دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸

صداقت از نوع کودکانه

روی حوله حمامش عکس یک آقا قورباغه با شلوارک کوتاست که دست یک خانوم غورباغه با مژه های بلند را گرفته . به عادت همیشگی که در مورد عکس و رنگ و شکل لباسها با هم بازی می کنیم می پرسم آوین این دو تا چی هستند و آوین بی درنگ جواب می دهد ژان مقی و فرانسواز (مربی و کمک مربی مدرسه)!
من: نباید به معلمت بگی قورباغه
آوین :چرا؟
من: چون چون... چون معلمت قورباغه نیست (جواب از این ساده تر سراغ داشتید ؟؟!)

سوار اتوبوس می شویم خانمی با ابروهای به شدت دستکاری شده دورتر از ما روی صندلی نشسته آوین به طوری که حتی دیگه مژه هم نمی زنه به خانم زل زده و بعد با یک صدای غم آلود می گه
maman pourquoi la dame est tellement fâchée!!
مامان خانومه چرا اینقدر عصبانیه!!
(تلاشهای من برای نگاه کردن به گل و بلبل و پروانه و وعده سر خرمن دادن نتیجه نمی دهد و همه به جز اون خانومه به ما لبخند می زنند).

باز هم یک روز دیگر در اتوبوس خانوم پیری با موهای سفید شینیون شده یک پالتوی پوست و یک دم روباه روی یقه، سوار اتوبوس می شود. پشت چشمهایش یک سایه آبی کشیده و رژ سرخابیش هم برق می زند (برای کسانی که حتی چند روز هم فرانسه بوده اند تصور چهره های اینچنینی خیلی ساده است). آوین در حالی که فکر می کند در یک نمایش واقعی حضور دارد با لبخند رو به من می گوید:
maman c'est une vraie sorcière!!
مامان این یه جادوگر واقعیه!!
فکر می کنم دارم بخار می شوم، البته نه فقط از شدت خجالت بلکه نمی دانم چطور می شود توضیح داد که برای دختر من جادوگر خطاب کردن دیگران فحش و ناسزا نیست و فقط کشف کودکانه یک شباهت است. خوشبختانه گوش خانوم سنگین است. پیاده که می شود دوست دارم برگردم خانه و بخوابم از شدت فشاری که تحمل کرده ام!
امیدوارم این داستان زودتر تمام شود و تلاش های من برای اینکه هر فکری که در سرش می گذرد را اول با من آرام در میان بگذارد و بعد علنی کند هر چه زودتر نتیجه بدهد!

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۸

فارسی

دلم از آن کتابهایی می خواهد که نمی شد بار بزنیم و این همه راه بیاوریمشان تا اینجا، همان هایی که با نقل است که ........شروع می شد: نقل است که چون مادر او را به مکتب فرستاد، در سورهٔ لقمان به این آیت رسید: «ان اشکرلی و لوالیدیک» یعنی شکر گوی مرا و شکر گوی مادر و پدر را چون معنی این آیه بدانست نزد مادر رفت و گفت : در دو خانه کدخدایی چون کنم، یا از خدا در خواه تا همه آن تو باشم یا مرا به خدا بخش تا همه آن او باشم. مادر گفت: تو را در کار خدا کردم و حق خود به تو بخشیدم. پس از بسطام بیرون رفت و سی سال در بادیهٔ شام می‌گشت و ریاضت می‌کشید.».....



یکشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۸

سیستم شاگرد اولی


آن سیستم آموزشی که من ـ ما در آن تربیت شدیم را دوست ندارم. همان سیستمی که اساسش شاگرد اول بودن است و وارد شدن در یک رقابت تن به تن برای اثبات برترین بودن! سیستمی که چه ببری چه ببازی فرقی نمی کند بالاخره بازنده ای. بزرگ که بشوی یا انباشته ای از حس کوچک بودن که حتی در یک جمع سه نفره هم نمی توانی حرف بزنی و نیاز به روانشناس و مشاور داری، یا باد کرده ای از یک اعتماد به نفس کاذب که خودت را برتر از همه می دانی . توی کله ات نمی رود که شاید یکی مثل تو ویا بهتر از تو هم وجود داشته باشد.
اینجا اما از این خبرها نیست مدرسه جای یاد گرفتن است نه میدان جنگ، وهر کس به تناسب توانایی هایش، یکی تند تر یکی کند تر یاد می گیرد. نه آنکه تند تر است را روی سرشان می گذراند نه آنکه کند تر است رسوای کلاس می شود! می شود دو سال را یک ساله تمام کرد یا برعکس یک سال را دو سال کش داد. معیار سنجش نمره بیست نیست و هر کس بر اساس تمرین های کلاسش می داند چه چیزهایی را زودتر و بهتر یاد می گیرد و چه چیزهایی را نه اما خیلی به کار بقیه کاری ندارد. بر همین اساس مادر و پدرها هم حرص شب امتحان و نمره بیست را نمی خورند، در مهمانی ها و محافل فامیلی هم پز شاگرد اول شدن بچه هایشان را نمی دهند! همین بچه ها وقتی بزرگ می شوند نه عقده حقارت دارند و نه توهم برتر بودن!
قصدم از نوشتن اینها فخر فروختن نیست!! من هیچ وقت فارغ از خیال جایی که در آن بزرگ شده ام نبوده ام و نمی توانم به آنچه که به من تعلق ندارد بنازم و مغرور باشم . اینها را نوشتم به قصد یاد آوری، فردا که بچه های ما بزرگ بشوند ما را مواخذه می کنند، به خاطر همه کارهایی که می توانستیم و نکردیم.

جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۸

اتل متل توتوله

وقتی به آن ساختمان های بلند می رسیم، همان جا که وقتی حتی پچ پچ می کنی صدایت می پیچد و همه می شنوند، با صدای بلند شروع می کند به خواندن:
اتل متل کوکوله
باغ حسن چی جوله
...........
رهگذرها که به خواندنش لبخند می زنند یهو ساکت می شود و بقیه اش را می گذارد برای روز دیگری که هیچ رهگذری نباشد...........

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۸

آشپزی بازی

تخم مرغ ها را توی یک کاسه بزرگ می شکنم و دگمه همزن را می زنم. دستهایش را توی دستهایم می گیرم و هم می زنم. فاصله کوتاهی که دنبال آرد می گردم سکان را که همان همزن باشد او به دست می گیرد. چنان غرق شادی است که حاضر است تا شب همان جا بالای صندلی بماند وهم بزند!
یکی یکی اضافه می کنیم و هم می زنیم و می چشیم. نتیجه را می ریزیم توی قالب و می سپاریم به فر!
از شیشه فر با چشمهای مشتاقش کیکش را نگاه می کند که دارد پف می کند. مثل یک ساعت کوکی هر سه دقیقه یک بار می گوید دیگه پخته بیارش بیرون!
بالاخره می پزد، داغ داغ برش می زنم و بدون هواپیما بازی و این ادا و اصول ها کیک تنش* را که با عرق جبین!! پخته به به کنان می خورد.
*برای دیدن عکس کیک تن اینجا کلیک کنید. پختنش با بچه ها را به بقیه مامان ها هم توصیه می کنیم، تجربه جالبی است !

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۸

مساله این است

گاهی وقتها مرز بین بودن و نبودن و ماندن و رفتن چنان نازک می شود که باور کردنی نیست. راست راست داری توی خیابان راه می روی به چشم بر هم زدنی نفست سنگین می شود، قلبت انگار می خواهد از تپش بایستد، پاهایت شل می شود و چشمهایت سیاهی می رود........... در کمتر از یک ثانیه هزار فکر به ذهنت هجوم می آورد و در همان هزارم ثانیه فکر می کنی نه هنوز برای رفتن آماده نیستی و از خودت می پرسی اصلاً مگر اینجور رفتن ها آمادگی می خواهد؟؟؟
امروز وقتی همان مسیر را با آوین می رفتم با خودم فکر می کردم اگر امروز نبودم چطور می شد......
تجربه های اینچنینی کمک می کند بیشتر به زندگیت فکر کنی و قدر این نفس هایی را که راحت بالا و پایین می روند بدانی. از دیشب تا حالا ذهن و دلم را از خیلی چیزها پاک کرده ام و انگار که این اتفاق یک شوک لازم بود یک تکان، که کمک کند تا من یک خانه تکانی درونی بکنم.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۸

کائنات!!

من یقین پیدا کرده ام که همه ذرات عالم سرشار از شعور و درک هستند وهمه چیز با امواج نامرئی به آرزوهای ما متصلند.
چند روز پیش وقتی ماریون برایم تعریف کرد فلانی حتی با حشرات توی گلدون هم دوسته، من آرزو کردم کاش این همه از حشرات نمی ترسیدم و می توانستم بر این وحشت کور غلبه کنم. همان شب وقتی روی مبل لم داده بودم و کتاب می خواندم احساس کردم پشت کتاب، دقیقاً روی زانویم، چیزی به سنگینی یک تن نشسته !
یک عنکبوت کوچک که می خواست دوست من باشد!!! نمی دانم از کجا آمده بود و حتی نمی دانم چطور ناپدید شد و من برای اولین بار از ترس نمردم!
عشق آوین به حیوانات هم که گفتن ندارد. بارها از ما سگ و گربه و اسب آبی و موش خواسته و هر بار بهانه آورده ایم.. حالا حکایت نه چک زدیم نه چونه عروس اومد به خونه شده، کائنات برایش عروس که نه سه تا بچه گربه به همراه مامانشان هدیه آورده!!! تغییر دکوراسیون و جابجا کردن مبلها باعث شد کنج خلوتشان را کشف کنم. گوشه ای از بالکن که به خاطر درهای شیشه ای کاملاً مشخص است. انگار گربه ها را گذاشته باشی توی ویترین! از پشت شیشه تا ته خلوتگاهشان معلوم است چه عشقی بکند آوین وقتی امروز موقع برگشتن از مدرسه بفهمد این همه میهمان دارد که می تواند همینجا و با حفظ فاصله هر چقدر که می خواهد به آنها نگاه کند!

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸

آوین بای سیکل ران

قرارهای دوچرخه سواریمان پابرجاست. بعد از ناهار یک چرتی می زند و ساعت چهار با صدای مامان بریم راهی می شویم. کوله پشتی کوچکش را پر می کنم از عصرانه های محبوبش شیر کاکائوی وانیلی، نان شکلاتی و یک سیب و آب برای تسکین خستگی پدال زدن های پشت سر هم.
آن کوچولوتره را هم سوار مرکبش می کنم و از همان جا هر بار اعلام می کند که دوچرخه می خواهد. من هم بین کالسکه و دوچرخه آنقدر می دوم که از همه خسته تر می شوم و شب از همه خواب آلوده تر.
مسیر همیشگی را می رویم، یک شیب ملایم جلوی راهمان است. برای هزارمین بار یادآوری می کنم حواسش به ترمز باشد که فعلاً عشق سرعت و پا زدن هوش وحواس برایش نگذاشته. بعد وارد زمین خاکی می شویم و دور می زنیم تا سر از پشت خانه در می آوریم صدای اعتراضش بلند می شود که هنوز تمام نشده. باشه دوباره ادامه می دهیم از کنار زمین پتانک می گذریم پیرمردها مشغول بازیند. طوری که همه عالم بشنوند از من می پرسد اینها چه کار می کنند. نه یک بار، نه دو بار حداقل ده بار..........
می رویم دور زمین فوتبال، خیلی دوست دارد وارد قسمتی که مخصوص دویدن است شویم اما با کالسکه بزرگمان تقریباً غیر ممکن است. از آنجا هم عبور می کنیم، سراشیبی سختی را پشت سر می گذاریم توی یک پارک گوته هایمان را می خوریم، بازی می کند، بعد باز همان مسیر را پدال زنان بر می گردیم.........