دفتر خاطره
ادامه.....
فکرمی کنم بیشتر ما در سن نوجوانی یک دفتر خاطره خصوصی داشتیم که از ناگفتنی هایمان در آن می نوشتیم و خاطرات سریمان را در آن ثبت می کردیم. خاطراتی که بعدها بیشتر خنده دار به نظر می آمدند تا اسرارآمیز! ولی خوب اصرار داشتیم که از همه مخفی بمانند و فقط به دوستان قابل اعتمادمان نشانشان می دادیم و همکلاسی های غیر صمیمی را در حسرت خواندنش می گذاشتیم. آن روزها هنوز از وبلاگ خبری نبود و تنها راه ثبت آن همه اتفاق کوچک و بزرگ یک دفتر خاطره بود. ظهور وبلاگ شاید از این جهت اتفاق خیلی مهمی باشد! آنقدر مهم که شاید تفاوت این دو را از یادمان ببرد.
حالا که بزرگتر شده ایم باز هم آن حس نوشتن خاطرات مهم در خیلی از ما زنده مانده است و حالا همه آن چیزی که انگیزه نوشتن است سرگرمی های تازه مان یعنی بچه هایمان هستند . یک چیز حداقل بین وبلاگ همه ما که از بچه هایمان می نویسیم مشترک است و آن ثبت لحظات شیرینی است که به سرعت در گذرند و واهمه گذشتن و فراموش شدنشان مهمترین عامل نوشتنشان است.
حالا دیگر نوجوان وکم تجربه نیستیم و مسئول نوشته ها یمان که جلوی چشم هزاران نفر می گذاریم، هستیم. نمی دانم اگر سالها بعد به نوشته هایمان نگاه کنیم، باز مثل نوشته های صمیمی نوجوانیمان از خواندنش لبخند به لبمان می آید یا نه؟
راستش من شک دارم، گاهی وقتها وبلاگهایمان آنچنان آغشته به روی و ریا می شوند که شک دارم حتی بچه هایمان از خواندنش لذت ببرند!
اینکه بچه های ما کفش ولباس فلان مارک می پوشند و فلان غذای خاص را می خورند اهمیت ثبت کردن دارد؟ نمی دانم چرا بچه های ما توی عکس، حتی وقتی مثلاً توی خانه سرگرم بازی هستند هم لباس مهمانی به تن دارند؟ این عکسهای مصنوعی بیشتر از اینکه برای یادگاری باشند برای نمایش نیستند؟ راستی نمایش برای چه کسی؟ مگه ما از کجا آمده ایم ؟ یعنی خیلی سخت است دیدن آدمهایی که توانایی فراهم کردن حداقل ها را هم برای بچه هایشان ندارند؟ نگوییم که آنها که به اینترنت دسترسی ندارند!! (این حرف خیلی خنده دار است)
چرا اینقدربا سلیقه کلیشه ایمان ظاهر بچه ها را می سنجیم و آنها را به زیبا و نازیبا تقسیم می کنیم. چرا بچه ها حتی توی دنیای مجازی هم نباید از تبعیض در امان باشند. داشتن ظاهر اروپایی ( با همان کلیشه ایرانی) آنقدرکه برای بعضی پدر و مادرهای ایرانی مایه افتخار است برای خود اروپایی هامهم نیست!
یعنی اگر هنوز وبلاگ وجود نداشت و ثبت خاطرات به همان دفتر خاطره خصوصی غیر قابل نمایش ختم می شد آیا ما باز هم همین چیزها را در آن می نوشتیم؟
فکرمی کنم بیشتر ما در سن نوجوانی یک دفتر خاطره خصوصی داشتیم که از ناگفتنی هایمان در آن می نوشتیم و خاطرات سریمان را در آن ثبت می کردیم. خاطراتی که بعدها بیشتر خنده دار به نظر می آمدند تا اسرارآمیز! ولی خوب اصرار داشتیم که از همه مخفی بمانند و فقط به دوستان قابل اعتمادمان نشانشان می دادیم و همکلاسی های غیر صمیمی را در حسرت خواندنش می گذاشتیم. آن روزها هنوز از وبلاگ خبری نبود و تنها راه ثبت آن همه اتفاق کوچک و بزرگ یک دفتر خاطره بود. ظهور وبلاگ شاید از این جهت اتفاق خیلی مهمی باشد! آنقدر مهم که شاید تفاوت این دو را از یادمان ببرد.
حالا که بزرگتر شده ایم باز هم آن حس نوشتن خاطرات مهم در خیلی از ما زنده مانده است و حالا همه آن چیزی که انگیزه نوشتن است سرگرمی های تازه مان یعنی بچه هایمان هستند . یک چیز حداقل بین وبلاگ همه ما که از بچه هایمان می نویسیم مشترک است و آن ثبت لحظات شیرینی است که به سرعت در گذرند و واهمه گذشتن و فراموش شدنشان مهمترین عامل نوشتنشان است.
حالا دیگر نوجوان وکم تجربه نیستیم و مسئول نوشته ها یمان که جلوی چشم هزاران نفر می گذاریم، هستیم. نمی دانم اگر سالها بعد به نوشته هایمان نگاه کنیم، باز مثل نوشته های صمیمی نوجوانیمان از خواندنش لبخند به لبمان می آید یا نه؟
راستش من شک دارم، گاهی وقتها وبلاگهایمان آنچنان آغشته به روی و ریا می شوند که شک دارم حتی بچه هایمان از خواندنش لذت ببرند!
اینکه بچه های ما کفش ولباس فلان مارک می پوشند و فلان غذای خاص را می خورند اهمیت ثبت کردن دارد؟ نمی دانم چرا بچه های ما توی عکس، حتی وقتی مثلاً توی خانه سرگرم بازی هستند هم لباس مهمانی به تن دارند؟ این عکسهای مصنوعی بیشتر از اینکه برای یادگاری باشند برای نمایش نیستند؟ راستی نمایش برای چه کسی؟ مگه ما از کجا آمده ایم ؟ یعنی خیلی سخت است دیدن آدمهایی که توانایی فراهم کردن حداقل ها را هم برای بچه هایشان ندارند؟ نگوییم که آنها که به اینترنت دسترسی ندارند!! (این حرف خیلی خنده دار است)
چرا اینقدربا سلیقه کلیشه ایمان ظاهر بچه ها را می سنجیم و آنها را به زیبا و نازیبا تقسیم می کنیم. چرا بچه ها حتی توی دنیای مجازی هم نباید از تبعیض در امان باشند. داشتن ظاهر اروپایی ( با همان کلیشه ایرانی) آنقدرکه برای بعضی پدر و مادرهای ایرانی مایه افتخار است برای خود اروپایی هامهم نیست!
یعنی اگر هنوز وبلاگ وجود نداشت و ثبت خاطرات به همان دفتر خاطره خصوصی غیر قابل نمایش ختم می شد آیا ما باز هم همین چیزها را در آن می نوشتیم؟
