دوشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۹

زمان، نمی شه اینقدر تندتند نگذری؟ا

وقتی آرام رفتی و روی صندلی جا گرفتی چیزی انگار در درونم فرو ریخت. خداحافظی نکردی، یعنی آنقدر که ما می خواستیم دختر کوچولویی و بو .س باران نبود. نشستی و لابد رویای قلعه دیدنی را در سر می پروراندی، بی آنکه نگران آن چهار تا چشم مشتاق که تو را بین جمع می جویید باشی.....
امروز وقتی کمد لباسهایت را مرتب می کردم، فکر کردم تا چشم به هم بزنم تو بزرگ می شوی و سوار بر یکی از همین اتوبوسها می روی دنبال رویاهایت، آنوقت من تنها می شوم وچقدر دلم برای بیرون کشیدن لباسهای کوچولو از زیر تخت و کمد، برای پاک کردن صد باره رد دستها روی یخچال، جمع کردن اسباب بازیهای سرگردان درگوشه های اتاق و پیدا کردن قوطی های نیمه باز کمپوت زیر میز آشپزخانه تنگ می شود........


6 نظر:

در ۰۴ مرداد, ۱۳۸۹ ۱۹:۵۷, Anonymous هنا گفت...

آخی............آره واقعا دلمون تنگ میشه!

 
در ۰۴ مرداد, ۱۳۸۹ ۲۰:۱۲, Anonymous فریبا مامان رایان گفت...

دلم با وروجک بازیهای رایان که میگیره میگم کاش زودی بزرگ شه و وقتی دلم تنگ وروجک بازیهاش میشه میگم کاش این روزها رو دریابم تا عبور نکردن...یکسری دیکتاتوری نسبت به زمان خسته ام میکند.کاش روزی باهاش همفاز شم

 
در ۰۴ مرداد, ۱۳۸۹ ۲۲:۱۴, Anonymous اردیبهشت گفت...

حس مشترکیه دونه جان!یه روزی می گفتم:یعنی می شه من دوباره مال خودم بشم و راه برم،بدوم،کتاب بخونم،فیلم ببینم...حالا اون روز رسیده و پسرم شده یه پسره مستقل...تو هر کاری می خوام کمکش کنم،می گه نه!خودم انجام می دم...درست عین شاخه ای که حالا جدا شده باشه از تنه...حالا یه جوری ام،حالا اون روزی که می خوام رسیده...اما من یه جوری ام...

 
در ۰۴ مرداد, ۱۳۸۹ ۲۲:۱۴, Anonymous اردیبهشت گفت...

حس مشترکیه دونه جان!یه روزی می گفتم:یعنی می شه من دوباره مال خودم بشم و راه برم،بدوم،کتاب بخونم،فیلم ببینم...حالا اون روز رسیده و پسرم شده یه پسره مستقل...تو هر کاری می خوام کمکش کنم،می گه نه!خودم انجام می دم...درست عین شاخه ای که حالا جدا شده باشه از تنه...حالا یه جوری ام،حالا اون روزی که می خوام رسیده...اما من یه جوری ام...

 
در ۰۷ مرداد, ۱۳۸۹ ۰۰:۲۶, Anonymous فیروزه مامان آوین گفت...

سلام .خوبید؟من مامان یه آوین دیگه هستم.ولی ما تو ایران زندگی می کنیم.هر چند نشد که عکس دخمل نازتون رو ببینم ولی امیدوارم که همیشه خوش وخرم و خوب باشید.

 
در ۰۸ مرداد, ۱۳۸۹ ۱۷:۱۶, Anonymous اردیبهشت گفت...

دونه عزیزم
چیزی که می خوام بنویسم ارتباطی با مطلبت نداره.اما می خوام بگم حرف از این جهت درسته(در مورد منجی و ظهور)،حضور و الزام باور به این قضیه در جهان سوم واقعا جدی تره،و فکر می کنم که علت اون اینه که ارزش حیاتی گرما برای کسی که در گرما زندگی می کنه با کسی که توی قطب زندگی می کنه مسلما یکسان نیست!نیازهای ما رو و همینطور امید ها و آرزوهای ما رو شرایطی می سازه که داریم توش زندگی می کنیم...

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی