خیال های آوین من
چند وقتی است، دو تا اسم نا آشنا ورد زبانش است، وقتی غمگین می شود یا وقتی با درخواستش برای چیزی موافقت نمی شود، فوری آن اسمها را به زبان می آورد و حتی یک بار هم گفت، می خواهم بروم پیش آنها.
"دَدی" و" وا چائو" آن دو موجود خیالی هستند. ادعا می کند که برادرهایش هستند. اول توی حیاط مدرسه آنها را دیده با آنها بازی کرده و حالا رفته اند ایران!! اینکه مهربانند وقوی و به همه حرفهایش گوش می دهند!
آنقدر باورشان کرده که وقتی از من پرسید: مامــان، "اساما" چند تا برادر داره?و من گفتم: دو تا!، با لبخند گفت: درست مثل من!، من هم دو تا برادر دارم، "دَدی" و "واچائو"!!
"دَدی" و" وا چائو" آن دو موجود خیالی هستند. ادعا می کند که برادرهایش هستند. اول توی حیاط مدرسه آنها را دیده با آنها بازی کرده و حالا رفته اند ایران!! اینکه مهربانند وقوی و به همه حرفهایش گوش می دهند!
آنقدر باورشان کرده که وقتی از من پرسید: مامــان، "اساما" چند تا برادر داره?و من گفتم: دو تا!، با لبخند گفت: درست مثل من!، من هم دو تا برادر دارم، "دَدی" و "واچائو"!!
