یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۵

همسایه فرانسوی ما

پیرزن با موهای سفیدش وانگشتهای تپلش، با سگ سیاه بزرگش و شوهر ایتالیاییش که مرده و نوه کوچولوی مودبش که هر دفعه مجبورش می کنه بعد از بونژوق بگه مادام و فامیلی عجیب و غریبش که هر چی هم می رم از روی صندوق پست می خونمش باز یادم نمی مونه و اسمش که هنوز هم نمی دونم چیه وکادوهایی که چپ و راست برای آوین میاره و کتابهایی که از زنهای مظلوم افغانستان و پاکستان و عراق وآفریقا می خونه و هی فکر می کنه هموطنای منن و هی قول می ده که بعداً بده منم بخونمشون و اینکه نمی دونم بالاخره می دونه من ایرانیم یا نه و اینکه روزی هزار بار می گه راسیست نیست و از راسیست ها بدش میاد و اینکه هزار بار میگه خارجی ها از فرانسویها بهترن و این رو بارها به بچه هاش هم گفته و اینکه عروسش بچه دار نشده و رفتن دوتا بچه آوردن بزرگ کردن وحالا این دوتا نوه از همه نوه ها براش عزیزترن و اینکه اینها هم جنگ جهانی داشتن وسختی کشیدن و اینکه دوری از وطن سخته و اینکه کاتولیکه وزندگی بازی نیست و اینکه هر کدوم از همسایه های قدیمی رو می بینه تعریف ما رو می کنه و می گه ما خیلی خوبیم، اونقدر خوبیم که حتی بچمون گریه هم نمی کنه و اینکه اگه کاری داشتم می تونم آوین رو بذارم پیشش و اینکه بدش نمی یاد گاه گداری سر حرف و باز کنه و غیبت همسایه ها رو بکنیم و اینکه بعضی وقتها فکر می کنم که اینم ورژن فرانسویه همسایه های ایرانمونه واینکه حتماً شوهرش خیلی روش نفوذ داشته که رفتارهای فرانسویش تبدیل شده به ایتالیایی، مهربون وگرم والبته کمی کنجکاو واینکه بعضی روزا که عجله دارم خداخدا میکنم سر رام سبز نشه و اینکه تا یکی دو روز نبینمش دلم براش تنگ می شه و اینکه همسایه فرانسوی ما زن مهربون و دوست داشتنیه واینکه.......م

سه‌شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۵

فقط برای یادگاری

پنج ماه و یک هفته، بالاخره آوین کوچولوی من تونست تنهایی غلت بزنه و برگرده! هر چند که چند روزی از این ماجرا گذشته اما هنوز هم خیلی شیرینه اینجا مینویسمش برای یادگاری!م

شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۵

قصه شیرین

Posted by Picasa
















به مناسبت بیست و هشتم اردیبهشت

مهرورزان زمانهای کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که تویی
برنیاید دگر آواز از من
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست
بپذیریم به جان
هر چه جز میل دل او بسپاریم به باد
آه
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود وتمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دوعشق
درزمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین
تیشه می زد فرهاد
نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بیدردی شیرین فریاد
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه درآویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست
که نه تنها شیرین
بی نهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
دل چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد!م

"فریدون مشیری "م


سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۵

یک نوزاد، یک درخت


در بسیاری از کشورها یک رسم زیبای قدیمی وجود داره که کم کم داره به دست فراموشی سپرده می شه. بر اساس این رسم قدیمی برای هر نوزادی که متولد میشه، یک درخت می کارند. درخت کوچیک و نوزاد، هردو رشد می کنند و هر روز کمی بزرگتر می شن، هر دو نفس می کشند و از آفتاب وآسمان لذت می برن، هر دو هر روز قوی تر و بلند تر می شن، هر دو جوان میشن و به بار می نشینن. همه آرزو می کنن که هر دو روزهای زیادی عمر کنند و در کهنسالی سایه آرامش بخش خودشون رو به دیگران هدیه کنند.م

