شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۳

خیال بازی

آوین یک خانه هجده طبقه طراحی کرده با همه جزئییاتش، با دستشویی‌ها و حمام‌ها، پارک و استخر ، طبقه مهمان، طبقه دوستان و ...
از من پرسید می‌شه یک خونه اینطوری داشته باشیم؟ گفتم چرا نشه عزیزم. بعد نقشه را به پدرش نشان داد و پدرش هم گفت نظر مامانت چیه؟  نمی‌خواهیم خیالاتشان را به هم بریزیم، فکر می‌کنیم جنایتی بزرگتر از این نیست که بازی خیالی بچه‌ها را با نمی شه و غیر ممکنه خراب کنیم.
حالا رسیده‌اند به قسمت حیوانات خانگی و با خواهر کوچکتر سر اینکه اسب داشته باشیم یا یک پونی جر و بحثشان شده. هر چند دقیقه یک بار به من روجوع می‌کنند تا نظر من را هم بدانند. همین الان دختر کوچکتر از من پرسید می‌تونم وقتی سوار اسبم شدم سگ کوچکم را هم بغلم کنم!!! بله چرا که نشه!


برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۳

زندگی در خیالات نه دروغگویی

بهش گفتم: چرا به دوستت گفتی ما یک سگ برژه آلمانی داریم؟
گفت: من گفتم یکی از فامیلهای  مامانم داره!
با صدای قاطع تری تکرار کردم:  چرا به دوستت گفتی ما یک سگ برژه آلمانی داریم؟
گفت: ببین مامان! من از تو خواستم برام یه سگ بخری، یا یه گربه، یا یه خرگوش، یا یه همستر یا یه جوجه ... تو گفتی نه نه نه نه نه! 

برچسب‌ها: