سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۸

روزانه های یک مادر

روابط بچه ها وارد مرحله جدیدی شده، مرحله ای که وقت و انرژی بیشتری می خواهد. خواهر کوچولو مرزها را نمی شناسد و آوین مصرانه روی حق و حقوقش تاکید می کند، حق نداره خانه منو خراب کنه، حق نداره لی لی را که خوابیده برداره، حق نداره دست های شکلاتی اش را روی نقاشی ام بکشه و خواهر کوچولو نا آشنا با این همه حق و حقوق هر چه می خواهد می کند. من نا خواسته به قضاوت خوانده می شوم گاهی آوین پای مرا می کشد وسط کش مکششان و گاهی خواهر کوچولو در حالیکه دستم را می کشد گوگقد گوگقد کنان  (قوگقد به فرانسوی یعنی نگاه کن) می خواهد میانجی گری کنم و چیزی را که می خواهد از آوین بگیرم . در بهترین حالت وقتی هر دو با هم بازی می کنند یا باید در حالیکه پشت مبل گیر کرده اند نجاتشان بدهم یا باید مانع چرخیدن و مثلاً رقصیدنشان بشوم که به در و دیوار نخورند .
 نمی دانم دیروز چطور گذشت اما نتیجه اش سر دردی بود که تا نیمه های شب رهایم نکرد و حنجره ای که واقعاً خراشیده بود بس که حرف زده بودم و واضحات را برای دو تا فسقلی پر انرژی توضیح داده بودم. هوای سرد و باد شدیدی که می وزید اجازه نداد حداقل کمی پیاده روی کنیم تا این انرژی قلمبه شده را جایی صرف کنند و روز قبل هم برف و سرما مجال بیرون رفتن را نداده بود وخلاصه تبدیل شده بود به چیزی شبیه همان انرژی هسته ای خودمان!!ا
جایی خواندم که نوشته بود امروز شما تصویری است که دیروز در ذهن داشته اید و من شدیدا به این اصل معتقدم .من همیشه عاشق و شیفته بچه های پر انرژی و پر جنب و جوش بوده ام حالا  حاصل تصویر دیروز من شده است دو تا دختر بچه که یک ریز ورجه وورجه می کنند. اعتراف می کنم که گاهی وقتها به پایشان نمی رسم و کم می آورم اما کافی است که بخوابند همینکه  لپهایشان از خستگی گل بیندازد و پلک هایشان برق چشمهاییشان را مخفی کنند انگار چیزی درون من شعله می کشد وقت بوسه آخر شب توی گوششان نجوا می کنم امیدوارم فردا هم همینقدر سرزنده و شاد باشید و من باز هم به پایتان نرسم!!ا

سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۸

شروع چهار سالگی

برای خورشید کوچک خانه ما
چهار سالگی را در تب و هذیان و گوش درد شروع کردی. کیک تولدت را نتوانستی آنطوری که دلت می خواست با دوستهای کوچولویت بخوری و کادوها، حتی آنها که از کیلومترها دورتر فقط برای خوشحال کردن دل کوچک تو رسیده بودند هم نتوانستند این ظاهر تب دار را آرام کنند.
حالا بعد از گذشت چند روز همه چیز رو به راه است، همه مان خوب شده ایم و دوباره روزهای آراممان برمی گردند. به تو قول داده ام یک کیک تولد دیگر برایت درست کنم  و آن را ببریم خانه دوستت و نوئل که مهمان آنها هستیم با هم جشن بگیریم. کادوها هم نیمی شان گوشه کمد مخفی شده اند تا مثلاً بابا نوئل نامه ات را که خودت نوشته ای بخواند و همان شب بیاوردشان. این می تواند یک شروع خوب باشد برای دخترکی که عاشق جشن و شادی است و تا شمع هایش را با اشتیاق فوت نکند چهار ساله شدنش را قبول نمی کند!ا
دختر دوست داشتنی من، برایت زندگی آرام و مهربان آرزو می کنم و می خواهم که همیشه همینطور شاد و سرشار از زندگی بمانی!ا


پ ن: ممنون از همه دوستانی که با جمله های مهربانشون تولد آوین را تبریک گفتند. دوستتون داریم و نوشته هاتون خیلی به دلمون نشست

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۸

آوین

ادامه.....
من خیلی پر جنب و جوشم و هیچ جا بند نمی شوم کارهای هیجان انگیز هم زیاد می کنم اما خرابکار نیستم. البته بعضی وقتها کارهایی می کنم که از نظر خودم خرابکاری نیست اما بقیه را حسابی متعجب می کند . مثلاً همین دیشب با قیچی کاغذبری جلوی موهای خواهر کوچولو را کوتاه کردم. دیشب هیچ کس متوجه هنرنمایی من نشد اما امروز صبح تا چشمهایم را باز کردم برای مامان اعتراف کردم که می خواستم خواهر کوچولو مثل یه برادر بشه برای همین موهاش رو کوتاه کردم. مامان اول فکر کرد من خواب دیدم اما وقتی صبحانه می خوردیم مامان و بابا متوجه قسمت خالی موهای خواهر کوچولو شدند.
برای کارهای این چنینی خواهر کوچولو خیلی به من اعتماد می کند اگر بخواهم روی دست هایش نقاشی بکشم یا  حتی صورتش را  خط خطی کنم روی صندلی کوچکش می نشیند و خودش را دربست به من می سپارد.
ما دو نفر در بعضی چیزها خیلی اشتراک داریم و این گاهی وقتها دردسر ساز می شود. مثلاً من از بچگی به باطری علاقه خاصی دارم و اولین باری که ژان مقی مامانم  را مدرسه خواست برای همین بود( چون من نمی توانستم باطری های محبوبم را خانه بگذارم آنها را توی جیبم به مدرسه  بردم!!). این علاقه در خانواده ما گویا موروثی است چون خواهر کوچولو هم عاشق باطری است و  من و او سر این باطری های بی ارزش چه کارها که نمی کنیم. کشمکش ما دو تا سر این باطری های کهنه در حالیکه اسباب بازی هایمان گوشه اتاق خاک می خورد مامان را تا حدی کلافه می کند. البته این تنها کاری نیست که حوصله مامان را سر می برد من علاقه های خاص دیگری هم دارم یکی از آنها هم جمع کردن مجموعه ای از برگ های خشک، بلوط های وحشی، میوه کاج، سنگ، صدف حلزون،دگمه های شکسته و .... است! مجموعه من اگر مامان اجازه می داد همه اش را حفظ کنیم الآن از مجموعه موزه لوور هم غنی تر بود.
من عاشق مهمانی و جشن و مخصوصاً جشن تولد خودم هستم.  از جشن تولد پارسالم تا الآن روزی نبوده که درباره تولدم حرف نزده باشم . در مورد کیک خامه ای، تزیین خانه ، کادو و دوستهایی که می خواهم دعوت کنم. تا حالا بارها گفته ام که من چرا نوزده آذر به دنیا آمده ام من دوست دام همین امروز به دنیا بیام! نزدیکی تولد من به سال نو میلادی باعث می شود برای انتخاب کادویم به مشکل بر نخورم!! هرچند که در نهایت از دویست الی سیصد تا چیزی که انتخاب کرده ام یک دوتا بیشتر نصیبم نمی شود اما این چیزی از لذت نگاه کردن و انتخاب کردن کم نمی کند.
من اگر بخواهم در مورد خودم توضیح بدهم چند تا دفتر دویست برگ هم کم می آید بنابراین معرفی از خودم را تا همین جا نگه می دارم...............ا