...
آدمیزاد ازچیزهای ناشناخته واهمه دارد. وقتی واهمه داشت به آن نزدیک نمی شود از دور خیال می بافد، شکل می دهد، رنگ می زند، آنقدر غیر حقیقی که بیشتر می ترسد. آنقدر می ترسد که حاضر می شود همه چیزش را برای نجات خودش بدهد.......فکرش را بکن اگر آن ناشناخته خدا باشد داستان دین داری بعضی از ما چقدر خفت بار است ..................

8 نظر:
:(
غصه ام گرفت......راستی ها. بی شناخت چقدر خفت بار می شود ...
ضمنا ازین عکس ناپیدای مبهم و زیبا کمال تشکر را داریم.
اینقدر از این موجز نوشتنت اما عمیق،خوشم میاد...
همین عکس کناری دیگه! جدیده رو که خواهر کوچیکه هم خودش رو جا کرده!
دونه نازنین بچه که بودم خدایم قوی هیکلی بود با دشنه ای در دست که منتظر بود تا خطا کنم و تنبیه ام کند.بعدها توی اسمان بود کمی ارومتر.و بعد ترها گمش کردم.و امروز برای یافتنش دارم در پی خودم میگردم ...تازگیها معنی این شعر رو دارم میفهمم که بنی ادم اعضای یکدیگرندیعنی چی و اینکه گوهر یگانه اشون چی هست...هر چی بیشتر این رو میفهمم خدام نمایانتر میشه ....اما عجب رودستی خوردیم ...از خدا بیشتر ترسوندنمون.هی شعار دادند که رحمان و رحیمه امایادشون نرفت که پشت سرش سریع بگن کفر نگی وگرنه کورت میکنه !!
دوست عزیز متاسفانه همین دین داری بی شناخت همه چیز را خراب کرده آنگونه که می بینی ...هیچ چیز سر جایش نیست.آنکه بیشتر ادعای دینداری می کند کمتر به شناخت رسیده است و آنکه به شناخت رسیده کسی باورش ندارد و به بی دینی محکوم می شود...قصه سر دراز دارد.
ساناز:
دونه جون از وب لاگت خیلی خوشم اومده.بهش سر خواهم زد.اگه اجازه میدین در لینکهای وبلاگم اضافه کنم.
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی