دوشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۱

حلزون‌ها منتظر سالادند!ا

فردا دختر کوچولو باید برای حلزون‌های مدرسه کوچک‌ها کاهو ببرد. قبل از خواب چند بار از من خواسته سالاد درست کنم! گفته‌ام عزیزم باید کاهو ببری نه سالاد. از آنجا که هنوز هم ادعای فرمانروایی زمین را دارد حرفش حرف است و عوض نمی‌شود. 

- عزیزم حلزون‌ها کاهو را همین طوری می‌خورند.
- نه! من می‌دونم باید توش هویج بریزیم سالاد بشه!
- نه عزیزم لازم نیست.
-چرا لازم هست! حلزون‌ها منتظرن براشون سالاد ببرم! 

جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۱

آوین

تقویم یک مادر جور دیگری نوشته می شود.
امروز، جمعه، یک اردیبهشت نود و یک، آوین طناب بازی را یاد گرفت.

پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۱

یک بعد از ظهر بهاری


در کارتون را باز نکردم فقط جابجایشان کردم تا شاید بتوانم تصمیم بگیرم با چند تا بچه گربه سرگردان چه کنم. گربه سیاه رمزآلود از تویش پرید بیرون و بچه گربه‌ها که صدایشان شبیه گنجشک بود بر بر نگاهم کردند. 
آوین گفت مادر یکی را برای من نگه دار باید تربیتش کنی که توی خونه جیش نکنه!
دختر کوچکتر هم گفت من هم یکی می خوام که با تربیت باشه!!
 آمدم تو، گربه سیاه حالا برگشته بود و از پشت شیشه نگاهم می کرد. مستاصل بودم. چشمهایش انگار می‌گفتند از تو انتظار نداشتم اولین بچه را به دندان گرفت و از بالکن پرید بیرون چند دقیقه بعد باز هم آمد همین‌طور دومی و سومی را هم برد. دیگر بچه گربه‌ای نمانده بود اما باز  برگشت. سرش را کرد توی کارتن و همه جا را وارسی کرد.
آه کشیدم. بعد چای دم کردم.
 دختر کوچکتر: آوین تو همه جاها را گرفتی پس من کجا زندگی کنم؟
آوین: مادر چرا از من نپرسیدی می‌خوام خواهر داشته باشم یا نه؟
دختر کوچکتر: مامان از من هم چرا نپرسیدی؟
چای را ریختم توی فنجان آبی.
چند شب پیش خواب دیدم رنه چمدان می بنند گفت می خواهد برود مسافرت، جنوب!
قلبم فشرده شد.
آوین: مامان چند سالته؟
امروز صبح که بهت گفتم.
آوین: آخه می خوام حساب کنم چند سال دیگه زنده‌ای!
روی کاغذ نوشتم زنگ بزنم به شادی زنگ بزنم به شادی. بعد چسباندم به یخچال.
بچه‌ها روی تخت می‌پرند یادشان رفته از خواهر داشتن به تنگ آمده بودند. 
لباس‌ها بوی تمیزی می دهند. گلهای ملحفه انگار می خندند.






دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۱

دختر کوچیکه

مامان از دست من ناراحتی، دلت می‌خواد من بِمُرَم؟

عکسها رو با چسب بچسکونیم!

تخه روغ رنگ کنیم بعد عکس بگیریم.

خودتو مهربون کن (لبخند بزن) می‌خوام ازت عکس بگیرم.

بی‌ادب بده هر کی بگه بی‌ادب خیلی بی‌ادبه!


سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۱

شاهنامه خوانی قبل از خواب

 دختر کوچکم غمگین بود و می گفت آنقدر دلش که نه قلبش برای آنهایی که دوستشان دارد تنگ شده که اشک‌هایش همین طوری خودشان می‌آیند. من هم برای آرام کردنش گفتم خیلی خوب است که توی قلبش این همه آدم هست که دوستشان دارد چون بعضی بچه‌ها  کسی توی قلبشان نیست. بعد همین طوری بدون هیچ تصمیم قبلی گفتم من امشب برات قصه بچه‌ای را تعریف می‌کنم که به خاطر ظاهر عجیبش هیچ کس دوستش نداشت و اینطوری قصه زال شروع شد.
از تولد زال و رها کردنش در دامن کوه شروع کردم.
......آفتاب چشم‌های زال را می‌زد و پوست سفیدش را می‌سوزاند. زال شروع کرد به گریه کردن اشک‌هایش از روی گونه‌هایش سر می‌خورد و می‌رفت توی موهای سفیدش. حالا دیگر موهایش خیس خیس شده بود اما کسی به سراغش نمی‌آمد. تا اینکه سایه‌ای بزرگ روی سرش پدیدار شد و نسیم خنکی شروع به وزیدن کرد........
 ... بعد  سیمرغ آمد و زال تنها را که تا آن لحظه قلبش خالی بود با خودش برد بالای کوه البرز. ...
 زال روزها بر بال‌های سیمرغ می‌نشست و با هم توی آسمان پرواز می‌کردند و می‌رفتند به دورترین جاها. زال  حالا خوب می‌دانست که آدم ها از آن بالا چقدر کوچک و ناچیزند. وقتی توی آسمان بود فکر می‌کرد همه چیز را می‌شود یک طور دیگری دید و فکر می‌کرد می‌تواند همه چیز را، حتی پدر و مادرش را دوست داشته باشد.
سیمرغ به زال گفته بود نباید قلبش خالی باشد قلبهای خالی ترسناکند خیلی زود خانه جادوگرهای زشت‌رو می‌شوند.
زال شبها سرش را فرو می کرد توی پرهای رنگین سیمرغ که هر شب او را مهمان  شهر پری‌های زیبارو می‌کردند......

رسیده‌ ایم به قصه عاشقی زال، هر قسمت را که می خوانیم مینیاتورهایش را هم پیدا می‌کنم. عکس بالا هم مربوط به ملاقات زال و رودابه است. بچه ها هنوز چشم‌هایشان به مینیاتورها عادت ندارد و وقت می برد تا ذائقه شان رشد کند. اما قصه را خیلی دوست دارند.