دارم به برادر کوچک آوین فکر می کنم که سیاه پوست است و وقتی لبخند می زند ردیف دندانهای سفیدش نمایان می شود و موهایش فرهای ریز ریز دارد که در هم فرو رفته اند. فکر می کنم که رفته ایم ایران و دوست و آشنا به دیدن ما می آیند و ما به دیدنشان می رویم خوشحالیم و به همه لبخند می زنیم. فکر می کنم به خوشامدگویی دوستان و آشنایان:
دوستان از زیر دیپلم تا دارای مدرک دکتری فارغ التحصیل از دانشگاه.... که در خیلی از چیزها متفق القول موافقند: حالا صبر می کردید شاید بچه سوم خودتان پسر می شد!
عموی نسبتاً مذهبی من : حالا ببینم ختنش کردین یا نه؟
دخترعموی مامان که کلاً به ربط دادن وقایع بی ربط شناخته شده: وقتی پسرم ژاپن بود، می گفت عده ای سیاه پوست در قاره آفریقا زندگی می کنند که بعضی ها آنها را به فرزندی می گزینند.
عمه خانوم مامان که هیچ وقت به بچه روی خوش نشان نمی دهد: واه حالا که شما بچه می خواستید بیارید چرا سیاه آوردین یه چیزی میاوردین به بچه هاتون هم بیاد.
پسر عمو کوچیکه که همیشه فکر می کند ایده های جالبی دارد: این سیاه ها همشون استعداد فوتبالن، ببرین ثبت نامش کنید فوتبال. تا چند سال دیگه ستاره می شه خوبم پول می دن !
اون یکی پسر عمو که هیچ وقت هیچ ایده ای ندارد: ولله ثواب داره خوش به حالتون، خوش به سعادتون !
زنعمو که همیشه به طرز اعجاب انگیزی در مواردی که حتی لازم هم نیست، امیدوار است: به هیچ کی گوش نده خیلی هم خوب کردی بچه سیاه آوردی اگه یه چند وقتی ایران بمونین سفید می شه آب و هوا بالاخره تاثیر می ذاره!
زندایی بابا که یا در حال حرف زدن است یا حاشا کردن: پسر قشنگیه زیاد هم سیاه نیست. همین شخص مثلاً دو هفته قبل همه جا گفته بچه اونقدر سیاه است که نمی شه نگاش کرد.
زندایی خودم که خیال می کند حرفهایش خیلی دردناک است : اتفاقا شبیه بچه های خودته کی گفته بهشون نمیاد.
دختر عمو کوچیکه که شما اگر زهر هم بخورید چشم بسته تقلید می کند: خوب ما هم اگه بخوایم از این بچه ها داشته باشیم چه کار باید بکنیم البته ما سفیدشو می خوایم!
خان دایی که آخر تیره نگری است: آخه شما مگه خودتون بچه نداشتید این چه کاری بود کردید می خواستید ثواب کنید پولشو می دادید یکی نگهش داره. آدم بچه خودشو نمی دونه تا کی زنده است تا کی بالا سرشه، اونوقت شماها.......توی این وانفسا توی این دوره زمونه..........
بقالی سر کوچه مامان اینا که که سوالهایش فقط برای اطلاع رسانی انگیزه های شماست: آهان پس این پسر شماست که من نقلشو چند روزیه شنیدم. ببخشید جسارت نشه دولت بهتون کمک هم می کنه به خاطر اینکه این بچه رو آوردین ؟!
همسر پسرخاله پدر که به خیالهای خودش خیلی مطمئن است : فکر کنم بچه خیلی خوشحاله که پدر مادرش مثل خودش سیاه نیستند.
دختردایی مامان که از دلیل همه چیز آگاه است: اتفاقا ً الان توی اروپا خیلی مد شده بچه سیاه پوست به فرزندی بگیرن یه افه است، یه جور کلاس روشنفکرانه، خیلی ها هم این کارو می کنن اتفاقاً!
خاله بابا که چند سال پیش به طرز معجزه آسایی با جلسه قرآن آشنا شده و همچنان بی وقفه ادامه می دهد: توی قرآن نوشته این کار خیلی ثواب داره (و لابد در بهشت خدا درازای هر بچه سیاه پوست هزار تا بچه سفید پوست بور چشم آبی بهتون می ده)، در ضمن یه دعا هم دارم که اگه بخونی دوبار روش فوت کنی کم کم رنگ پوشتش عوض می شه.
نه پسر بچه سیاه پوستی در کاراست ونه حتی سفید پوست و نه قرار است ببریم به دور و بریهایمان معرفیش کنیم. همین طوری داشتم فکر می کردم به بچه هایی که اینجا بزرگ می شوند با خواهر و برادرهایی که گاهی از گوشه دیگر جهان آمده اند از چین، از روسیه، از نیجر. حالا می فهمم چرا بعضی چیزها در گوشه هایی از جهان هیچ وقت اتفاق نمی افتد و چون اتفاق نمی افتد همه به اتفاق نیفتادنش عادت کرده اند.
* نسبت آدمهای ذکر شده در بالا کاملاً من در آوری است و ساخته و پرداخته ذهن نگارنده است، اما بعید می دانم عکس العمل ها در شرایط اینچنینی نا آشنا باشد.