صداقت از نوع کودکانه
من: نباید به معلمت بگی قورباغه
آوین :چرا؟
من: چون چون... چون معلمت قورباغه نیست (جواب از این ساده تر سراغ داشتید ؟؟!)
سوار اتوبوس می شویم خانمی با ابروهای به شدت دستکاری شده دورتر از ما روی صندلی نشسته آوین به طوری که حتی دیگه مژه هم نمی زنه به خانم زل زده و بعد با یک صدای غم آلود می گه
(تلاشهای من برای نگاه کردن به گل و بلبل و پروانه و وعده سر خرمن دادن نتیجه نمی دهد و همه به جز اون خانومه به ما لبخند می زنند).
باز هم یک روز دیگر در اتوبوس خانوم پیری با موهای سفید شینیون شده یک پالتوی پوست و یک دم روباه روی یقه، سوار اتوبوس می شود. پشت چشمهایش یک سایه آبی کشیده و رژ سرخابیش هم برق می زند (برای کسانی که حتی چند روز هم فرانسه بوده اند تصور چهره های اینچنینی خیلی ساده است). آوین در حالی که فکر می کند در یک نمایش واقعی حضور دارد با لبخند رو به من می گوید:
فکر می کنم دارم بخار می شوم، البته نه فقط از شدت خجالت بلکه نمی دانم چطور می شود توضیح داد که برای دختر من جادوگر خطاب کردن دیگران فحش و ناسزا نیست و فقط کشف کودکانه یک شباهت است. خوشبختانه گوش خانوم سنگین است. پیاده که می شود دوست دارم برگردم خانه و بخوابم از شدت فشاری که تحمل کرده ام!
امیدوارم این داستان زودتر تمام شود و تلاش های من برای اینکه هر فکری که در سرش می گذرد را اول با من آرام در میان بگذارد و بعد علنی کند هر چه زودتر نتیجه بدهد!
