دارو ندارشان که رقص کنان با رودخانه گل آلود همسفر شده اند... دیر می شود را ه می افتیم صبح با زانکویچ حرف زده ام وقت گرفته ام برای نمی دانم ساعت چند یعنی آنقدر خسته بودم که دقیق متوجه نشدم. 
می نشینیم توی مطب سحر آمیز زانکویچ . چشم می دوزم به تابلوی آبرنگی روی دیوار که عکس پل و باران را که دوباره شروع به باریدن کرده منعکس می کند. 
 دختر کوچولو وقتی ساکت است وهی نمی پرسد*?c'est quoi خیلی مظلوم می شود مخصوصاً که سعی می کند دو دستش را ثابت روی دسته های صندلی نگه دارد. آبله مرغان از آن مریضی هایی است که هیچ مامانی نمی گوید کاش من جای تو مریض می شدم، یه نفس راحت می کشی که بالاخره این شتر در خانه تو هم خوابیده و اگر این هم نبود خیلی غیر قابل تحمل بود!
به فاصله چند دقیقه خانم پیری وارد مطب می شود. با صدای بلند سلام می کند و هنوز لباسهایش را در نیاورده با دختر کوچولو خوش و بش می کند. دختر کوچولو با تعجب به موهای نارنجی خانم پیر که حالا می خواهد مامی صدایش کند نگاه می کند. مامی لباسهایش را توی ساک بزرگش جا می دهد و بی مقدمه از مزایای کیفهای بزرگ می گوید و بعد بدون اینکه حتی یک نقطه بین جمله اش فاصله بیفتد از من می پرسد آیا من همین یک بچه را دارم! گمانم به خاطر کیف نه چندان بزرگم این را می پرسد؟ به دخترک اشاره می کند و با صدای بلند می پرسد:
ـ مریض است .
ـ  بله آبله مرغان دارد.
و بعد همانطور بلند بلند ادامه می دهد:
ـ قدیم ترها در فرانسه آبله مرغان را در خانه درمان می کردیم، با پودر تالک....... حالا همه چیز عوض شده باید حتماً به پزشک مراجعه کرد. می دانید من هشتاد سالمه. هشت و صفر ....... به من میاد...... دوست دارم تا صد سالگی عمر کنم چرا که نه !
همین طور که دارد به حرف خودش بلند می خندد مجالی پیدا می کنم که من هم دو کلمه حرف بزنم . می گویم تا صد و بیست سالگی! 
بدش نمی آید تعارف هم حتی نمی کند که زیاد است و می گوید بله صد و بیست سالگی بهتر است و باز هم می خندد.
زانکویچ هنوز نیامده و دکتر مطب کناری می آید و در را می بندد می دانم سر و صدا اذیتش کرده خانم پیر به روی خودش هم نمی آورد. جابه جا می شود و دامنش را کمی صاف می کند. تپل مپل است، چاق و چله. به من نگاه می کند لبخند می زند و می گوید من که جوان بودم از شما هم لاغرتر بودم. توی دلم می گویم شوخی نکن!! ولی خوب سه تا زایمان کردم و بعد پیر که بشوی چاق هم می شوی حالا شما هم می بینید که در پیری چقدر آدم عوض می شود. 
بعد می پرسد کجا زندگی می کنم و می گوید چهل سال در این محله زندگی می کرده، چه روزگاری گذرانده! عجب محله آبادی بوده چند تا بقالی داشته و حالا همه یکی یکی برچیده شده اند و مردم از فروشگاههای بزرگ خرید می کنند. اگر دیر وقت بروی سراغ آشپزخانه و ببینی روغن نداری که نمی شود راه بیفتی بروی فروشگاه...................
خانم دورگه ای که به نظر می رسد چینی فرانسوی باشد از راه می رسد. مامی که مجلس گرم کن خوبی است بی مقدمه با خانم تازه وارد که حالا رفته از قسمت مجله ها یکی را انتخاب کرده و نشسته ، شروع به حرف زدن می کند. خانم که خیلی راحت نیست فقط لبخند می زند ............
مامی می خواهد جلوتر ازهمه برود و زانکویچ را ببیند می گوید فقط یک نسخه را باید نشان بدهد آقایی که قبل از خانم دو رگه رسیده خیلی راضی نیست. زانکویچ می آید، اخم می کند و می گوید باز هم شما؟ مشکلی پیش آمده؟ اگر فقط یک نسخه است همین جا منتظر باشید برایتان می نویسم. مامی اخم می کند و لب بر می چیند و ما همراه زانکویچ راه می افتیم.
زانکویچ پیرمرد سپید موی دوست داشنی است پزشکی نوعدوست و مهربان. هیچ وقت عجله ندارد حتی اگر تو را مابین مریض ها قبول کند به اندازه کافی وقت می گذارد. حال همه اعضای خانواده را می پرسد.
دختر کوچولو را می بیند می گوید خیلی خوب است که آبله مرغان گرفته ای. می گوید واکسنی که قبل از آبله زده هیچ خطری ندارد. می گوید جای آبله  روی گونه نمی ماند.
می گوید خوب خودتون خوبید؟ شما و همسرتون باید خیلی خسته شده باشید ..............

پنجشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۹

دنیای پیرامون من



برداشتهای یک دختر چهار سال و نیمه ازدنیای اطرافش:

برایش توضیح می دهم که موظب باشد خواهرش قطعات کوچک اسباب بازی ها را نخورد. در جواب سوالش که می پرسد: مگه چی می شه؟  خیلی کوتاه و گذرا و بدون اینکه وارد جزییات بشوم می گویم مثل وقتی است که غذا توی گلوت گیر می کنه و خطرناکه.
با دوستش مشغول بازی است که تاکید می کند: مواظب باش، اگه خواهرم اسباب بازی کوچولوها رو بخوره می ره تو آسمون!

تب دارد و گلویش درد می کند ،روی کاناپه ولو شده وهر از چندی به من و پدرش یادآوری می کند که حالش خوب نیست. یهو نمی دانم چه می شود که می گوید من یه ایده خوبی دارم یه روز آن ـ سسیل و فلورانس (معلمهای مدرسه اش) و بچه ها را دعوت کنیم بیان خونمون با هم فیلم باربی های شمشیرباز رو ببینیم!!

وارد راهروی دراز و باریک و تاریک نونو می شویم دختر و پسر شانزده، هفده ساله ای اولین ب وس ه هایشان را به سبک فرانسوی تجربه می کنند! کمی سرعتم را تند می کنم تا نگاه کنجکاو دخترک تا ته قضیه را نکاود که به اعتراض می گوید مامان عجله نکن بذار ببینم چرا می خوان با هم بحث کنن!


نمی دانم چطور  پوستر تبلیغ یک دارو، روی شیشه داروخانه می تواند تمام اساس نشانه شناسی دخترک را به هم بریزد.
تصویر یک میمون که روی با س ن مبارکش یک قلب قرمز است و هر وقت گذار ما به داروخانه می افتد دخترک بدون مژه زدن به آن خیره می شود. قلب قرمز که تا حالا فقط نشان عاشق شدن و دوست داشتن بود  و جایش پایین دوستت دارم هایی که نثار پدر و مادر و بابا نوئل می شد حالا اینجا چه کار می کند؟!
مامان چرا این میمون روی با س نش قلب عاشق داره!! یعنی عاشق کی شده؟
نه عاشق نشده این یعنی اینکه وقتی می ره دستشویی .... خیلی راحت نیست و باقی قضایا
چند روز بعد مامان وقتی آدم عاشق می شه روی با س نش قلب در میاد بعد نمی تونه بره دستشویی!!!
و این قصه در ابعاد گوناگون که در نوشتن نیاید و خواندن را نشاید ادامه دارد!

شنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۹

خیالهای یک آوین کوچک 1

فقط خیالهای لطیف و رهای یک کودک می تواند آنقدر دور برود که در خیابان یک نفر را با سوپرمن اشتباه بگیرد و خیلی مطمئن با خوشحالی فریاد بزند: 
Eh "Super man" où vas-tu?
آهای سوپرمن کجا می ری؟


چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۹

برای دخترک موفرفری من

همینطور که داشتم فرهای موهایش را از هم باز می کردم انگشتهای کوچکش را آرام بوسیدم! فکرش را بکن با همین دستهای کوچولو برای من یک قلب قرمز اکلیلی درست کرده روی اتیکت سفیدش هم نونو نوشته جشنت مبارک مامان!