روزانه های یک مادر
روابط بچه ها وارد مرحله جدیدی شده، مرحله ای که وقت و انرژی بیشتری می خواهد. خواهر کوچولو مرزها را نمی شناسد و آوین مصرانه روی حق و حقوقش تاکید می کند، حق نداره خانه منو خراب کنه، حق نداره لی لی را که خوابیده برداره، حق نداره دست های شکلاتی اش را روی نقاشی ام بکشه و خواهر کوچولو نا آشنا با این همه حق و حقوق هر چه می خواهد می کند. من نا خواسته به قضاوت خوانده می شوم گاهی آوین پای مرا می کشد وسط کش مکششان و گاهی خواهر کوچولو در حالیکه دستم را می کشد گوگقد گوگقد کنان (قوگقد به فرانسوی یعنی نگاه کن) می خواهد میانجی گری کنم و چیزی را که می خواهد از آوین بگیرم . در بهترین حالت وقتی هر دو با هم بازی می کنند یا باید در حالیکه پشت مبل گیر کرده اند نجاتشان بدهم یا باید مانع چرخیدن و مثلاً رقصیدنشان بشوم که به در و دیوار نخورند .
نمی دانم دیروز چطور گذشت اما نتیجه اش سر دردی بود که تا نیمه های شب رهایم نکرد و حنجره ای که واقعاً خراشیده بود بس که حرف زده بودم و واضحات را برای دو تا فسقلی پر انرژی توضیح داده بودم. هوای سرد و باد شدیدی که می وزید اجازه نداد حداقل کمی پیاده روی کنیم تا این انرژی قلمبه شده را جایی صرف کنند و روز قبل هم برف و سرما مجال بیرون رفتن را نداده بود وخلاصه تبدیل شده بود به چیزی شبیه همان انرژی هسته ای خودمان!!ا
جایی خواندم که نوشته بود امروز شما تصویری است که دیروز در ذهن داشته اید و من شدیدا به این اصل معتقدم .من همیشه عاشق و شیفته بچه های پر انرژی و پر جنب و جوش بوده ام حالا حاصل تصویر دیروز من شده است دو تا دختر بچه که یک ریز ورجه وورجه می کنند. اعتراف می کنم که گاهی وقتها به پایشان نمی رسم و کم می آورم اما کافی است که بخوابند همینکه لپهایشان از خستگی گل بیندازد و پلک هایشان برق چشمهاییشان را مخفی کنند انگار چیزی درون من شعله می کشد وقت بوسه آخر شب توی گوششان نجوا می کنم امیدوارم فردا هم همینقدر سرزنده و شاد باشید و من باز هم به پایتان نرسم!!ا
