شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

ورود به دنیای واقعی

یک هفته می شه که آوین مهد رو شروع کرده. روز اول من و پدرش همراهش بودیم، روز دوم فقط من بودم و از روز سوم خودش تنها. همه چیزهایی که پیش بینی می کردم برعکس از آب در اومد فکر می کردم وقتی بره بغل مربیش گریه کنه چون معمولاً همینطوریه وبغل کسی نمیره اما برخلاف انتظارم خیلی راحت رفت بغلش. با خودم می گفتم خوب همه چی تموم شد و دیگه جای نگرانی نمونده که یکی یکی بچه هایی که بزرگتر بودن وارد شدن و وقت جدا شدن از پدر یا مادرشون شروع کردن به گریه کردن و آوین هم که معمولاً با هر صدای بلندی گریه می کنه، اونقدر از ته دل گریه کرد که نزدیک بود اشک من هم دربیاد. تا آخر هم هر بچه ای که اسباب بازیش رو پرت می کرد یا زیاد سر و صدا می کرد، آوین هم شروع می کرد به گریه کردن! یادم اومد از وقتی که آوین هنوز به دنیا نیومده بود براش موسیقی آروم می ذاشتم تا احساس آرامش کنه یا وقتی به دنیا اومد تا چهار پنج ماهگی با آهنگهای آروم می خوابید، مثل اینکه نا خودآگاه دخترکم رو خیلی حساس بار آوردم. آوینم نمی دونه دنیای واقعی پر از سر و صداست شلوغی که هیچ تناسبی با اونچه قبلاً شنیده نداره! نمی دونم از یه طرف می خوایم برای بچه هامون بهترین چیزها رو فراهم کنیم دوست داریم گوششون پر بشه از صداهای قشنگ و چشمشون به رنگهای زیبا عادت کنه همه عشق و محبتمون رو نثارشون می کنیم اما از طرفی دنیای واقعی غیر ازاین چیزها که ما بهشون می دیم چیزهای دیگه ای هم داره. نمی دونم شاید دخترکم خیلی کوچولو باشه برای اینکه بخواد دنیای واقعی رو با همه مهربونی ها و نامهربونی هاش تجربه کنه اما دیر یا زود باید زندگی کردن در جمع و بایدها و نبایدهاش رو یاد می گرفت!ه

یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۵

شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۵

آوینممممممم


آوینم چند دقیقه ای می شه که با پدرت رفتی بیرون، یعنی قرار نبود بری ولی اونقدر پشت سرش گریه کردی که اون هم راضی شد تو رو با خودش ببره. البته قول داده تو رو توی راه بخوابونه تا طبق معمول سر ساعت بخوابی به هر حال من یه وقت کوچولو پیدا کردم تا بیام اینجا و بنویسم.م
دختر کوچولوی من گاهی اتفاقهای قشنگی می افته که دلم نمیاد اونها رو اینجا ننویسم. دلم نمیاد بذارم گذر زمان رنگ فراموشی بهشون بزنه.م
امروز صبح یک اتفاق جالب افتاد. چند وقتی هست که ما تلویزیون رو تنظیم می کنیم و با اون بیدار می شیم. تو از توی تختت می تونی تلویزیون رو ببینی. امروز صبح وقتی بیدار شدی ودیدی تلویزیون روشنه اونقدر هیجان زده شدی و اونقدر خندیدی که باعث شدی ما هم بیدار بشیم. نمی دونی چقدر شیرینه دیدن یه بچه نه ماهه که به زور خودش رو به نرده های تختش گرفته تا روی پاش بایسته وسر کوچولوش رو از لای نرده ها فشار داده تا بتونه بیرون از تختش رو ببینه! وقتی سرت رو به نرده ها می چسبونی و فشار میدی صورت کوچولوت عوض می شه چشمات مثل ژاپنی ها کشیده می شه و اون یه دندون نیمه کارت از وسط دهنت می زنه بیرون! نمی دونی چقدر برامون شیرین و عزیزی نمی دونم این حس ما غریزیه یا کاملا تحت کنترل عقل و اراده است هر چی که هست واقعاً کمک می کنه تا هر آنچه که برای سلامتی تو و خوشحالی و خوشبختی تو لازم باشه فراهم کنیم!م

سفر نامه







بار سفررو از چند روز قبل بسته بودیم. بلیط هواپیما ، نقشه شهر، راهنمای توریستی و آدرس دقیق هتل، همه رو آماده کرده بودیم و جلوی دست بود. تا چشمم به اونها می افتاد هیجان سفر به سراغم می اومد، حس آشنای روزگار کودکی که حالا بعد از مدتها دوباره در من بیدار شده بود و باز هم مثل همان روزها منو با خودش به سرزمین رویا و خیال می برد............م

وقتی وارد شهر شدیم آفتاب وسط آسمان بود اما نسیم خنک و ملایمی که می وزید، با خودش رطوبت و تازگی می آورد و مانع از این می شد که احساس گرما و خستگی کنیم شهر دامن هزار نقش خودش رو در بین تپه های کوتاه و بلند پهن کرده بود...........................م


