جمعه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۹

از بوسهایی که تو نثار می کنی

در زندگی یک مادر، وقتهایی هست که دوست دارد یک عروسک پلاستیکی صورت خط خطی باشد!

دوشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۹

زمان، نمی شه اینقدر تندتند نگذری؟ا

وقتی آرام رفتی و روی صندلی جا گرفتی چیزی انگار در درونم فرو ریخت. خداحافظی نکردی، یعنی آنقدر که ما می خواستیم دختر کوچولویی و بو .س باران نبود. نشستی و لابد رویای قلعه دیدنی را در سر می پروراندی، بی آنکه نگران آن چهار تا چشم مشتاق که تو را بین جمع می جویید باشی.....
امروز وقتی کمد لباسهایت را مرتب می کردم، فکر کردم تا چشم به هم بزنم تو بزرگ می شوی و سوار بر یکی از همین اتوبوسها می روی دنبال رویاهایت، آنوقت من تنها می شوم وچقدر دلم برای بیرون کشیدن لباسهای کوچولو از زیر تخت و کمد، برای پاک کردن صد باره رد دستها روی یخچال، جمع کردن اسباب بازیهای سرگردان درگوشه های اتاق و پیدا کردن قوطی های نیمه باز کمپوت زیر میز آشپزخانه تنگ می شود........


پنجشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۹

تو داری بزرگ می شی

از صبح دارم دنبال عکس نوزاد با بند ناف می گردم. برای آوین. می خواهد بداند چرا وقتی خواهرش به دنیا آمده بود روی دلش زخم بود. چند بار توضیح داده ام اما قانع کننده نبوده گویا. دایره المعارف بچه ها را فعلاً نمی توانم نشانش بدهم. یعنی فکر می کنم حالا وقتش نشده، پر است از نقاشی های کودکانه که همه چیزهایی را که برای من حتی تا سن چهارده، پانزده سالگی رازهای سر به مهر بودند، به زبان ساده برای بچه ها توضیح می دهد. زن و مرد شفافی که درونشان معلوم است در ژستهای ساده، بچه ای که توی دل مادرش آرام آرام رشد می کند و بعد به دنیا می آید! روزی که این کتاب را خریدیدم با خودم فکر نمی کردم به این زودی ها سراغش بروم. اما حالا آن روز را خیلی نزدیک می بینم. دخترک سوال می پرسد من قبلاً کجا بودم؟ وقتی تو کوچیک بودی من کجا بودم؟ چرا وفتی مسافرت رفتید منو نبردید؟
- چون تو نبودی، تو به دنیا نیومده بودی، تو اینجا نبودی!
- پیش دکتر بودم (عکسهای تولد در بیمارستان این فکر را توی کله اش انداخته)
- نه
- پس کجا بودم؟
- هیچ جا نبودی قبلاً
- یه کم فکر کن مامان! نمی شه که من هیچ جا نبودم من همیشه بودم !!
- آره حق با توئه ، تو توی دلم بودی . مثل همه بچه ها که یک روزی توی دل مامانشون بودند. یادت میاد مامان بلما شکمش بزرگ شده بود تو به من گفتی توی حموم جا نمی شه  بعد بلما به توگفت توش یه برادره؟ 
- نه یادم نمیاد!!! تو هم شکمت بزرگ بود؟
- آره
- من توش بودم 
-آره 
آوین سکوت می کند و ظاهری متفکر به خود می گیرد. فعلاً داستان در این مرحله معلق مانده. به توصیه متخصصین چون فعلاً بیشتر نمی خواهد بداند بیشتر توضیح نمی دهم. سعی کردم به اندازه کافی شفاف باشم بی آنکه حس کنجکاویش را زودتر از موقع تحریک کنم. اما می دانم بقیه این سوال را همین روزهاست که بپرسد! 

دوشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۹

...


آدمیزاد ازچیزهای ناشناخته واهمه دارد. وقتی واهمه داشت به آن نزدیک نمی شود از دور خیال می بافد، شکل می دهد، رنگ می زند، آنقدر غیر حقیقی که بیشتر می ترسد. آنقدر می ترسد که حاضر می شود همه چیزش را برای نجات خودش بدهد.......فکرش را بکن اگر آن ناشناخته خدا باشد داستان دین داری بعضی از ما چقدر خفت بار است ..................

چهارشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۹

تابستان است


نسیم از روی کوههای نزدیک می آید و همه خنکی آخرین برفهای خشکیده روی کوهها را تقدیم من می کند که تنها نشسته ام توی بالکن و به صدای جیرجیرکهای بی خواب گوش می دهم. هوا تاریک است وهمه جا به طرز دل انگیزی آرام است. بالکنهای خانه های چوبی همسایه ها که در تاریکی انگار بین زمین و آسمان معلقند، سبد سبد گلهای خوشبو دارند!
شب اول هیچ کس خوب نخوابید یکی می گوید چون جایش عوض شده خوابش نمی برد یکی می گوید هوا آنقدر خوب است که همان شش ساعت خواب کافی است و خستگی ات تمام می شود من اما فکر می کنم همه فعلا خیلی منگیم، منگ این همه قشنگی که یک باره روی سرمان ریخته. بعد از اینکه پیچ های بی شمار جاده را هی بالا رفتیم و هی پایین آمدیم ناگهان رسیدیم و بی مقدمه پا گذاشتیم توی خانه ای که هر پنجره اش انگار برای غافلگیر کردن اهل خانه کار گذاشته شده. خوب وقت می برد تا آدم خودش را تطبیق بدهد، تا هیجانش کمی فروکش کند و بعد دل سیر بخوابد!
صبح صدای زنبور عسل می آید پنجره را دیشب باز گذاشته ام تا کمی از این همه صدای قشنگ آب و جیرجیرک بیاید تو و خوب صبح زود هم یک زنبور عسل هوس می کند بپرد توی خوابت !
پایین صبحانه گرم منتظر است قهوه داغ و مخلوط شکلات و گندم و فندق در شیر!  بچه ها می روند جلوی خانه با آلفا بازی کنند، صاحب آلفا، پسر بچه چهار پنج ساله ای است شبیه دنی در کارتون بچه های کوه آلپ، موهای زرد و فرقی که کج باز کرده! گربه اش آلفا روی دست و بازوهای آوین خط می کشد اما آوین خم به ابرو نمی آورد حالا اگر این خطها را خواهر کوچکترش کشیده بود تا صد بار با همان زبان تازه راه افتاده اش نمی گفت پگدون*، راضی نمی شد!
عصرها می رویم یک آب گیر کوچک که همین نزدیکی هاست بچه ها را تقریباً هر روز برای شنا کردن می بریم آنجا. کنارش هم یک دریاچه کوچک است که می شود با قایق بادی تویش شنا کرد.
در همین پیاده روی های روزانه چشممان به اسب ها و پونی های شادی می افتد که آن روبرو دنبال سوار کار می گردند آوین کاکائوئت را انتخاب می کند و راهی کوه می شویم! آوین کاکائوئت را دوست دارد، نوازشش می کند و از او می خواهد از یونجه های تازه بین راه بخورد، کاکائوئت اما سر به هواست همینطوری تا لبه دره می رود و اگر نگذاری یونجه های تازه را بخورد دستت را گاز می گیرد. 
سخت است با این همه قشنگی خداحافظی کنی و برگردی مخصوصاً وقتی که اخبار اعلام می کند دمای شهر ما سی و شش درجه است! نه آدم دلش می خواهد اینجا بماند، اینجا بماند و بگذارد بچه ها دل خوش کنند به آزاد کردن قورباغه های کوچکی که هر روز از آبگیر به زور مهمان خانه می کنند، به نگاه کردن پروانه ها و ملخ های شاد به بارانهای تازه ای که یک باره از پشت کوه پدیدار می شوند و بعد که گلها را آب دادند زودی می روند..........


* pardon