




بار سفررو از چند روز قبل بسته بودیم. بلیط هواپیما ، نقشه شهر، راهنمای توریستی و آدرس دقیق هتل، همه رو آماده کرده بودیم و جلوی دست بود. تا چشمم به اونها می افتاد هیجان سفر به سراغم می اومد، حس آشنای روزگار کودکی که حالا بعد از مدتها دوباره در من بیدار شده بود و باز هم مثل همان روزها منو با خودش به سرزمین رویا و خیال می برد............م
وقتی وارد شهر شدیم آفتاب وسط آسمان بود اما نسیم خنک و ملایمی که می وزید، با خودش رطوبت و تازگی می آورد و مانع از این می شد که احساس گرما و خستگی کنیم شهر دامن هزار نقش خودش رو در بین تپه های کوتاه و بلند پهن کرده بود...........................م
حالا دیگه ما در شهر آتن بودیم ، مردمی که در رفت و آمد بودند، مغازه هایی که تا وسط پیاده رو امتداد پیدا کرده بودند، دست فروشهایی که روی چرخ های دستی میوه و خوراکی می فروختند، خوراکی ها و غذاهایی که برای ما خیلی آشنا بودند و نمونه اش رو فقط در کشور خودمون دیده بودیم و فروشنده هایی که با صدای بلند برای محصولاتشون تبلیغ می کردند ،نان کنجدی، پسته تر، لواشک،...م
زبان مردم شهر برای ما نا آشنا اما گرم و صمیمی است . کلمات روقرص و محکم ادا می کنند و همین آوای قشنگی به حرفهاشون میده با خودم میگم زبانی که به جهانیان هزاران کلمه هدیه کرده حالا اینقدر مهجور ونا آشناست که شاید بشه گفت هیچ مسافری بهش مسلط نیست در گوشه گوشه میدان اصلی شهر توریستهایی رو می دیدیم که به زبان انگلیسی از مردم نشانی جایی رو می پرسیدند و ساکنان شهر که همه به اندازه رفع نیاز و بسیار کم انگلیسی بلدند نمی تونستن خیلی کمک کنن........م
مردم خیلی مهمان نواز و مهربانند. مهمان نوازترین و مهربان ترین اروپایی هایی که تا حالا دیده ایم تا چشمشون به آوین می افتاد به سمت کالسکه خم می شدند آوین رو می بوسیدند وبا لبخند چند جمله ای می گفتند که ما تنها کلمه نی نی که گویا مترادف نی نی خودمون باشه رو می فهمیدیم.......م
غروب های زیبای آتن و خنکی که همراه خودش می آورد خستگی گردش روزانه رو از تن به در می کرد و مسافرها رو راهی رستوران ها و قهوه خانه های زیباش می کرد نوشیدن یک فنجان قهوه یونانی در محله قدیمی موناستیراکی تماشای زیبایی غروب رو صد چندان می کرد............م
آوین هم به شیوه جدید، از صبح تا شب بیرون بودن و دم به دم توقف کردن برای گرفتن عکس و نگاه کردن مرتب به نقشه عادت کرده بود با اینکه ساعت خواب و غذاش مثل سابق نبود اما مثل همیشه سر حال و خوشحال بود دائما دنبال کسی می گشت تا بازی کنه همین که یک نگاه آشنا می دید می خندید و خودش رو پشت ما قایم می کرد و همه هم این بازی رو خوب بلد بودند و صدای خنده های دخترک بازیگوش ما که بلند می شد همه نگاه ها به سمت ما جلب می شد
سه تایی سفر دورو دراز رفتن خیلی لذت بخش بود باعث شد بیشتر از قبل همدیگر رو بشناسیم و بیشتر به توانایی های همدیگه واقف بشیم ،اینکه توانایی عملی کردن نقشه هامون رو داریم ، اینکه بیش از حد سختی ها رو بزرگ نمی کنیم و اینکه می تونیم از موهبتهایی که خداوند نصیبمون کرده استفاده کنیم و اینکه برای نقشه های بعدیمون جسارت بیشتری پیدا کردیم .همسرم با دقت همه چیز رو بررسی کرده بود و بدون هیچ نگرانی هتلی راحت و خوب که به جاهای دیدنی دسترسی داشتیم و با ایستگاه مترو کمترین فاصله روداشت انتخاب کرده بود و در سفر بیشترین مسولیت روی دوشش بود اما هیچ وقت خستگیش رو به زبون نیاورد ............م