در کارتون را باز نکردم فقط جابجایشان کردم تا شاید بتوانم تصمیم بگیرم با چند تا بچه گربه سرگردان چه کنم. گربه سیاه رمزآلود از تویش پرید بیرون و بچه گربهها که صدایشان شبیه گنجشک بود بر بر نگاهم کردند.
آوین گفت مادر یکی را برای من نگه دار باید تربیتش کنی که توی خونه جیش نکنه!
دختر کوچکتر هم گفت من هم یکی می خوام که با تربیت باشه!!
آمدم تو، گربه سیاه حالا برگشته بود و از پشت شیشه نگاهم می کرد. مستاصل بودم. چشمهایش انگار میگفتند از تو انتظار نداشتم اولین بچه را به دندان گرفت و از بالکن پرید بیرون چند دقیقه بعد باز هم آمد همینطور دومی و سومی را هم برد. دیگر بچه گربهای نمانده بود اما باز برگشت. سرش را کرد توی کارتن و همه جا را وارسی کرد.
آه کشیدم. بعد چای دم کردم.
دختر کوچکتر: آوین تو همه جاها را گرفتی پس من کجا زندگی کنم؟
آوین: مادر چرا از من نپرسیدی میخوام خواهر داشته باشم یا نه؟
دختر کوچکتر: مامان از من هم چرا نپرسیدی؟
چای را ریختم توی فنجان آبی.
چند شب پیش خواب دیدم رنه چمدان می بنند گفت می خواهد برود مسافرت، جنوب!
قلبم فشرده شد.
آوین: مامان چند سالته؟
امروز صبح که بهت گفتم.
آوین: آخه می خوام حساب کنم چند سال دیگه زندهای!
روی کاغذ نوشتم زنگ بزنم به شادی زنگ بزنم به شادی. بعد چسباندم به یخچال.
بچهها روی تخت میپرند یادشان رفته از خواهر داشتن به تنگ آمده بودند.
لباسها بوی تمیزی می دهند. گلهای ملحفه انگار می خندند.