گاهی اوقات زندگی مدرن، زنده نگه داشتن این سنتهای قدیمی رو سخت می کنه اما از طرفی هم مدرنیته امکانات جدیدی رو ارائه میده !م
به عنوان نمونه در کشور فرانسه، یک لابراتوار تولید شیر و غذای کودک چندین ساله که دست به یک ابتکار جالب زده به این شکل که درپایین قوطی های شیرنوشته شده:م
(«هر نوزادی که به دنیا می آید، درختی است که آن را پرورش میدهیم »م
به مناسبت تولد فرزند شما این لابراتوار، امکان پرورش یک درخت را به کودک شما هدیه می کند. اگر مایل هستید که یک درخت برای فرزندتان کاشته شود، کافیست در سایت ثبت نام کنید.»)م
در سایت ثبت نام هم توضیح داده شده که، سعی می شه درخت در نزدیک ترین جنگلی که در منطقه سکونت شما وجود داره، کاشته بشه و اسم جنگلی که درخت شما در اون هست از طریق نامه به شما اطلاع داده می شه!م
حرکت قشنگیه اینطوری نسل آینده به طور نمادین صاحب جنگلها می شن و در قبال حفظ و نگهداری اون احساس مسئولیت بیشتری می کنند ودیگه شاید کمتر درخت ها و جنگل ها از بین برن چون فکر نمی کنم هیچ کس اجازه بده درختی رو که به مناسبت روز تولدش کاشته شده ببرند ونابود کنند.
م

دوشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۵

مامان شکلات، مامان وانیل

یه روزی یه مامان و بابای مهربون که دوتا پسر کوچولوی دوست داشتنی داشتن، تصمیم گرفتن دنبال یه دختر کوچولو بگردن، تا هم خودشون یه دختر داشته باشن و هم پسرهای دوست داشتنی شون یه خواهر کوچولو.
مامان و بابای مهربون گشتن و گشتن تا یه روز یه دختر کوچولو دیدن. اونها عاشق برق چشمای دختر کوچولو شدن و از اون خواستن که دختر کوچولوی اونها بشه. از اون خواستن که خواهر کوچولوی پسرهاشون بشه. اینطوری بود که دختر کوچولو اومد به خونه اونها. دختر کوچولو از یه جای خیلی دور اومده بود، از یه جایی که آفتابش همیشه وسط آسمونه، از یه جایی که الماسهای گرون قیمت داره. همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفت و دختر کوچولو بزرگ و بزرگ تر می شد تا اینکه یه روز دختر کوچولو به مدرسه رفت و همه داستان از همونجا شروع شد..........
توی مدرسه همه از دختر کوچولو می پرسیدن چرا رنگ پوستش با بقیه فرق می کنه و دختر کوچولو هیچ جوابی نداشت. با خودش گفت نکنه وقتی کوچولو بوده هر روز تمیزش نمی کردن و برای همینه که رنگ پوستش تیره شده، تا اینو گفت برادرها دست به کار شدن یکی کف درست کرد و اون یکی آب آورد. اما هر کاری کردن دختر کوچولو عوض نشد که نشد. یهو برادر کوچیکه گفت من یه فکری دارم، می تونی روی صورت و دستهات آرد بمالی اونوقت همه چی عوض میشه. دختر کوچولو خوشحال شد. یکی از برادر ها آرد آورد و اون یکی خمیر درست کرد و خمیر رو مالیدن روی صورت دختر کوچولو. اما همین که دختر کوچولو صورت خودش رو توی آینه دید، اخمهاش رو تو هم کشید و دستهاش رو به کمرش زد و با عصبانیت به برادر ها گفت می خواین من با این قیافه مسخره فردا برم مدرسه نه شما واقعاً اینو می خواین؟؟؟ این رو گفت و قهر کرد و رفت .
فردا صبح وقتی مامان مهربون بیدارش کرد که بره مدرسه دختر کوچولو گفت دیگه نمی خواد بره مدرسه چون توی مدرسه همه ازش می پرسن چرا رنگ پوستش با بقیه فرق می کنه و اون هیچ جوابی نداره که بده.
مامان مهربون خندید و گفت این که اصلاً سخت نیست، پوست تو با بقیه فرق می کنه چون تو از دل مامان شکلات به دنیا اومدی و بقیه از دل مامان وانیل و برای همینه که پوست تو شکلاتی شده و پوست بقیه وانیلی!!
دختر کوچولو از اینکه می دید مامان مهربونش به این سادگی به سخت ترین سوالش جواب داده خیلی خوشحال شد و اینطوری خواهر شکلاتی دست برادرهای وانیلیش رو گرفت و همه با هم رفتن مدرسه!!!م

شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۵

سرماخوردگی


چند روز پیش آوین برای اولین بار سرما خورد، همش عطسه می کرد و از چشم و دماغش آب میومد. اما خوشبختانه به مدد این داروهای همیوپاتی خیلی زود برطرف شد و الان حالش خوبه و ملالی نیست!م


پنجشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۵

حق و حقوق

Posted by Picasa
اینکه بخوای از صبح تا شب باهات بازی کنیم توقع زیادی نیست، اینکه بخوای همش بغلت کنیم هم توقع زیادی نیست، حتی اینکه بخوای همش بریم گردش هم زیاده خواهی نیست. تو حق داری هر وقت که از چیزی ناراحتی با صدای بلند گریه کنی، حتی اگه همه خواب باشن. توحق داری هر وقت خوشحالی آواز بخونی، حتی اگه ساعت چهار صبح باشه. تو حق داری هر وقت خوابت نمیاد نخوابی و سر وصدا کنی.م
اما،م
اینکه منم بخوام نیم ساعت در روز به کارهای خودم برسم زیاد نیست، اینکه بخوام ده دقیقه به خودم فکر کنم وقت زیادی نمی خواد، اینکه وقت داشته باشم یه دقیقه توی آینه به خودم نگاه کنم هم توقع زیادی نیست.
م
ببین از همین الان باید یاد بگیریم به توقعات و حق وحقوق همدیگه احترام بذاریم. آره ازهمین الان!م
در ضمن اینجوری هم به من نگاه نکن، من تصمیمم رو عوض نمی کنم !!م

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۵

پنج ماهگی هم تموم شد


خوب آوین کوچولوی من پنچ ماهگی هم به سرعت سپری شد و تو باز یه کم دیگه بزرگ شدی. دیگه صبح ها خیلی زود بیدار نمیشی و اگر هم قبل از ما بیدار بشی دیگه بلند بلند آواز نمی خونی و سر وصدا راه نمیندازی. دیگه کمتر دستهات رومی خوری. دیگه به اون عروسکت که من می گم سگه ولی بابایی می گه خرگوشه نمی خندی فقط بعضی وقتها با حرص گازش می گیری !
این دندونها که هیچ خبری هم ازشون نیست حسابی کلافت کردن. هر چی میبینی می کنی توی دهنت و لثه هات رو روش فشار می دی، هر چی الا اون چیزی که واسه لثت خریدیم !!
با این حال هنوز مثل قبلنا خیلی خوش اخلاقی، هنوز هم وقتی زیر گردنت فوت می کنم از خنده ریسه میری و وقتی بابایی میندازدت آسمون کلی کیف می کنی. به روی همه می خندی و باز هم مثل همیشه با دقت به همه چی نگاه می کنی.
ه

دوشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۵

بچه ها و ترس 3

چه کارهایی در از بین بردن ترس بچه ها مفید نیستند؟م
ـ اجازه بدهیم بچه ها از آنچه می ترسند دوری کنند بدون اینکه آن را حذف کنیم. حذف کردن آنچه که بچه از آن ترس دارد هیچ کمکی به برطرف کردن ترس نمی کند.
م
ـ رویارویی مستقیم با آنچه که موجب ترس کودک شده هم نمی تواند کمکی بکند. چیره شدن بر ترس باید به مرور زمان و کم کم صورت بگیرد نه یکباره و ناگهانی.م
ـ بی توجهی کردن به ترسهای کودک، تنبیه و یا تحقیر کردن، هیچ کدام عکس العمل های درستی نیستند.م
ـ دلسوزی زیاد و یا مواظبت بیش از حد از بچه ها بدون هیچ رویارویی با چیزی که باعث ترس شده ، خود باعث می شود کودک در ترسش استوارتر شود. کودک فکر می کند حق داشته که بترسد چرا که پدر و مادر او هم هراسان شده اند و اینگونه از او مراقبت می کنند .م
ـ اختلافات ومشاجرات پدر و مادر، پایه بسیاری ازترس های بچه ها است. بچه ها اغلب خودشان را دلیل این مشاجرات می دانند.م
منبع:
م