پنجشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۹

تو داری بزرگ می شی

از صبح دارم دنبال عکس نوزاد با بند ناف می گردم. برای آوین. می خواهد بداند چرا وقتی خواهرش به دنیا آمده بود روی دلش زخم بود. چند بار توضیح داده ام اما قانع کننده نبوده گویا. دایره المعارف بچه ها را فعلاً نمی توانم نشانش بدهم. یعنی فکر می کنم حالا وقتش نشده، پر است از نقاشی های کودکانه که همه چیزهایی را که برای من حتی تا سن چهارده، پانزده سالگی رازهای سر به مهر بودند، به زبان ساده برای بچه ها توضیح می دهد. زن و مرد شفافی که درونشان معلوم است در ژستهای ساده، بچه ای که توی دل مادرش آرام آرام رشد می کند و بعد به دنیا می آید! روزی که این کتاب را خریدیدم با خودم فکر نمی کردم به این زودی ها سراغش بروم. اما حالا آن روز را خیلی نزدیک می بینم. دخترک سوال می پرسد من قبلاً کجا بودم؟ وقتی تو کوچیک بودی من کجا بودم؟ چرا وفتی مسافرت رفتید منو نبردید؟
- چون تو نبودی، تو به دنیا نیومده بودی، تو اینجا نبودی!
- پیش دکتر بودم (عکسهای تولد در بیمارستان این فکر را توی کله اش انداخته)
- نه
- پس کجا بودم؟
- هیچ جا نبودی قبلاً
- یه کم فکر کن مامان! نمی شه که من هیچ جا نبودم من همیشه بودم !!
- آره حق با توئه ، تو توی دلم بودی . مثل همه بچه ها که یک روزی توی دل مامانشون بودند. یادت میاد مامان بلما شکمش بزرگ شده بود تو به من گفتی توی حموم جا نمی شه  بعد بلما به توگفت توش یه برادره؟ 
- نه یادم نمیاد!!! تو هم شکمت بزرگ بود؟
- آره
- من توش بودم 
-آره 
آوین سکوت می کند و ظاهری متفکر به خود می گیرد. فعلاً داستان در این مرحله معلق مانده. به توصیه متخصصین چون فعلاً بیشتر نمی خواهد بداند بیشتر توضیح نمی دهم. سعی کردم به اندازه کافی شفاف باشم بی آنکه حس کنجکاویش را زودتر از موقع تحریک کنم. اما می دانم بقیه این سوال را همین روزهاست که بپرسد! 

6 نظر:

در ۳۱ تیر, ۱۳۸۹ ۱۳:۴۳, Anonymous هنا گفت...

چقدر حس عجیب و غریبیه وقتی آدم حس می کنه بچه اش می خواد چیزهای بیشتر و بیشتری از این دنیا بدونه...راستش ما تازه داریم کم کمک وارد این مرحله میشیم که کی دختره کی پسره به لطف دوست پسرهای سارا!
امیدوارم موفق باشی دونه جان
راستی من هم ازون کتابها توی ژاپن دیدم و چقدر هم خوشم اومد. باید یکی برای خودم دست و پا کنم کم کم!!!

 
در ۳۱ تیر, ۱۳۸۹ ۱۳:۴۳, Anonymous هنا گفت...

چقدر حس عجیب و غریبیه وقتی آدم حس می کنه بچه اش می خواد چیزهای بیشتر و بیشتری از این دنیا بدونه...راستش ما تازه داریم کم کمک وارد این مرحله میشیم که کی دختره کی پسره به لطف دوست پسرهای سارا!
امیدوارم موفق باشی دونه جان
راستی من هم ازون کتابها توی ژاپن دیدم و چقدر هم خوشم اومد. باید یکی برای خودم دست و پا کنم کم کم!!!

 
در ۳۱ تیر, ۱۳۸۹ ۱۵:۴۰, Anonymous فریبا مامان رایان گفت...

سلام دونه جون...
این سوال رایان من هم شده .و میپرسه نی نی خاله ملیحه کجاست(حالا جالبه که اونها تازه دارن به داشتنش فکر میکنن )و گمونم از شنیده ها افتاده به تفحص.و من میگم باید ازش دعوت کنن بیاد!وقتی دعوتش کردند و اومد براش تخت میخرن و بعد ما باید منتظرش باشیم!!میدونم گیجش میکنم شاید اما با حرفهای محیطی این بهترین جوابیه که به ذهنم رسیده میشه داد...
اما کاش تو بنویسی ایداهای تو خیلی معرکه هستند همیشه.ببوس اون دانش پژوه کوچک رو

 
در ۰۱ مرداد, ۱۳۸۹ ۲۰:۲۴, Anonymous فریبای رایان گفت...

راستی میدونی او راست میگه و شما اشتباه میکنی که او قبلا هیچ جا نبوده....مبحثش اونقدر قشنگه که نگو...اما به اندازه اوین که نمیتونه خیلی چیزها رو الان بفهمه برای اولین بار شنیدن این مبحث هم کلی گیج کننده است و نیاز به اتصالات فراوون داره تا درکش کنیم....من هم الان شبیه اوینم !!1

 
در ۰۱ مرداد, ۱۳۸۹ ۲۱:۴۹, Anonymous اردیبهشت گفت...

سلام دونه جان،این بلاگفای ما دوباره قات زده و فعلا هر چی آپ می شه از غیر بلاگفاست.خوبی؟
واقعا آدم می مونه گاهی جواب این کوچولوها رو چی بده!ایلیا هم یه مدت خیلی در مورد تفاوت زن ها و مردها می پرسیدو واقعا برای من هم،جالب بود و هم گاهی حسابی تو دلم می خندیدم.تصورات بچه ها خیلی قشنگه از اطرافشون.ایلیا رو برده بودم باغ وحش،عاشق حیواناته...و به اون قسمت می گه"لولو".از قضا لولوی آقا شیره هم حسابی نمایان بود،یهوایلیا دادزد،با صدای بلند:آقا شیره بیا جلو لولوت رو ببینم،من منفجر شدم از خنده و باباش از خجالت...

 
در ۰۱ مرداد, ۱۳۸۹ ۲۱:۴۹, Anonymous اردیبهشت گفت...

سلام دونه جان،این بلاگفای ما دوباره قات زده و فعلا هر چی آپ می شه از غیر بلاگفاست.خوبی؟
واقعا آدم می مونه گاهی جواب این کوچولوها رو چی بده!ایلیا هم یه مدت خیلی در مورد تفاوت زن ها و مردها می پرسیدو واقعا برای من هم،جالب بود و هم گاهی حسابی تو دلم می خندیدم.تصورات بچه ها خیلی قشنگه از اطرافشون.ایلیا رو برده بودم باغ وحش،عاشق حیواناته...و به اون قسمت می گه"لولو".از قضا لولوی آقا شیره هم حسابی نمایان بود،یهوایلیا دادزد،با صدای بلند:آقا شیره بیا جلو لولوت رو ببینم،من منفجر شدم از خنده و باباش از خجالت...

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی