دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۸

سینما





امروز با هم برای اولین بار سینما را تجربه کردیم!
بیست دقیقه زودتر از شروع فیلم رسیدیم و برای همین کمی وقت داشتیم تا به دیدن آفیش فیلم های دیگر بگذرانیم. سینما پر بود از مادربزرگ هایی که نوه هایشان را برای دیدن فیلم همراهی می کردند!
کمی زودتر وارد سالن شدیم تا قبل از شروع فیلم بتواند بلند بلند حرف بزند و نظر بدهد. دو سه نفر بیشتر نبودیم اما کم کم سر کله بچه هایی که تک تک یا دو سه تایی می آمدند با چیزی شبیه یک لگن مستطیل شکل ( برای اینکه روی آن بنشینند و خیلی توی صندلی فرو نروند) پیدا شد.
فیلم "
بالا"، از آن فیلم هایی است که حوصله بزرگ تر ها را سر نمی برد و بعضی صحنه ها برای بزرگ تر ها بیشتر از بچه ها هیجان انگیز است.
برای هر دوی ما تجربه تازه ای بود. فیلم دیدن در کنار بچه ها لذت خاصی دارد از بعضی صحنه ها که کمتر بزرگتر ها را می خندانند چنان ریسه می روند که نا خودآگاه بقیه هم می خندند. ته دل آدم یک طوری می شود وقتی توی تاریکی سینما صدای زیر بچه ها را می شنوی که از که از ته دل می خندند.


عکس


چهارشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۸

بوی مدرسه


امروز بعد از مدتها سرم کمی خلوت شد و با آوین و خواهر کوچولو راهی گشت و گذار شدیم. دل آوین کوچولوی من خیلی راحت به دست می آید همین که یک ساندویچ ساده برایش آماده کنی با یک بطری آب و آنها را در کالسکه خواهرش جا سازی کنی می توانی هیجان بزرگترین سفرها را در چهره اش ببینی.
با اینکه هفته آینده مدرسه ها باز می شود اما هنوز بضی چیزها مانده که نخریده ایم. امروز برای خریدن لباس به چند جا سر کشیدیم. همه لباسهای بنفش امتحان شدند و ندیده مقبول آوین افتادند و مامان مشکل پسند اما راضی نشد و فعلاً این داستان ادامه دارد. عاشق رنگ بنفش است و به اشتباه آن را ولوئه (به جای ویوله) تلفط می کند!
بی اغراق می گویم دلش برای مدرسه لک زده صبح ها که از خواب بیدار می شود می گوید
Aujourd'hui je vais à l'école?
امروز می رم مدرسه؟
از من خواسته برایش یک ساعت بخرم هر چند که هنوز ساعتش با روز و شب تنظیم است اما به بهانه اینکه عددها را یاد گرفته اصرار دارد که برایش یک ساعت بخریم و البته این بار رنگ سبز ( باور کنید ما بی تقصیریم خودش اینطور خواسته)
لیست خریدهایش سادگی و قشنگی دنیای سه چهار سالگی را دارد:
یک کیف چیک چریک چریک دورا (دورای محبوب کارتونیش که تیتراژش را هم همیشه چاشنی می کند)
یک بلوز ولوئه که دگمه های زیادی داشته باشد و چه بهتر که عکس زیبای خفته هم رویش باشد
یک دامن ولوئه
یک کتانی شارلوت (آن یکی شخصیت محبوب)
یک ساعت سبز
به اضافه یک آبنبات چوبی
خوب همه اینها را که نمی شود با هم جمع کرد بچه ام می شود برنامه کودک با این همه عکس کارتونی اما اعتراف می کنم بعضی وقتها دوست دارم همه توصیه های تربیتی در برآوردن خواسته های کودک و سلیقه های شخصی و غیره را بریزم دور و هر چه می خواهد برایش بخرم بس که توی خواستنهایش شوق و بچگی موج می زند. بس که قبل از خواب همه اینها را شیرین و بدون اینکه یک نقطه جا بیاندازد با جمع کردن انگشت های دستش به من یادآوری می کند.

پ ن: از همه مادر و پدر هایی که قبل از مادر شدن به لوس کردن بچه هایشان متهمشان می کردم صمیمانه......... هیچی منظورم این است که حرفم را پس می گیرم!

دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۸

آوین و پدرش



آوین: مامان می دونی پسر مورد علاقه من کیه؟
مامان : نه!
آوین: باباست دیگه!


بابا: ظاهراً خیلی منو دوست نداری چون به حرفهام گوش نمی دی
آوین: نه بابا من ظاهراً خیلی دوستت دارم!

آوین: مامان می دونی بابا پسر منه! پسر منه نه پسر تو، دوستش دارم، تو دوستش نداشته باش چون پسر منه!!

آوین: من بستنی و بابا رو خیلی دوست دارم خیلی خیلی!