سه‌شنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۰

سلام

آنقدر ننوشته ام که نمی دانم از کی، از کجا و چه طوری باید شروع کنم. حرف برای گفتن زیاد است برای نوشتن هم. 
اینجا من سرگرمی های تازه ای دارم که فکر نکنم جای دیگری پیدا بشود. من وقتی منتظرم آوین از ورزش برگردد برای خانواده ای که نگهبان ورزشگاه هستند و همانجا زندگی می کنند یک داستان می سازم تصور می کنم از چه خوشحال می شوند چه طوری تابستانشان را می گذرانند اتاق کوچکشان که از پشت پنجره فقط چند سانتی متر از کف پوشش پیداست چه شکلی است. من توی مترو هم داستان می سازم برای فروشنده های سیار، برای خانمهای کیف به دست برای آقایان عینکی برای پسر بچه هایی که مجبورند با مامانشان در قسمت خانمها سوار شوند.
بعضی وقتها سوژه های داستان های من اتفاقی با من حرف می زنند از خودشان، از خانه شان از بچه شان انگار می خواهند مرا از اشتباه دربیاورند یک بار توی مترو یکی از دست فروش ها به من گفت همیشه می ترسد که یکی از اقوامش توی مترو در حال فروشندگی او را ببینند. کل داستان من به هم ریخت . 
بعضی وقتها با بچه ها می رویم استخر نزدیکترین استخر که با خانه ما چند قدم فاصله دارد . استخری قدیمی و مهجور که مشتری های دائمی اش معلم های بازنشسته اند  یکی دوبار رفت و آمد به آنجا کافی است تا همه بدانند مثلاً شما چند تا خال روی گردنتان دارید. بس که خلوت است و مشتری هایش همانهایی هستند که سالها پیش بودند و بس که دختر کوچولوهایم بلند بلند حرف می زنند حالا همه می دانند آنها دو تا پیراهن سفید دارند که برای عروسی خانم سین خریده ایم. همه می دانند که ما برای اتاقشان پرده باربی سفارش داده ایم. همه می دانند که عمو ... به بچه اش می گوید عسل بابا و بچه اش حرف نمی زند چون کوچک است و گلوشش (آنطور که دختر کوچولو می گوید) درد می گیرد وبرای همین فقط گریه می کند.
 از استخر که برمی گردیم توی خیابان جایی قهوه فروشی قهاری است که سالهاست بوی قهوه اش شامه آدمهایی را که فقط از پشت ویترین فنجان ها و پاکت های تمیز و هوسناک قهوه را می بینند ، نوازش می کند.
راستی گفتم قهوه، بوی قهوه گاهی وقتها برایم یک جورغمناکی می شود. مامان من دوست پیری داشت که در طبقه هم کف خانه رو به روی ما زندگی می کرد. دوست مامان یک کمی عجیب بود. عجیب دوست داشتنی مثلاً همین طور که نشسته بودی و در عوالم خودت سیر می کردی تلفن زنگ می زد و دعوتت می کرد به عصرانه که آن هم چیزی نبود جز یکی دو فنجان قهوه داغ با شیرینی که حتی در یک بعد از ظهر داغ تابستانی هم می چسبید.
مامان گاه گاهی کسی را می فرستاد تا از طبقه بالای کابینتش برایش ظرفی، جعبه ای، چیزی را بیاورد پایین می گفت قدش نمی رسد. می رسید بزرگ بود یعنی بلند بود چاق هم بود تا دلت بخواهد، موهایش فرهای ریز داشت لاک می زد تا نود سالگی من فکر می کنم از سر دلتنگی نرسیدن قد را بهانه می کرد از سر تنهایی یهو آدم را دعوت می کرد خانه اش. من  برای او هم کلی داستان ساخته ام فکر می کنم اگر بهشت آنطوری که می گویند وجود داشته باشد لابد باید الان حوصله اش حسابی سر رفته باشد از دست آدمهای خوب  و درست و حسابی که نه پشت سر کسی حرف می زنند نه از دست کسی ناراحتند نه ماجرای هیجان انگیزی برای تعریف کردن دارند. حالا قدر ما را آدمهای نه چندان خوب را  می فهمد که چطور هر روز برایش کلی سوژه می ساختیم. 
بعد از ظهر ها گاه گاهی می رویم پارک مامان به آوین یاد داده برای دوست پیدا کردن بگوید" میای با من دوست بشی " آوین هم با همین یک جمله جادویی تا الآن صد تا دوست پیدا کرده فقط یکی دو بار جواب نه شنیده هر کدام هم بدتر از دیگری ،یک بار دخترکی که شبیه همکلاسی سارا کورو بود به او گفت نه من خودم دوست دارم و دفعه دوم در حال کتک خوردن، من و پدرش نجاتش دادیم!
راستی مامان های نسل جدید چقدر دوست داشتنی و خواستنی هستند حداقل اینهایی که من می شناسم اینطوریند. انتقاد پذیر، بردبار با حوصله آشنا به تربیت بچه ها و غیره و غیره فقط نمی دانم چرا دست پختشان (بچه ها را می گویم) نسبت به مامان های نسل قدیم، مامان های خودمان که نه در امر تربیت انتقاد پذیر بودند و روش های خودشان تنها روش اصولی بود و  وقت و انگیزه و امکانات تجدید نظر در اصول تربیتشان را نداشتند این قدر بد از آب در آمده ؟
گاهی وقتها که با چند تا مامان دیگه از جایی برمیگردیم یا قرا ر می گذاریم جایی برویم مامان ها با بردباری تمام می کوشند جگر گوشه هایشان را متقاعد کنند دست دوستشان را بگیرند با او قهر نکنند نگویند دوستشان ندارند نگویند من اول شدم تو دوم نگوید من اول رسیدم تو آخر، نگویند من تو رو تولدم دعوت نمی کنم  و الی آخر..........
خوب اگر همین طور ادامه بدهم حالا حالا ها باید بنویسم بقیه اش را می گذارم برای بعداً