تپه آبی
به وسوسه یک روز قشنگ مه گرفته پاییزی، هوس پیاده روی می زنه به سرمون. شال و کلاه می کنیم و راه می افتیم. آوین از دیدن کبوترها ذوق می کنه و خوشحال لابه لای برگ ها قدم می زنه، اما به چشم زدنی سرعت می گیره و من ازش عقب می مونم........ا
نتیجه اش یک تپه آبی می شه که وسط پیشونیش سبز شده و چند تا خط قرمز روی بینیش. انگار از میدون جنگ برگشته بچم!.اهر چی شبها براش قصه بز موسیو سوگن* رو می خونم که به حرف بزرگترش گوش نداد و رفت توی کوه و گرگ خوردش، عبرت نمی گیره که..........ا
*بز موسیو سوگن یکی از قصه های معروف فرانسوی است چیزی به شیرینی شنل قرمزی، اما نمی دانم چرا به فارسی ترجمه نشده!.ا
