جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۸

خیال های آوین من

چند وقتی است، دو تا اسم نا آشنا ورد زبانش است، وقتی غمگین می شود یا وقتی با درخواستش برای چیزی موافقت نمی شود، فوری آن اسمها را به زبان می آورد و حتی یک بار هم گفت، می خواهم بروم پیش آنها.
"دَدی" و" وا چائو" آن دو موجود خیالی هستند. ادعا می کند که برادرهایش هستند. اول توی حیاط مدرسه آنها را دیده با آنها بازی کرده و حالا رفته اند ایران!! اینکه مهربانند وقوی و به همه حرفهایش گوش می دهند!
آنقدر باورشان کرده که وقتی از من پرسید: مامــان، "اساما" چند تا برادر داره?و من گفتم: دو تا!، با لبخند گفت: درست مثل من!، من هم دو تا برادر دارم، "دَدی" و "واچائو"!!

جمعه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۸

تابستان


آسمان داغ و زمین تفتیده است. یک قلمبه هوای گرم ما را در خودش بلعیده، نه عطر نسیمی که به دل آتش و گرما بزند و نه تازگی خنکایی که لب خشکیده برگها را تر کند. همه چیز در یک حجم راکد منبسط شده است و جم نمی خورد. هواشناسی می گوید سی و یک درجه و من این روزها ته ذهنم را جستجو می کنم ببینم چطور دمای چهل و دو درجه تهران را تحمل می کردم! هر چه که هست من با این هوا خیلی میانه ای ندارم و تنها چیزی که تحملش را شیرین و لذت بخش می کند آن خنکای دلپذیری است که شبها بوی شب بو می دهد و صبح ها آغشته به صدای پرنده هاست.
دوچرخه سواری آوین هنوز پا برجاست. با هم مسیرهای تازه را کشف می کنیم. احترام به چراغ قرمز را تمرین می کنیم. و آوین با اشتیاق استقبال می کند و همان طور که دوچرخه سواری می کند برایم خاطره تعریف می کند، با رهگذرها خوش و بش می کند و به دیگران تذکر می دهد که مبادا به دوچرخه ما اصابت کنند! لپهایش از گرما مثل ذغال اخته می شود و رنگ و رویش برنزه مایل به شکلاتی خالص شده است! خواهر کوچولو را هم با خودمان می بریم او هم بیکار نمی نشیند آواز می خواند، دست تکان می دهد، هوس می کند از کالسکه خودش را آویزان کند و اگر کمی غفلت کنم برگی، علفی، سنگی، جانوری، چیزی را توی دهانش می چپاند و تا قبل از اینکه من هراسان به زور آن را از دهانش خارج کنم چند دور توی دهانش قرقره اش می کند و بعد د ر کمال آرامش با مقادیر قابل توجهی تف تحویلم می دهد البته صحیح و سالم .
همین طوری پیش می رویم تا ببینیم از آن تابستان تحمل پذیر خبری می شود یا نه !

پ ن: این نوشته مربوط به یکی دو روز پیش است الان هوا عالیست و نسیم خنک و ملایمی که می وزد هیچ سنخیتی با روزهای گرم گذشته ندارد!


یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۸

از این روزها4

فرزندان گلم،

گاه گاهی از دنیای روز خودمان برایتان می نویسم، حال و هوای امروز آدمهای امروزین!! باور کنید خیلی دوست داشتیم پدر و مادر های ما نیز احساسات آن روزهای خودشان را که ما قد و قواره شما بودیم برای ما می نوشتند و ما حتماً با حرص و ولع امروز آنها را می خواندیم! ما دلمان برای روزهای پر دغدغه و کشمکش والدینمان تنگ شده!! خواندن روزنامه ها، داستانها و یا دیدن فیلمهای آن روزها نمی تواند به اندازه احساس آنها که نوشته هم نشده ، اعتماد ما را به خود جلب کند!!
اینکه کجاها رفته اند و چه ها گفتند یا ماها چه کرده ایم خیلی برایمان جالب است اما جالب تر از همه نگاه آنها به بعضی جا و مکانهاست که به مرور زمان برای مفهوم دیگری برایمان پیدا کرده است!
این روزها واژه " زندان" برای ما خیلی جالب توجه شده است، زمانهای قدیم "زندان" جایی وحشتاناک بود و یادمان هست که چندین سال پیش به ندامتگاه تغییر نام داد شاید تا قدری از این رعب و وحشت آن کاسته شود، نمی دانم!!
روزگار ماست دیگر، عده ای توسط عده ای بنا بر هر دلیلی زندانی می شوند، و البته عده ای دیگر توسط عده ای بنا به هر دلیلی آزاد می شوند، جالب است ! اگر در این ماجرا بخواهی دنبال جایگاه خودت باشی! این وسط هم می توانی زندانی کنی، هم زندانی شوی و هم از زندان آزاد شوی! و البته فرمول سخت تر از همه آنها تبدیل به " آزاده" شدن است، نمی دانم این هم در دوران شما همین معنی را می دهد یا دچار تغییر و دگرگونی شده است!
و اما"آزاده" کسی است که خود برای خود تصمیم میگیرد زندانی یا آزاد باشد، ابعاد فضای زندان خود را خود تعریف می کند و یکبار که آزاده شد دیگر در هیچ زندانی جای نمی گیرد!
دخترانم، آزاده شدن مهمترین و سخت ترین راه رسیدن به کمال انسانی است، تعریف این آزادگی و کمال نیز با خودتان!

پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۸

فردا جمعه است!

عزیزان عمرم!

عمر جمعه به هزار سال می‌رسه*،



* جمعه شعری از شهیار قنبری- آلبوم جمعه- اثر زنده یاد فرهاد