تابستان است
نسیم از روی کوههای نزدیک می آید و همه خنکی آخرین برفهای خشکیده روی کوهها را تقدیم من می کند که تنها نشسته ام توی بالکن و به صدای جیرجیرکهای بی خواب گوش می دهم. هوا تاریک است وهمه جا به طرز دل انگیزی آرام است. بالکنهای خانه های چوبی همسایه ها که در تاریکی انگار بین زمین و آسمان معلقند، سبد سبد گلهای خوشبو دارند!
شب اول هیچ کس خوب نخوابید یکی می گوید چون جایش عوض شده خوابش نمی برد یکی می گوید هوا آنقدر خوب است که همان شش ساعت خواب کافی است و خستگی ات تمام می شود من اما فکر می کنم همه فعلا خیلی منگیم، منگ این همه قشنگی که یک باره روی سرمان ریخته. بعد از اینکه پیچ های بی شمار جاده را هی بالا رفتیم و هی پایین آمدیم ناگهان رسیدیم و بی مقدمه پا گذاشتیم توی خانه ای که هر پنجره اش انگار برای غافلگیر کردن اهل خانه کار گذاشته شده. خوب وقت می برد تا آدم خودش را تطبیق بدهد، تا هیجانش کمی فروکش کند و بعد دل سیر بخوابد!
صبح صدای زنبور عسل می آید پنجره را دیشب باز گذاشته ام تا کمی از این همه صدای قشنگ آب و جیرجیرک بیاید تو و خوب صبح زود هم یک زنبور عسل هوس می کند بپرد توی خوابت !
پایین صبحانه گرم منتظر است قهوه داغ و مخلوط شکلات و گندم و فندق در شیر! بچه ها می روند جلوی خانه با آلفا بازی کنند، صاحب آلفا، پسر بچه چهار پنج ساله ای است شبیه دنی در کارتون بچه های کوه آلپ، موهای زرد و فرقی که کج باز کرده! گربه اش آلفا روی دست و بازوهای آوین خط می کشد اما آوین خم به ابرو نمی آورد حالا اگر این خطها را خواهر کوچکترش کشیده بود تا صد بار با همان زبان تازه راه افتاده اش نمی گفت پگدون*، راضی نمی شد!
عصرها می رویم یک آب گیر کوچک که همین نزدیکی هاست بچه ها را تقریباً هر روز برای شنا کردن می بریم آنجا. کنارش هم یک دریاچه کوچک است که می شود با قایق بادی تویش شنا کرد.
عصرها می رویم یک آب گیر کوچک که همین نزدیکی هاست بچه ها را تقریباً هر روز برای شنا کردن می بریم آنجا. کنارش هم یک دریاچه کوچک است که می شود با قایق بادی تویش شنا کرد.
در همین پیاده روی های روزانه چشممان به اسب ها و پونی های شادی می افتد که آن روبرو دنبال سوار کار می گردند آوین کاکائوئت را انتخاب می کند و راهی کوه می شویم! آوین کاکائوئت را دوست دارد، نوازشش می کند و از او می خواهد از یونجه های تازه بین راه بخورد، کاکائوئت اما سر به هواست همینطوری تا لبه دره می رود و اگر نگذاری یونجه های تازه را بخورد دستت را گاز می گیرد.
سخت است با این همه قشنگی خداحافظی کنی و برگردی مخصوصاً وقتی که اخبار اعلام می کند دمای شهر ما سی و شش درجه است! نه آدم دلش می خواهد اینجا بماند، اینجا بماند و بگذارد بچه ها دل خوش کنند به آزاد کردن قورباغه های کوچکی که هر روز از آبگیر به زور مهمان خانه می کنند، به نگاه کردن پروانه ها و ملخ های شاد به بارانهای تازه ای که یک باره از پشت کوه پدیدار می شوند و بعد که گلها را آب دادند زودی می روند..........
* pardon
سخت است با این همه قشنگی خداحافظی کنی و برگردی مخصوصاً وقتی که اخبار اعلام می کند دمای شهر ما سی و شش درجه است! نه آدم دلش می خواهد اینجا بماند، اینجا بماند و بگذارد بچه ها دل خوش کنند به آزاد کردن قورباغه های کوچکی که هر روز از آبگیر به زور مهمان خانه می کنند، به نگاه کردن پروانه ها و ملخ های شاد به بارانهای تازه ای که یک باره از پشت کوه پدیدار می شوند و بعد که گلها را آب دادند زودی می روند..........
* pardon

9 نظر:
va bishak jayi ke hastyn kami az behesht nadareh.
avin joon cheghadr khanoom shodeh mashala.
amire manam ashegeh asb savariye.albateh hanoz nemizaram tanha behsineh shayad ham natooneh.vali vaghty mishineh rooshoon az bas az shadi jigh mizaneh majboran asbe bichararo kontrol konan
سلام خانومی رسیدن به خیر،هی آمدیم و روی در نوشتیم،آمدیم نبودی!
چه خبر از دامنه های نوستالژیک آلپ؟
فکر می کنم برای هیچ کودکی به اندازۀ کودکان ایرانی و اللخصوص نسل ما،دامنه های آلپ خاطره انگیز نباشد.
خوش باشید!می بوسمت...
راستی!سلام فریبا جان...
اینقدر مزه می ده وقتی تو خونۀ یه دوست دیگه،دوستت رو ببینی!
چقدر قشنگه اینجایی که گفتی. انقدر قشنگ گفتی که انگار خودم اومدم و دیدم. انگار خودم اون شیر پر از فندق رو خوردم. انگار خودم با آلفا بازی کردم. انگار خودم از دیدن اونهمه هیزم که با ترتیب پشت پنجره چیده شده لذت بردم. انگار..... عزیزم خوش بگذره. خدا بچه هاتو برات نگه داره که قشنگی های زندگی رو با ما تقسیم می کنی....
اردیبهشت جان! ویرم گرفته بدونم واقعا میایی دوباره اینجا که با دوستهای نیومده چت می کنی؟ :دی
رسیدن به خیر.سوغاتی بی نظیری بود.فوق العاده نوشتی.خنکای نسیم روی صورتم و بوی یونجه های تازه و گلهای خوشبو رو حس میکنم.راستش در کامنتدونی رو که باز کردم یهو به متوجه انگار از سفر برگشته باشم عجیب بود عجیب....
مرسی بابت عکسای زیبا و ممنون که هستی.میبوسمتون و به خدای مهربون میسپارمتون
و یه کامنت هم در جواب به اردیبهشت جاعزیزم.خیلی عاشقی دختر.سر فریبا گرم کارهای دیگه اش بشه همین میشه که نمیرسه کامنت اولی رو بذاره اما این خونه دونه واقعا خواستنیه واقعا
وای دونه جان،این عکس ها خونه برای من باز نشد و الان سر کار دیدمشون،چقدر فوق العاده است.عجب جای قشنگیه...
این پست خیلی خیلی خیلی نئشه آور بود. من اول متن را در گودر خواندم و مست شدم اینجا را که باز کردم چشمم به جمال این فرشته کوچولوها که افتاد مستیم چندبرابر شد! اون خانوم اسب سوار رو بگو که چه بزرگ شده، این فسقلی هم که چه خنده ی شیطونکی داره!
دونه عزیز! خیلی خیلی زیبا مب نویسی. همه پست هایی که نخونده بودم رو یکجا خوندم. خوش بگذره بهتون. با دوتا دختر خوشگل و خوردنیت که نمی دونم چرا اسم کوچولوئه رو نمی نویسی.
مست نوشته هات می شم و از شروع تا اتنها رو یکجا می بلعم.
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی