جمعه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۹

تو می روی به یه شهر دور

خداحافظی در یک روز بارانی از خیلی جهات بهتر از خداحافظی در یک روز آفتابی است.....
می دانی، دلم خیلی برایت تنگ می شود؟ کی، کجا، ما باز همدیگر را می بینیم؟ کاش باز وقتی باشد که تا ساعت یک و نیم بیدار بمانیم و فیس بوکت را نشانم بدهی و هی یادت برود کدام عکس را کجا دیده بودی؟ آخ دیدی آخر نشد روی کیکت بنویسیم خداحافظ 
آوین کله ام را می کند تا صد سال دیگه هم یادش نمی رود که نشد با شکلات تزیینش کنیم. کاش وقت بود یک کیک دیگر... نه چند تا کیک دیگر می پختیم ......
امیدوارم روزهایت روشن روشن باشد و یک خانه گرم آفتاب گیر پیدا کنی با چند تا دوست واقعی.
هیچی دیگه همین مواظب خودت باش و وقتی چای کارامل می خوری منو یادت بیار. همان که من اصلاً دوست نداشتم. خوب آدم بعضی وقتها اینطوری خاطره دیگران را زنده نگه می دارد!

به امید دیدار.

7 نظر:

در ۱۵ مرداد, ۱۳۸۹ ۱۱:۰۰, Anonymous leili گفت...

khoda hafezi anvaii darad baraye khdesh. in yeki gashang bood!!!

 
در ۱۵ مرداد, ۱۳۸۹ ۱۳:۵۱, Anonymous اردیبهشت گفت...

خداحافظی رو گاهی دوست ندارم...

 
در ۱۵ مرداد, ۱۳۸۹ ۱۶:۳۹, Anonymous فریبای رایان گفت...

تا همین چند سال پیش من بشدت برای خداحافظی مشکل داشتم.میگم چند وقت پیش با توجه به قدمتی که یافته ام مربوط به سالها پیشه.دوران طرح بودم!
روزی باز در عذاب خداحافظی از دوستم بسر میبردم.و انگار به خودم امدم و دیدم با هر بار خداحافظیچقدر عذاب میکشم....بدنبال راه حلش یه جمله ساده به ذهنم رسید و بعد تمرینش کردم(یعنی هر بار در اون شرایط بکارش بردم) و واقعا کمکم کرد...حالا با حضور این جمله شبیه ادمهای معمولی شدم!حالا جمله ام چی بود این : خداحافظی لذت سلام بعد رو بیشتر میکنه.....همین...اما انگار داروی درد من بود
خداحافظیت رو خیلی قشنگ نوشتی.من هم دلم تنگ مهمونت شدو یاد خداحافظیهای خودم افتادم!.....اوین مهربون من رو ببوس .ارزو میکنم دوستیهاتون رو به رشد و زیبایی بیشتر باشه همیشه....میبوسمت

 
در ۱۶ مرداد, ۱۳۸۹ ۰۸:۱۶, Anonymous نیا یش گفت...

خدانگهدار گفتن ترسناک ترین چیزها برای من است ب گونه ای که پس از 14سال دوری از خانواده هنوز هنگام رفتن خداحافظ نگفته ام!

 
در ۱۶ مرداد, ۱۳۸۹ ۱۳:۰۹, Anonymous زهرا گفت...

دوریها همیشه هم بد نیستند دوست من...

 
در ۱۷ مرداد, ۱۳۸۹ ۲۲:۰۲, Anonymous ش گفت...

:((((

(این نهایت سعی من بود برای خودداری از ابراز احساسات!)

 
در ۱۸ مرداد, ۱۳۸۹ ۰۰:۱۷, Anonymous فیروزه مامان آوین گفت...

سلام دونه جان.آوین خانم چطوره؟
راستش من از خداحافظی بیزارم. دلم درد می گیره واصلا دوستش ندارم.ولی کاریش نمی شه کرد این خصلت زندگی است و ما به جز تسلیم شدن کاری نمی تونیم بکنیم.....
روی گل دخمل رو بببببببوسسسسسسسسسسسسس


بازم پیش ما بیا

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی