سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۲

یادگار یک بازی

امروز رفتیم و دو تا بخیه روی پیشانی دختر کوچکتر را کشیدیم. گفت خیلی می سوزه گریم میاد! گفتم سرش را بگذارد روی شانه پدرش و هر چقدر خواست گریه کند. آدمها فقط وقتی کوچکند می‌توانند زخمها و دردهایشان را روی شانه کسی گریه کنند حیف است با ساختن قهرمانهای توخالی، این لذت بزرگ را ازشان دریغ کنیم. 
 برایش یک کتاب خریدیم و چند تا کیتی. قصه سفید برفی را خواندم و قرار است بقیه اش را هم تمام کنم. دیگر جای زخمش نمی‌سوزد و باز هم غرق بازی است. 

هیچ وقت اینجا از زخمها ننوشته‌ام شاید توان ثبت کردنشان را نداشته‌ام. اما امشب دلم خواست  از زانوهای لرزان مادری که یک زخم کوچک می‌تواند از پا بیندازدش بنویسم و از قلبی که زود به تپش می‌افتد و نفسی که زود به شماره. شاید وبلاگ هم شانه مهربانی بشود برای مامان قهرمانی که گریه نمی‌کند.


برچسب‌ها: