یکشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۰

دختری که سه سال و سه ماه دارد

صبح  بعد از بیدار شدن از خواب:

- مامان چرا اسم منو یه چیز دیگه نذاشتی؟
- اسمت رو دوست نداری؟ 
- نه یه چیز دیگه رو بیشتر دوست دارم
- دوست داری اسمت چی باشه؟
- قیم 
- قیم؟ (بر وزن بستنی کیم)
- باشه از امروز به تو می گیم قیم (هر چند که آوین می گه : اه اه اه چه اسم قشنگی نیست!)
قیم بیا اینجا، قیم اسباب بازی ها رو جمع کن، قیم بیا غذا بخور، قیم جیغ نزن، قیم کلید کجاست؟، قیم چرا سرفه کردی؟ ، قیم سیب می خوری؟
وقیم که با اشتیاق جواب می ده!

شب قبل از خوابیدن:
- مامان دیگه قیم دوست ندارم اسم خودمو صدام کن ! 

چهارشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۰

سی و پنج سالگی


بچه‌ها از پدرشان شنیدند که تولدم است و باید بگویند مبارک باشد.  آوین کارتی را که توی مدرسه درست کرده بود به من داد. دوستش داشت، اتفاقی آن روز توی مدرسه کارت درست کرده بودند اما به من گفت برای تولد من درست کرده. باور کردم. دختر کوچکتر هم یک چیزی توی به قول خودش مدرسه کوچیک ها درست کرده بود اما گفت این که کادو نیست، کارت کادو هست! چشمهایش برق زد بعد برای اینکه گریه نکند که چرا کارتی ندارد که به من هدیه بدهد کلا بحث را عوض کردیم. برای بچه‌ها قصه خواندم آوین شعرش را حفظ کرد. دختر کوچکتر گفت می خواهد با اگوستن ازدواج کند. آوین گفت نه اون فرانسه زندگی می کنه تو باید با یکی ازدواج کنی که ایران زندگی می کنه. نمی شه می فهمی؟ چرا چون بعداً آگوستن برای مامان باباش گریه می کنه؟ 
آوین گفت مامان tomber amoureux  به ایرانی چی می شه گفتم یعنی عاشق شدن ، گفت عاشق شدن یعنی چی گفتم یعنی  tomber amoureux دیگه ! گفت نه خود عاشق شدن به ایرانی یعنی چی؟
سی و پنج سالگی از راه رسید. چهار روز است. آرام، ساکت، مظلوم. توی روزی که مثل همه روزهای دیگر بود.

یکشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۰

شش سالگی مبارک

شش سالگی انگار بلوغ بچگی است. آدم یهویی از کارهای بچه‌اش شگفت زده می‌شود از رازهای کوچکش از تواناییهایش برای خنداندن برای گریاندن......
از افتادن دندانش که حتی لق هم نیست می‌ترسد از تک و توک موهای سفید من، از بزرگ شدن خودش،از پیر شدن من.
دوست دارد موهایش همینطوری هی بلند و بلندتر بشود مثل باربی راپونزل بعد هی می‌پرسد
 توی استخر چطوری موها را توی کلاه استخر جا بدهم؟
 برات یه کلاه خیلی بزرگ می‌خرم.
 توی خیابون چطوری راه برم روی زمین نکشه؟
من پشت تو راه می‌افتم و موها را توی دستهام می گیرم.
‌دست‌هاش خیلی کوچولوست با همانها از صبح تا شب نقاشی می‌کشد بعضی وقتها ساعت‌ها، اگر اصرار من نباشد کشیدن را رها نمی‌کند. یک بار گفت می خواهد نقاش بشود گفتم هستی لازم نیست بشوی خندید. خیلی وقتها که می خندد ژست خجالت کشیدن را هم می‌گیرد. 
 چند روز پیش پشت در یخچال به خواهرش می‌گفت ببین من و تو سالاد رو با کچاپ می خوردیم، مایونز کمه می ذاریمش برای مامان چون دوست داره! 
خواهرش هم گفت اوهوم!




یکشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۰

یادت باشد

در این چند روز مانده به تمام شدن سی و چهار سالگی اعتراف می‌کنم مهمترین قانون جهان، قانون نسبیت است. کلمه‌ها بعضی وقت‌ها عرضه ندارند حرف‌ها را آنطور که باید برسانند هر جو هم کنار هم بچینیشان نتیجه نمی‌دهند.