دوشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۶

پراکنده گویی ها


خوب بالاخره بیزو بیزو گفتن های ما کار خودش رو کرد و آوین بوسیدن رو یاد گرفت. حالا وقتی صبح ها از خواب بیدار می شه لبهاش روبه صورتمون می چسبونه تا ما ببوسیمش .ا
به جز ما، علاقه داره بچه های هم سن و سال خودش رو هم ببوسه و همین جاست که ما از کرده خود پشیمان می شیم و می گیم حالا بوس یاد دادنش چی بود!!!!!!!! برای اینکه بچه ها رو ببوسه اول باید یه تکیه گاه داشته باشه تا حین بوسیدن تعادلش رو از دست نده و نیفته برای همین یا لپهاشون رو محکم با دو تا دستش می گیره یا مثلاً موهاشون رو، و می شه حدس زد که اینطوری هیچ وقت بوسیدن به انتها نمی رسه و چه بسا به جنگ و جدل و دعوا هم تبدیل می شه !!ا


بین خونه ما و مهد آوین یه پل بزرگه. تازگی ها دیگه قبول نمی کنه توی کالسکه بشینه و معمولاً پیاده از مهد بر می گردیم، همین که می رسیم به پل از اون بالا برای آدمهایی که اون پایین هستن دست تکون می ده و با خوشحالی کلماتی رو که هیچ کی نمی فهمه چیه تکرار می کنه . گاهی وقتها هم بعضی ها از اون پایین براش دست تکون می دن!ا


عصرها موقع پیاده روی دستش رو می زنه پشتش و راه می افته همیشه هم از جهتی خلاف جهت ما. گاهی وقتها می گم خوب پس تنهایی برو خداحافظ و بعد راهم رو می کشم که برم با این اطمینان که دیگه الآن بر می گرده، اما می بینم بای بای می کنه و بی خیال همونطوری و باسرعت بیشتر از ما دور می شه !ا


خوابیدن های سر وقت و بی دردسرش هم کم کم داره بی نظم می شه دیگه فقط وقتی واقعاً خسته است و ساعت خوابه همین که می گیم شب به خیر دست تکون میده و مثل قبلاً راحت می خوابه ولی اگه دلش نخواد بخوابه می گه نو نو نو و توی تخت گریه می کنه. نه به کتاب خوندن گوش می ده، نه به لالایی و نه هیچ چیز دیگه فقط گریه می کنه. فعلاً داریم روش سوپر ننی که می گه باید بچه ها بفهمن که این مادر و پدر هستند که تصمیم میگیرن، رو امتحان می کنیم تا ببینیم چی می شه .ا


پیش بند هم دوست نداره و فقط اولش که گرسنه است و حواسش نیست می ذاره که پیش بند ببندیم و بعد از چند دقیقه که متوجه می شه، با ناراحتی سعی می کنه بازش کنه. چند بار ظرف غذا رو از جلوش برداشتیم و گفتیم بدون پیش بند غذا بی غذا اما اون هم بی هیچ اعتراضی دستهاش رو باز می کنه که یعنی پس من رو از صندلی بیارید پایین !! و اینطوری نه تنها ما به هدفمون نمی رسیم بلکه یه جورایی خودمون تنبیه می شیم ، چون دوباره برگردوندنش روی صندلی به مراتب از پیش بند بستن سخت تره !ا


اسقلال طلبی و سرکش شدنش نشون می ده که همه چی به خوبی پیش می ره و آوین کوچولوی ما داره خوب بزرگ می شه اما از طرفی هم اینکه نمی دونیم چطوری باید باهاش هماهنگ بشیم می گه که ما خوب رشد نکردیم و داریم ازش جا می مونیم. تربیت بچه ها کار خیلی سختیه، استفاده از تجربیات مادر و پدرهامون که در شرایط متفاوت ما رو بزرگ کردن نمی تونه تمام و کمال به کار بیاد، کتابهای روانشناسی هم پر هستند از راه حل های کلی . البته کتابهای خیلی خوبی هم می شه پیدا کرد اما با این حال به همه سوالها جواب نمی دن. کاش ما، مادر و پدرهای وبلاگ نویس کمی از تجربیات مفیدمون، از کتابهایی که خوندیم و اونها رو کارامد یا ناکارامد دونستیم از رفتارهای خوب و یا گاهی نادرستمون که باعث شده روی رفتار بچه هامون تاثیر بگذاره بنویسیم . فکر می کنم مجموعه ای از همه اینها راهنمای خیلی خوبی باشه.ا


پ ن1: بیزو در فرانسوی یعنی بوس
پ ن2: سوپر ننی اسم مجموعه ای است که از شبکه ام 6 فرانسه پخش می شه . در واقع سوپر ننی اسم خانمی است که متخصص تربیت بچه هاست . هر قسمت این مجموعه مربوط به یک یا دو خانواده است که سوپر ننی رو دعوت کردند تا بیاد و راهنماییشون کنه چطوری باید رفتارهای بچه هاشون که زندگی رو واقعاً براشون تلخ کردن اصلاح کنند.ا
پ ن3: شما چه کتابی رو در زمینه تربیت بچه ها پیشنهاد می کنید (به زبان فرانسه یا انگلیسی و یا فارسی، یعنی ترجمه نباشد و خود نویسنده ایرانی باشه). ا

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۶

برش هایی از منطق زندگی در عصر مـــــــــا


آوین جان، ازهمان روز اول قرارشد این وبلاگ به تو اختصاص داشته باشه، لحظه های زیبا و شیرین، خاطره ها و نوشته هایی از دوران رشد و بالندگی تو. این که چطوری با شرایط دور و بر خودت کنار میایی. چطور اطرافت را کشف میکنی، یا اینکه چطور توانایی های ابتدایی، حرکات و گفتار ساده ات کم کم در آینده ای نه چندان دور به توانایی هایی خاص تبدیل می شوند.ا

در این مدت نه چندان طولانی که برات می نویسم همینکه خواستم از چیزی غیر از تو بنویسم به خودم می گفتم به بیراهه رفته ام و از هدفی که برای وبلاگت در نظرم بود دور شده ام، اما امروز با خودم گفتم ای بابا، کجای کاریم! خیلی هم خوب هست گاه گاهی به شرح دادن اخبار روز بپردازم. به چیزهایی که دلمشغولی های ماست، چیزهایی که برای ما اهمیت داره تا حداقل وقتی برای خودت خانمی شدی بهتر متوجه بشی که تفاوت نسل که میگن به چه خاطریه و چه جوری نگاه آدمها و برخوردشون به مسائل در زمانها و شرایط مختلف متفاوت می شه!ا اینکه ممکنه ما بعدها تو را کمتر بفهمیم یا اینکه تو متوجه رفتارها و نوع برخوردمان با مسائل نشوی بی شک به خاطر همین تفاوت های به ظاهر پیش پا افتاده است. خلاصه به این نتیجه رسیدم که بعضی وقتها هم از بعضی چیزها که این روزها دور و بر ما می گذره و مستقیماً به تو ربطی نداره بنویسم. ماجراهایی که بعدها می تونه برای تو جالب، خنده دار، شوک آور یا حیرت انگیز باشه، تا اگه یه روزی در رمان یا کتاب تاریخی خواندی که در سی سال پیش مردم دنیا یا ایران اینجوری فکر می کردند یا این مشکلات را داشتند یا به چه چیزهایی اهمیت می دادند برایت باور پذیر باشد.ا
اون چیزی که من اسمش را میذارم ، البته به سبک اهل سینما، برش هایی از منطق زندگی در دوران ما در سال 1386، که مطمئنا با شما مثلا در سال 1410 متفاوت خواهد بود!
ا

خوب برای شروع نمی خواهم خیلی طولانی باشد پس بقیه را می ذارم برای بعد...........ا



یکشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۶

آوین و دوستهای مهد کودکی


یاسمین دوست ترین دوست مهدکودکی آوینه. از آوین یک ماه کوچکتره، خیلی مهربونه وحتی وقتهایی که مریضه و یا تب داره لبخند از روی لبهای قرمزش محو نمی شه. کارهای خطرناک نمی کنه و هر وقت منو می بینه دست تکون می ده.ا
ژیبریل دوست پر انرژی آوینه و گاهی اوقات هم نقش پرنس سوار بر اسب سفید رو بازی می کنه و به محض ورود آوین به مهد، جلوی چشمهای آقای پدر دخترک ما رو می بوسه. وقتی آقای پدر اینها رو با خنده برام تعریف می کنه، توی دلم می گم پدر هم پدرهای قدیم، توی همچین شرایطی دست کم یک صدایی کلفت می کردند، چهار تا شیشه خرد می کردند یا لااقل دخترشون رو از ادامه تحصیل محروم می کردند!!!ا ولی نه انگاراین شعارهای لیبرته و اگالیته روی ایشون هم تاثیر گذاشته!!!ا
زنو یا همون اسپیدرمن دوست غیر قابل پیش بینی آوینه. گاهی وقتها خیلی مهربونه و گاهی وقتها فکر می کنه اسپیدرمنه و کارهای عجیب و غریب می کنه!ا
نیژما از آوین بزرگتره و خیلی خوب حرف می زنه. فکر می کنم توی مهد تنها بچه ای باشه که به این خوبی حرف می زنه .علاوه بر اینکه دوست آوینه دوست من هم هست و اگه من یه روزی برم دنبال آوین و کسی متوجه حضور من نشه، اونقدر داد می زنه و میگه مامان آوین که همه می فهمن من وارد شدم !!!اراستی دیگه نمی گم که همین نیژما خانوم یه صبح که با باباش اومده بود مهد چی با خودش آورده بود! فقط می گم که باعث شد باباش از خجالت یه هفته نیاد دنبالش و مامانش هم ماجرا رو با آب و تاب برای همه تعریف می کرد و می گفت این وروجکا رو همیشه باید زیر نظر گرفت تا کارهای خنده دار نکنن!ا
و اما ایمن پسر کوچولوی تازه وارد مهد کودکه هنوز چهاردست و پا می ره و به مهد عادت نکرده و دائماً در حال گریه است، اما رفتار آوین با این کوچولو واقعاً خنده داره. چند روز پیش که رفتم دنبالش با اشاره به من نشونش داد و در حالیکه کشون کشون چند تا اسباب بازی براش می آورد به یه زبون عجیب غریبی باهاش حرف می زد. موقع خداحافظی دستش رو به علامت خداحافظ برد بالا و یه سه چهار باری گفت اسک (بروزن اسم) که فکر می کنم به زبون قطب شمال همون خداحافظ باشه!!با خودم فکر می کردم به به عجب بچه غریب نوازی بار آوردیم که یهو یادم افتاد این همه محبت به خاطراینه که هنوز وقت نشده چشم و چار هم رو در بیارن و به قول معروف هنوز اولشه.ا
چند تا دوست دیگه هم داره یعنی دوازده تای دیگه ولی من همشون رو نمی شناسم ، فقط گاه گاهی که زودتر می رم دنبال آوین می بینمشون. خدا نکنه تنه یکی از این هفده تا بچه که با سه تا مربی توی یه سالن هستن اتفاقی بخوره به یه بچه دیگه، همین اتفاق ساده باعث می شه یکی من بزن یکی تو بزن شروع بشه و یهو می ببینی که هفت هشت تا بچه، دارن گریه کنان همدیگرو می زنن اما صمیمت بچگی باعث می شه چند دقیقه بعد همه چی آروم بشه و همه با صلح و صفا با هم بازی کنن.ا

راستی امروز، آوین به مناسبت ریاست جمهوری نیکلا سارکوزی نرفت مهد! بله چون مخالفان سارکوزی دیشب بعد از اعلام خبر همه شیشه های مهد رو شکستند ومهد تا جمعه تعطیله!ا