شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۹

جشن دانه های قرمز

امروزپنج روز می گذرد از روزی که اولین دانه آبدار را روی کمر آوین پیدا کردیم. تب خفیف ودل درد و خستگی دوشنبه و سه شنبه مقدمه آمدن دانه های ریز و درشتی شد که کم کم همه جای بدنش را پوشاندند. بله آبله مرغان به خانه ما هم سر زد و آوین چهار سال و پنج ماهه ما را حسابی غافلگیر کرد.
روز اول برای آرام کردن آوین که از دیدن دانه های دور لبش تعجب کرده بودم داستانی سر هم کردم، داستان دانه های کوچکی که روی بدن بچه های مهربان جشن می گیرند و بعد برای همیشه می روند . خوب اول، داستان جذاب و سرگرم کننده ای بود، قرار بود  با دقت همه جا را بگردیم تا اگر مهمان جدید ی آمد ببینیمش. کوچکترها بچه بودند، بعضی ها که لای انگشتهای دست بودند مثلاً مهمانهای خجالتی بودند که خودشان را در گوشه ها مخفی کرده بودند. حسابی سرگرمش کرده بودند  با دانه ها حرف می زد و از کشف تازه ها خوشحال می شد...اما خوب آبله مرغان اینقدرها هم جذاب و دوست داشتنی نیست بی حالی و خستگی و اشکهایی که سرازیر می شد هم داشتیم و این سوال تکراری که کی تموم می شه؟ کی اینها می رن؟ وقتی صد تا بشن ؟ وقتی برای اولین بار توی آینه چشمش به دانه ها افتاد اشکهایش سرازیر شد و گفت من آبله مرغان دوست ندارم من نمی خوام مثل جادوگرهای بدجنس باشم .......تا وقتی که دکتر دوسانتیز گفت که این دانه ها بدجنس نیستند و تو خیلی زود خوب می شوی کمی آرام شد.
برای سرگرم کردنش تا امروز هشت تا پرنسس کشیده ام دو تا پرنس، سه تا بچه پرنسس، یک درخت کاج ، دو تا درخت سرو با تابی که بینشان هست......باهم کیک شکلاتی درست کرده ایم، سه بار فیلم پرنسس قورباغه را دیده ایم و یک عالمه حرف زده ام و داستان سرهم کرده ام در ستایش بچه های قهرمانی که آبله مرغان می گیرند!!.......
هنوز هم تمام نشده  باز هم دانه هایی هستند که می آیند و باید همه مراحل را طی کنند،اما فکر می کنم باید رو به بهبودی باشد چون دانه های اول شروع به خشک شدن کرده اند و بعد هم باید آماده شویم برای آبله مرغان خواهر کوچکتر!



پ ن 1: داروی خاصی برای آبله مرغان وجود ندارد، یک شربت محتوی آنتی هیستامین برای آرام کردن خارش، داروی تب بر و یک اسپری ضد عفونی کننده برای دانه ها همه چیزی است که می تواند کمی ناراحتی و خارش دانه ها را کاهش دهد . استفاده از آسپرین در طول دوره بیماری،  بعلت ایجاد عارضه کبدی ممنوع است.
پ ن2: دانه ها حتی می توانند روی چشم هم ظاهر شوند (چشم راست آوین) اما بر خلاف تصور خطرناکتر نیستند اگر زود درمان بشوند. معمولاً یک پماد آنتی بیوتیک برای داخل چشم تجویز می شود که دانه را خوب نمی کند اما از عفونت چشم جلوگیری می کند.
پ ن3: نسبت به عکسهایی که توی اینترنت دیده ام گمان می کنم از نوع سختش را نگرفته چون همه بدنش پر نشده دانه ها توی سرش و صورتش پشتش و دستها و پاها هستند اما پراکنده و نه خیلی بزرگ. فقط امیدوارم همین حد برای ایمن کردن بدنش در برابر ویروس کافی باشد!
 پ ن 4: به طور معمول آبله مرغان بیماری ملایمی است، متخصص اطفال وقت نداشت و ما با یک پزشک عمومی وقت گرفتیم آن هم یک روز بعد از وقتی که دانه ها را دیدیم! 

نوشته شده در هشت خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه 


سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹


چند بار در صندوق پست را باز کردیم، تا تهش را جستجو کردیم و چند بار با دستهای خالی برگشتیم. 
حالا آمده است و با خودش یه دنیا خوشحالی آورده است. یک سی دی سبز با عکس دوتی، شیری که دنبال شجاعتش است، مترسکی که یک جو عقل می خواهد و هیزم شکن فلزی که قلب می خواهد تا بتواند دوست داشته باشد.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۹

دلداده های آسیاب کوچک

روزی روزگاری یک پیرمرد کوچولو و یک پیرزن کوچولو در آسیاب کوچکی زندگی می کردند. آنها جلوی خانه شان یک فواره کوچولوو  یک باغچه کوچولو داشتند. در باغچه کوچولو سبزیجات کوچولو و گلهای کوچولو داشتند.
آب فواره کوچک قل قل می جوشید و می جوشید و پره های آسیاب کوچک می چرخید و می چرخید و پیرزن و پیرمرد کوچولو روی صندلی های کوچولویشان می نشستند.
پیرمرد به پیر زن گفت یادت میاد وقتی که جوان بودیم و وقتی که برای اولین بار همدیگر را دیدیم؟
می خواندیم و می رقصیدیم چقدر خوب بود یادت میاد پیرزن کوچولو؟
.............

این قصه را امشب دوبار برای آوین خواندم. شعرهایش را زمزمه کردیم و دستهایمان را به جای پره های آسیاب کوچک دور هم چرخاندیم. قصه ها حتماً که نباید آخرشان یک اتفاق خاصی بیفتد، حتماً که نباید یک درس اخلاقی داشته باشند. یعنی همین که از صبح تا شب یک پیرزن و پیرمرد کوچولو را که با آب چشمه شان باغچه را آب می دهند، بعد با سبزی های باغچه شان سوپ کلم درست می کنند وبعد لیموناد تازه می خورند و بعد از لای قورباغه ها رد می شوند تا بروند و در نور مهتاب بخوابند و به صدای هوهوی جغدها گوش بدهند، مرور کنی و دلت بخواهد به جایشان باشی کافی نیست؟!


شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۹

تعطیلات





هفته دوم تعطیلات آوریل را در خانه دوستی در یکی از روستاهای فرانسه گذراندیم.بچه ها از صبح تا شب تاب بازی و قایم موشک بازی می کردند ناهار را نخورده بازی را از سر می گرفتند.عصرها دوچرخه سواری می کردند و در راه به گاوها و اسب ها والاغ های خوشحال همسایه ها که در مرتع های بزرگ می گشتند علف می دادند باز شام را خورده نخورده  بازی را ادامه می دادند و بالاخره ساعت هشت و نیم نه  شب مثل اینکه باطریشان تمام شده باشد نفس هایشان آرام می شد و می خوابیدند.

یک روز هم رفتیم باغ وحش و روز دیگرش کنار دریاچه و بچه ها دو سه ساعت زیر آفتاب، شن بازی کردند...
می شود یک سفرنامه پر و پیمان نوشت از همین مسافرت چند روزه از مزایای زندگی در طبیعت گفت از اینکه چقدر خوب است که بچه ها وقتشان را با بازی کردن با کفشدوزک ها و پروانه ها بگذرانند. از فرهنگ گفت که چطور می شود به دور از بریز و بپاشها و تعارفات دست و پا گیر میزبان مهربان و دوست داشتنیی بود. و اینکه یک مامان مدرن الزاماً یک مامان گرفتار که از صبح تا شب کار می کند و وقتی برای بچه اش ندارد نیست... اما خوب مجالی برای نوشتن این همه نیست و من فعلاً بسنده می کنم به همین چند تا عکس....