حالا دیگه ما در شهر آتن بودیم ، مردمی که در رفت و آمد بودند، مغازه هایی که تا وسط پیاده رو امتداد پیدا کرده بودند، دست فروشهایی که روی چرخ های دستی میوه و خوراکی می فروختند، خوراکی ها و غذاهایی که برای ما خیلی آشنا بودند و نمونه اش رو فقط در کشور خودمون دیده بودیم و فروشنده هایی که با صدای بلند برای محصولاتشون تبلیغ می کردند ،نان کنجدی، پسته تر، لواشک،...م

زبان مردم شهر برای ما نا آشنا اما گرم و صمیمی است . کلمات روقرص و محکم ادا می کنند و همین آوای قشنگی به حرفهاشون میده با خودم میگم زبانی که به جهانیان هزاران کلمه هدیه کرده حالا اینقدر مهجور ونا آشناست که شاید بشه گفت هیچ مسافری بهش مسلط نیست در گوشه گوشه میدان اصلی شهر توریستهایی رو می دیدیم که به زبان انگلیسی از مردم نشانی جایی رو می پرسیدند و ساکنان شهر که همه به اندازه رفع نیاز و بسیار کم انگلیسی بلدند نمی تونستن خیلی کمک کنن........م

مردم خیلی مهمان نواز و مهربانند. مهمان نوازترین و مهربان ترین اروپایی هایی که تا حالا دیده ایم تا چشمشون به آوین می افتاد به سمت کالسکه خم می شدند آوین رو می بوسیدند وبا لبخند چند جمله ای می گفتند که ما تنها کلمه نی نی که گویا مترادف نی نی خودمون باشه رو می فهمیدیم.......م

غروب های زیبای آتن و خنکی که همراه خودش می آورد خستگی گردش روزانه رو از تن به در می کرد و مسافرها رو راهی رستوران ها و قهوه خانه های زیباش می کرد نوشیدن یک فنجان قهوه یونانی در محله قدیمی موناستیراکی تماشای زیبایی غروب رو صد چندان می کرد............م

آوین هم به شیوه جدید، از صبح تا شب بیرون بودن و دم به دم توقف کردن برای گرفتن عکس و نگاه کردن مرتب به نقشه عادت کرده بود با اینکه ساعت خواب و غذاش مثل سابق نبود اما مثل همیشه سر حال و خوشحال بود دائما دنبال کسی می گشت تا بازی کنه همین که یک نگاه آشنا می دید می خندید و خودش رو پشت ما قایم می کرد و همه هم این بازی رو خوب بلد بودند و صدای خنده های دخترک بازیگوش ما که بلند می شد همه نگاه ها به سمت ما جلب می شد

سه تایی سفر دورو دراز رفتن خیلی لذت بخش بود باعث شد بیشتر از قبل همدیگر رو بشناسیم و بیشتر به توانایی های همدیگه واقف بشیم ،اینکه توانایی عملی کردن نقشه هامون رو داریم ، اینکه بیش از حد سختی ها رو بزرگ نمی کنیم و اینکه می تونیم از موهبتهایی که خداوند نصیبمون کرده استفاده کنیم و اینکه برای نقشه های بعدیمون جسارت بیشتری پیدا کردیم .همسرم با دقت همه چیز رو بررسی کرده بود و بدون هیچ نگرانی هتلی راحت و خوب که به جاهای دیدنی دسترسی داشتیم و با ایستگاه مترو کمترین فاصله روداشت انتخاب کرده بود و در سفر بیشترین مسولیت روی دوشش بود اما هیچ وقت خستگیش رو به زبون نیاورد ............م

چهارشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۵

آوین در سفر 2





.ما از سفر برگشتیم
ما رفته بودیم کشوری که عکسش رو می بینید.ه
این هم یه آهنگ مال همون کشور، تقدیم به همه دوستان خوبم!!ه



دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵

آوین در سفر1



آوین در شهر من پلیه (Montpellier)


گرمای تابستون دیگه فروکش کرده و روزها هم کم کم دارن کوتاه می شن مثل همیشه پاییزاینجا تقویم نمی شناسه و زودتر از موعد داره سر می رسه! با این حال آب و هوا برای مسافرت با بچه کوچیک خیلی خوبه !!م
همیشه تصمیم گیری برای اینکه کجا بریم سخته، نه اینکه نمی دونیم کجاها رودوست داریم ببینم ،بلکه نمی دونیم اول کجا بریم. بعضی وقتها یه چیزهایی خیلی تعیین کننده است مثلاً اینکه به طور غیر منتظره یه همسفر خوب پیدا می شه و اونوقت ما هم خیلی مصمم تر می شیم و موضوع اینکه اول کجا بریم هم خود به خود حل می شه.
م
اولین سفر تابستونی ما با آوین به همراه ارشیا کوچولو و مامان و باباش خیلی خوب بود تجربه ای شیرین در کنار همسفرای خوب و با انگیزه که باعث شد سفر بیشتر خوش بگذرهم