سه‌شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۱

من، بچه ها و مامان

آوین آینه را دو دستی جلوی صورتش گرفته و سعی می‌کند با آدامسش بادکنک درست کند. هنوز اول راه است و هر بار که آدامسش کمی پف می کند با آرنجش به من که کنارش هستم می‌زند که تماشا کنم.
دختر کوچکتر شعر می‌خواند، من تکرار می‌کنم و یک جاهایی را که اشتباه کرده درست می‌کنم. تحکم‌آمیز با من حرف می‌زند مثل اینکه مثلا من دخترش باشم و من اشتباه کرده باشم.
 برای خودم ‌نوشته‌ام با بچه‌ها چطوری رفتار کنم، ورقه که حالا روغنی شده توی آشپزخانه است. گهگاهی که بهش نگاه می‌کنم خوشحال می‌شوم و به قول آوین دلم می خواهد یک ستاره سبز به خودم بدهم بعضی وقتها هم آه می‌کشم. برای یک آدم معمولی، مادر خوب بودن به این سادگی‌ها نیست. 
 این روزها من خیلی خودم را با مامان مقایسه می‌کنم و خیلی وقتها هم دلم می‌خواهد به مامانم ستاره سبز بدهم. خیلی وقت است با هم خلوت نکرده‌ایم همیشه در حضور دیگران و از همین چیزهای معمولی حرف زده‌ایم. دوست دارم یک بار دست‌هایش را بگیرم و بگویم چقدر ستاره سبز بهش بدهکارم. اما می‌ترسم اشکهام سر بخورد. آوین خیلی از پیر شدن من می‌ترسد و من از ترسیدن او و از پیر شدن مادرم و انگار این یک زنجیره است که همینطور ادامه دارد. 



جمعه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۱

از آرزوهای کوچک ما


دختر شش سال و نیمه: من آرزومه آشپز بشم. همه غذاهای خوشمزه رو بپزم دیگه آرزوم نیست شیرینی فروشی داشته باشم!
دختر سه سال و نیمه: من آرزومه یه سگ کوچیک با یه گیتار داشته باشم. شبا تا صبح آهنگ بزنم دیلینگ دیلینگ دیلینگ بعد همین طوری بخونم!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۱

از هنرهای دختر کوچک‌تر

در حالیکه چهار دست و پا روی زمین خودش را می‌کشد یکی یکی حیوانات را تقلید می‌کند: مامان اسب اینطوری راه می ره، گربه اما اینطوری می کنه، سگ‌ها اینطورین، قورپاره‌ها هم همش می‌پرند!
قورپاره را اصلاح نمی‌کنم، توی هر خانه‌ای باید یک بچه کوچک باشد که کلمات را پس و پیش و اشتباه بگوید، اینطوری زندگی خیلی قشنگ‌تر است.

برچسب‌ها: