از صبح دارم دنبال عکس نوزاد با بند ناف می گردم. برای آوین. می خواهد بداند چرا وقتی خواهرش به دنیا آمده بود روی دلش زخم بود. چند بار توضیح داده ام اما قانع کننده نبوده گویا. دایره المعارف بچه ها را فعلاً نمی توانم نشانش بدهم. یعنی فکر می کنم حالا وقتش نشده، پر است از نقاشی های کودکانه که همه چیزهایی را که برای من حتی تا سن چهارده، پانزده سالگی رازهای سر به مهر بودند، به زبان ساده برای بچه ها توضیح می دهد. زن و مرد شفافی که درونشان معلوم است در ژستهای ساده، بچه ای که توی دل مادرش آرام آرام رشد می کند و بعد به دنیا می آید! روزی که این کتاب را خریدیدم با خودم فکر نمی کردم به این زودی ها سراغش بروم. اما حالا آن روز را خیلی نزدیک می بینم. دخترک سوال می پرسد من قبلاً کجا بودم؟ وقتی تو کوچیک بودی من کجا بودم؟ چرا وفتی مسافرت رفتید منو نبردید؟
- چون تو نبودی، تو به دنیا نیومده بودی، تو اینجا نبودی!
- پیش دکتر بودم (عکسهای تولد در بیمارستان این فکر را توی کله اش انداخته)
- نه
- پس کجا بودم؟
- هیچ جا نبودی قبلاً
- یه کم فکر کن مامان! نمی شه که من هیچ جا نبودم من همیشه بودم !!
- آره حق با توئه ، تو توی دلم بودی . مثل همه بچه ها که یک روزی توی دل مامانشون بودند. یادت میاد مامان بلما شکمش بزرگ شده بود تو به من گفتی توی حموم جا نمی شه بعد بلما به توگفت توش یه برادره؟
- نه یادم نمیاد!!! تو هم شکمت بزرگ بود؟
- آره
- من توش بودم
-آره
آوین سکوت می کند و ظاهری متفکر به خود می گیرد. فعلاً داستان در این مرحله معلق مانده. به توصیه متخصصین چون فعلاً بیشتر نمی خواهد بداند بیشتر توضیح نمی دهم. سعی کردم به اندازه کافی شفاف باشم بی آنکه حس کنجکاویش را زودتر از موقع تحریک کنم. اما می دانم بقیه این سوال را همین روزهاست که بپرسد!