سه‌شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۷

آشنایی با ادیان


آوین با مامی رفته کلیسا.ا
همه شمع ها رو فوت کرده.ا
بابا گفته نه، نباید شمع ها رو فوت کنی اینا رو به هزار امید روشن کردن.ا
آوین اومده خونه.ا
می گه مامان کلیسا جشن تولد بود من همه شمع ها رو فوت کردم. ژوآیوز انیوقسق!! هم خوندم!!ا

نتیجه: باید این بچه را کمی با ادیان آسمانی و غیرآسمانی آشنا کنیم !!
ا

یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۷

مامی


توی راه و حتی توی فرودگاه فکر نمی کردم موجودی که به سلیقه خودش به آن اسم مامی داده را اینقدر دوست داشته باشد، اولین سوالش هم بعد از بوسیدن مامی این بود که پس چرا پاپی نیامده؟ا
شبها خودش را به زور می خواهد روی تخت کوچک مامی جا بدهد و بالاخره راضی شده کنارش روی زمین بخوابد. تا مامی می خواهد برود بیرون شال و کلاه می کند و دنبالش راه می افتد. حرفهای هم را نمی فهمند اما هر از چند گاهی خودش را توی بغل مامی فشار می دهد! من و پدرش مانده ایم دخترکمان به جز ما دو تا به هیچ کس اینطوری محبت نکرده. ما را بگو می خواستیم مامی را آماده کنیم که اگر خیلی مورد محبت نوه اش واقع نشد دلتنگی نکند .
ا
مانده ام از این عشق و شیفته گی آوین کوچولویم، دارم به حرف مامی یقین می آورم انگار واقعاً خون، خون را می کشد!ا
با سوغاتی ها حسابی سرگرم است مخصوصاً کفش سفیدی را که عمه اش فرستاده از وقتی بیدار می شود تا وقتی کنار مامی خوابش ببرد کفش ها را از پاهایش در نمی آورد.
ا
مامی می گوید اینجا چه آرام است از فرودگاه تا خانه مسیر طولانی بین چند شهر را طی کرده ایم اما هیچ کس حتی یک بوق هم نزده آدمها چقدر آرامند و چه همه سرشان به کار خودشان است. ا


پ ن: خیال می کردم مادربزرگش را به تقلید از نوه های دیگر مامان جون صدا کند اما نه به قول خودش که یک ریز می گوید این منم که تصمیم می گیرم، اینجا هم خودش تصمیم گرفته. حالا مامی باز به فارسی مامان نزدیک است اما پاپی راستش فکرنمی کنم توی فارسی خیلی خوش آوا باشد!ا