یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸

هاییتی

توی روزنامه به نقل از مدیر یک یتیم خانه نوشته بود:ا
بچه ها داشتند کارتون سفید برفی را نگاه می کردند که یهو زلزله آمد و همه شان لابه لای خاک و سیمان و فریاد و آژیر خطر ناپدید شدند.....ا

جمعه، دی ۲۵، ۱۳۸۸

تجربه تازه

برای خودم کارهای زیادی تراشیده ام و برنامه های زیادی دارم.  هربار به خودم نهیب می زنم که مهمترین وظیفه من بزرگ کردن دو تا آدم کوچولو است که آینده شان در گرو رفتارها و عکس العمل های کوچک امروز من است. اما خوب هر چقدر هم که برنامه ریزی داشته باشی و یادت باشد که کارهایت به ترتیب ارزشی که دارند اولویت بندی کنی  باز هم برای انجام چند تا کار با هم زمان کم می آوری.ا
به پیشنهاد دوستی  تصمیم گرفتیم برای بچه ها برنامه های مشترکی در نظر بگیریم و تئاتر و سینما و فعالیت های بیرون از خانه را بین خودمان تقسیم کنیم . این طوری علاوه بر اینکه کمی در وقت صرفه جویی می شود بچه ها هم روابط جدیدی را تجربه می کنند.ا
برای بار اول، وقتی آوین را تا پارکینگ همراهی می کردم آرام در گوشش زمزمه کردم اگر دوست نداری تنها بری هنوز دیر نشده به من بگو، که با صدای بلند و محکم گفت نه من دوست دارم برم!ا
وقتی گذاشتمش روی صندلیش و کمربندش را بستم گفت مامان خیلی دوستت دارم، بعداً میام خونه!!ا  
این اولین بار برای من هم یک تجربه تازه بود فکر می کردم دخترکم چه زود بزرگ شد، حالا کنار دوست کوچولویش نشسته و همراه پدر و مادرش برای اولین بار بدون ما می خواهد نمایش عروسکی ببیند!ا
شب وقتی برگشت شکسته و بسته تعریف می کرد چی دیده مامان یه  کلاه بزرگ بود، از توی اون خرگوش اومد بیرون،  وبعد یک بدجنس بود که خوب نبود،بعد با عروسکها دوست شد. عروسکها با هم رقصیدن بعد همه اومدن بیرون  ما هم دست زدییم .ا


پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸

زنگ تفریح

برف باریده و همه جا را سپید کرده. آفتاب دو روز است روی این سپیدی نامنتهی نور می پاشد اما حریفش نمی شود. سوز و سرما دانه ها کوچک برف را سخت به هم فشرده پا که رویشان می گذاری زمختی سنگهای نخراشیده زیرپایت سپیدی معصوم برفها را از یادت می برد!ا
ویروسها برای چند روز مهمان بدن کوچک بچه ها بودند این بار از آن نوعی که مجبوری هر چه داری بشویی و تمیز کنی. همین که هر چه خورده بودند را با شدت تمام پس می دادند، تب فروکش می کرد، هذیانهای شبانه تمام می شد و خواب گرم چشمهای کوچکشان را تسخیر می کرد و تو فکر می کردی همه چیز تمام شد. اما باز با صدای سرفه های آن دیگری بیدار می شدی و بعد از اینکه همه راه حل ها  را برای خواباندن سرفه امتحان می کردی دیگر صبح شده بود  و خواب از سر همه پریده بود
حالا بچه ها خوبند و  با انرژی دارند کم کاری های این چند روزه را جبران می کنند!!ا
می دانم این هم یک قسمت از داستان مادر یا پدر شدن است، بخشی که هر چند تلخ است اما شیرین هایی هم دارد که به تو کمک می کند با قدرت ادامه بدهی. وقتی می بینی گرمای آغوش تو بهترین و امن ترین پناه یک موجود کوچک است، وقتی در تاریکی شب دست های کوچکی را در دستت می گیری و هر بار که کابوس های شبانه می آیند فقط کافی است که آن دست ها را بفشاری و آرام زمزمه کنی نترس من اینجا کنار تو هستم و همین می شود پایان یک خواب ترسناک، قلبت گرم می شود و خستگی از یادت می رود.
امروز به خودم زنگ تفریح داده ام هرچند که می دانم این هم مثل همه زنگ تفریح های دنیا خیلی زود تمام می شود اما همین چند ساعت هم کافی است تا نفسی تازه کنم و خستگی جسمی این روزها را از یاد ببرم.  

جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۸

BONNE ANNEE

دو هزار و ده از راه می رسد مثل همه صدها و هزارهای دیگر. برای چند دقیقه در بین هیاهوی بن انه ، صدای آتش بازی و تصویر
 آدم های خوشحالی که آرزوی شادی و سلامتی و بهتری می کنند غرق می شوم. آن دورترها را می بینم، جایی که فریاد و گلوله و خون جایش را به آرامش و صلح و ثبات داده، جایی که زندگی دیگر یک جنگ بی سرانجام نیست و مردمش بالاخره خوشبختی هایشان بزرگ و دلهره هایشان کوچک شده!ا