پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۵

بچگی کن بچه من


حتی ما آدم بزرگ ها هم گاهی دوست داریم همه خرت وپرت هامون رو دور و برمون بزیزیم و ساعت ها باهاشون مشغول بشیم. ه
دوست داریم وقتی خوشحالیم با صدای بلند فریاد بزنیم یا مثلاً وقتی ناراحتیم بلند بلند جلوی همه گریه کنیم.
ه
گاهی دوست داریم از چیزهایی که به ما مربوط نیست سر دربیاریم چون مثلاً فکر می کنیم به ما مربوطه!
ه
یک وقتهایی دوست داریم دستمون رو فرو بکنیم توی غذا و راحت و بدون دغدغه لم بدیم و تا جایی که می شه با دهن پر حرف بزنیم. ه
بعضی وقتها دوست داریم تا لنگ ظهر بخوابیم و یه وقتها هم اصلاً دوست نداریم بخوابیم .
ه
با اینکه همه دندونهامون دراومده اما پیش میاد روزایی که حوصله هیچ کس رو نداریم و دوست داریم همش نق بزنیم . ه
یه روزایی دوست نداریم لباس گرم بپوشیم، دوست نداریم چتر دستمون بگیریم ، اصلاً دوست داریم سرما بخوریم. ه

می دونی ما آدم بزرگ ها هم، درست مثل شما بچه ها دوست داریم هر کاری دلمون می خواد بکنیم اما راستش بخوای، نمی تونیم! عالم ما بزرگترا پر از بایدها و نبایدهاست . ما مثل شما جرات خطر کردن نداریم نمی دونم شاید می ترسیم یا شاید به این وضع عادت کردیم اما دخترکم تو بچه ای بچگی کن.
ه
نمی دونی چقدر از دست خودم لجم می گیره وقتی می بینم دوست ندارم اسباب بازیهات از صبح تا شب توی خونه پخش باشن.
ه
نمی دونی چقدر خودم سرزنش می کنم وقتی بهت اجازه نمی دم یه باگت گنده رو دستت بگیری هی بهش گاز بزنی و باهاش به همه سوراخها سر بکشی . ه
اصلاً دوست ندارم هی بهت بگم نکن بکن بکن نکن. دوست دارم حالا که کوچولویی بذارم هر کاری که دلت می خواد بکنی اما
امان از سایه یه ترس کوچولو!!!
ه



دوشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۵

آوین و حمام



وقتی که آوین خیلی کوچولو بود حمام رفتن یا نرفتن براش فرقی نمی کرد یعنی وقتی حمامش می کردیم نه خوشحال بود و نه ناراحت فقط با دقت به در و دیوار نگاه می کرد و از اینکه توی آب بود لذت می برد بین چهار تا نه ماهگی عاشق حمام بود، البته یه استثناهایی هم داشت اما کلاً خیلی آب بازی رو دوست داشت و از حمام سیر نمی شد وقتی هم که آب روی سرش می ریختیم یه نفس عمیق می کشید و بدون گریه کردن به بازی ادامه می داد. اماا ز نه ماهگی تا الآن همین که می خواهیم روی سرش آب بریزیم گریه می کنه و همش مواظبه دوش رو به طرف سرش نگیریم حالا تا یک سالگی و دو سالگی چه جوری می خواد این ماجرا ادامه پیدا کنه نمی دونم اما امیدوارم جزو بچه هایی نشه که از حمام وحشت دارند ما همه سعیمون رو کردیم که بهش خیلی خوش بگذره و چند تا ماهی هم که توی آب شنا می کنن براش خریدیم اما از اونجایی که بچه ها اصلاً گول نمی خورند، تا وقتی که دوست داره باهاشون بازی می کنه و وقتی که نوبت آب ریختن می شه همونطور که اونها رو توی دستش گرفته سعی می کنه دوش رو کنار بزنه!ه



جمعه، آبان ۱۹، ۱۳۸۵

آوین یازده ماهه


Un, deux, trois
Nous irons au bois
Quatre, cinq, six
Cueillir des cerises
Sept, huite, neuf
Dans mon panier neuf
Dix, onze, douze
Elle seront toutes rouges


می شمریم یک دو سه چهار ....... پنج شش هفت هشت...نه ده یازده....دختر کوچولوی من همه روزها و ساعت های زندگیت برای ما مهم و با ارزشند، اما واقعاً یک سال اول خیلی ناب و فراموش نشدنیه. همه لحظاتش پر از هیجان و اشتیاقه، هر ماهش با ماه قبلش فرق می کنه و زندگی با همه تازگی و طراوتش جلوی چشمهای آدم در جریانه. برگهای تقویم نمی گن که داری بزرگ می شی این خودتی که هر ماه با یه تغییر تازه به ما می گی که داره زمان با سرعت می گذره.ه
آره دخترکم داری بزرگ می شی دیگه اون کوچولوی ساکت و سر به راه نیستی، دیگه با هر چی که مطابق نظرت نیست مخالفت می کنی. این نه گفتنت هم خیلی شیرینه، روزهایی که پشت سرهم می ری کرش به فرانسه می گی نه و آخر هفته ها که با ما تو خونه ای به فارسی! فرق زیادی نمی کنه مهم اینه که اینقدر محکم به همه چیزهایی که اذیتت می کنه می گی نه! دخترم همیشه همینطوری بمون به سختی ها و ناراحتی ها محکم بگو نه اون وقت می بینی که چه زود همشون افسون شیرینی نه گفتنت می شنه

وقتی می خوام صدات کنم می گم نفس و تو تندی بر می گردی. انقدر تو رو نفس صدا زدم که شاید فکر می کنی اسمت نفسه، دخترکم تو آوین هستی آوینی که نفس منه واسه همینه شبهایی که خوابت نمی بره یا مریضی نفس من هم بالا نمیاد نفسی چون مثل نفس پر از زندگی و طراوتی!ه
دخترکم همیشه مثل الآن همینطوری بمون و از دلخوشی های کوچولوی زندگی لذت ببر. مثل الآن که وقتی در جعبه بیسکویت رو باز می کنم اونقدر خوشحال می شی که دست می زنی مثل الآن که با کوچکترین آوازی به وجد میای و خودت رو تکون می دی مثل الآن که با یه تسبیح ساعت ها سرگرم می شی و دلت رو نمی زنه !ه
همیشه مثل الآن باش که اگه صد بار هم بیفتی باز دستت رو می گیری تا بلند بشی!
ه


شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵

سیاره الئا

مادر و پدر جوان مدتها بود که بی صبرانه منتظر این روز بودند و همه چیز رو برای استقبال از دختر کوچولو آماده کرده بودند حالا دیگه همه اون روزشماری ها و خط کشیدنها توی تقویم تموم شده بود تا چند ساعت دیگه می تونستند الئا کوچولو رو توی بغلشون بگیرن و نوازشش کنند ............................................................ه
اما،
همیشه همه چیز اون طوری که ما می خواهیم پیش نمی ره. فهمیدن علت بعضی چیزها خیلی سخته! زندگی یک سفره و همه مسافریم اما هیچ کی نمی دونه چرا سفر بعضی ها مثل عمر ستاره های دم صبحه که هنوز چشم بهشون نیفتاده، یه جایی توی دل آسمون مخفی می شن!..............ه
همیشه فکر می کردم به دنیا آوردن قشنگ ترین تجربه زندگیست اما هیچ وقت فکر نکرده بودم همیشه به دنیا آوردن زندگی بخشیدن نیست. بگذریم هنوز هم فکر می کنم به دنیا آوردن قشنگ ترین تجربه زندگیه و به دنیا آوردن کودکی که چشمهایش را به روی زندگی بسته سخت ترین تجربه قشنگ زندگی است.ه

مادر و پدر قصه ما یک بار دیگه، جایی نه خیلی دور، توی سیاره ای به اسم الئا به دخترکشون زندگی بخشیدن و دلشون می خواد هر روزاز لابه لای نوشته هاشون شادی، خوشبختی و سلامتی برای همه بچه های دنیا به ارمغان بیارن. من هم سعی می کنم گاه گاهی از وبلاگم یک پنجره کوچیک به این سیاره قشنگ باز کنم و نوشته هاش رو برای دوستانی که این صفحات رو می خونن ترجمه کنم.
ه