شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷

مسواک


نمی دانم دقیقاً کی بود، اما فکر کنم حدود نه ماهگی بود که برایش اولین خمیر دندان و مسواک را خریدیم که مبادا اگر زود شروع نکنیم فردا که بزرگ بشود از مسواک زدن خوشش نیاید و از این حرفها.
خوب مسلماً از نه ماهگی که شروع به مسواک زدن نکرده اما حالا هر شب اگر شام هم یادش برود مسواک زدن یادش نمی رود. البته مسواک که نه همان مراسم خوردن خمیردندان و بعد قرقره کردن یک لیوان آب و قورت دادنش و بعد هم خیس شدن و لباس عوض کردن و بعد پریدن خواب از سر و باقی قضایا.
حالا اگر قبل از خوابیدن یادش بیاید که مسواک نزده خوب است اما همین که توی پتوی گرم فرو می روی و خواب می آید که تو را ببرد یهو خانم با صدای وحشتناکی فریاد می زنه
oh maman on a oublié de brosser les dents!!
من که کلاً در این جور موارد خودم را می زنم به نشنیدن یا حواله می دهم به آقای همسر و بعد ایشان هم می گویند چون این نقشه خودت بوده و مسواک زدن را تو توی دهانش گذاشتی پس باید مسئولیتش را هم بپذیری!
خلاصه اگر کسی داوطلب شد که آوین را برای خمیردندان خوردن همراهی کند که هیچ اگر نه که پیشنهاد می کنیم که بخوابد و فردا قضایش را به جا بیاورد!



چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۷

دوزاری





به بروشور اشاره می کنه و می گه می خوای پای آوین درست کنی؟
می گم آره اول باید قالب پای کوچولوت رو بگیریم و بعد توش گچ بریزیم.
عملیات تهیه قالب به علت ورجه وورجه کردن بیش از حد با شکست مواجه می شه و در نتیجه پروژه به وقت دیگری موکول می شه،
آوین که از کل ماجرا خیلی سر درنیاورده می گه مامان زود پای من رو بکش زود بکش!!!
فکر می کنه همه این کارها برای اینه که از پای خودش یه پای دیگه دربیاد!!!


براش قصه سنجابی رو می گم که دقیقاً موقع خورده شدن یه فکری به ذهنش می رسه و به گرگه می گه من چند تا فندق تلخ خوردم و تلخم اگه صبر کنی می رم خونه چند تا فندق شیرین می خورم تا شیرین بشم و بعد تو منو بخور!
می بینم چشمهاش برق نمی زنه می گم آوین فهمیدی برای چی می خواست بره خونه ؟
با بی خیالی می گه آره چون جیش داره!!!!ا



دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۷

دامن



سیزده ساله است، از آن طرف کره زمین آمده تا تعطیلات تابستانیش را اینجا توی برف و سرما بگذراند. قیافه اش شبیه سرخپوست هاست؛ صورت پهن، گونه های برجسته، موهای لخت مشکی، پوست آفتاب خورده و چشمهایی که موقع خندیدن خیلی زیبا تغییر فرم می دهند.......
آلبا می گوید برایش دامن خریده است، هرچند که مادرش از دامن خوشش نمی آید، اما اینجا دست هیچ کس به او نمی رسد ....
گاهی وقتها یک جمله آدم را تا کجاها که نمی برد..... من سیزده ساله که بودم چه کار می کردم؟! چه طوری فکر می کردم؟! من هم این همه ازدامن پوشیدن به خودم می بالیدم؟
از سیزده سالگیم تصاویر خیلی واضحی توی ذهن ندارم، راستش نمی دانم چه چیزی سیزده سالگیم را از چهارده سالگی و پانزده سالگی یا حتی ده سالگیم متمایز می کرد. سیزده سالگی من مثل خیلی سالهای دیگر یک جایی آن دور دورها گم شده است.
هر چند خاطرات محوند، اما مطمناً من خیلی از دامن پوشیدن خوشم نمی آمده. چند تا خاطره، مثل قطعات بی سر و ته یک فیلم، همیشه توی ذهنم رژه می روند.
خیلی کوچک که بودم، یک روز یک اتفاق خاص افتاد! خوب یادم هست می خواندند: ای دریغا لاله ما......... خانه دیوار به دیوارمان تا مدت ها سیاه پوش شد، گرماگرم جنگ بود و تمامی نداشت این پارچه های سیاه ..... دامنم خیلی زود جایش را به یک شلوار تیره داد، دامن های خوشحال من با آن همه غم و اندوه هیچ تناسبی نداشتند! همه توی کمد مدتها خاک خوردند.
حول و حوش سیزده چهارده سالگی زندگی داشت عادی می شد و شادیهای کوچک داشتند بر می گشتند که من ناگهان خیلی بزرگ شدم! آنقدر ناگهان که حتی خودم هم غافلگیر شدم. یکهو بزرگ شدن و یکهو وارد دنیای عجیب و غریب ساخته افکار بزرگترها شدن، خیلی ناخوشایند است. آن روزها توی مدرسه برای ما از نگاه آدم های هرزه می گفتند که حتی دامن را به قامت یک دختر بچه هم نمی توانست تاب بیاورد، البته من از این جمله ها چیزی سر در نمی آوردم، فقط از آن چیزهایی که برایم تعریف می کردند، فکر می کردم اگر دامن بپوشم، احتمال اینکه دزد مرا ببرد بیشتر می شود. تصویری یک دست، توی ذهن من و دخترهای همسن و سال من نقش بسته بود، انگار به ما تلقین شده بود که، ما چیزی بیش از یک طعمه خوشمزه نیستیم و یک طعمه اگر عاقل باشد! کاری نمی کند که اسیر گرگ بشود.
روزها گذشت و من بزرگ و بزرگتر شدم، بعدها دیگر دامن را دوست نداشتم. جایی که مرد بودن و کارهای مردانه کردن امتیاز است، و همه تعریف ها تو را به سمت "مرد بودن" هل می دهند آدم دلش نمی خواهد این همه از مردها متمایز باشد. اصلاً انگار دامن پوشیدن یک جور کسر شان بود، یک جور ننگ! چقدردلمان خنک می شد، که پسرها هم مجبور بودند در برهه ای از عمرشان، تن به این ننگ!! بدهند و بعد همه عمر از دیدن عکسهای ننگ آورشان که توی آلبوم خانوادگی می درخشید حرص بخورند!
اینها، همه به دست روزهای دور سپرده شدند و مثل همان سیزده سالگی یک جایی محو شدند. جان کندم تا، آن تصویر لقمه خوشمزه بودن را از ذهنم بیرون کنم. بگذریم، گذشته را که نمی شود برگرداند، اما به خودم قول داده ام، نگذارم هیچ کس و هیچ چیز، لباسهای دخترانه آوین و خواهر کوچولویش را بدزدد.