پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۷

مگس



توی بالکن مشغول بازیه، ناگهان با وحشت میاد توی اتاق و می گه کمک کمک!!
مامان مگس می خواد منو بخوره !
!
می گم مگس آدم نمی خوره نترس !!
با شک باز هم بر می گرده توی بالکن گویا دیگه مطمئن شده که مگس آدم نمی خوره، اما باز تا مگس بهش نزدیک می شه از ترس بر می گرده تو اتاق ! بعد از چند دقیقه کلافه از توی بالکن داد می زنه مامان، بگو این مگس منو ول کنه بگو این مگس آوین رو راحت بذاره!!!
شب موقع شام: مگس میز ما رو نخور، مگس دستمال کاغذی رو نخور، من موافق نیستم، مامان موافق نیست بابا هم موافق نیست!!!



یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۷

آبرنگ

چند روزی می شود کشفش کرده. از صبح تا شب نقاشی می کنه. همه نقاشی ها سبز مایل به خاکستریند، مخلوطی از همه رنگها!!
هر چند وقت یک بار میگه من کوه کشیدم، یا من درخت کشیدم، یا ماهی. ما که هر چه دقت می کنیم تفاوتی بین ماهی و کوه و درختش نمی بینیم اما خوب برای خودش حتماً یه فرقی داره!ا


چهارشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۷

برای بهترین پدر دنیا



بابایی mon cheri دوستت دارم.ا
به اندازه کیکی موس، شکلات و همه چیزهای خوشمزه ای که برام می خری. ا
دوستت دارم نه برای این چیزهای خوشمزه، ا
نه برای اینکه من رو می بری ورزش، ا
یا اینکه من رو پشت خودت سوار دوچرخه می کنی، ا
یا نه حتی برای اینکه برام موزیک می ذاری یا فیلم و اسباب بازی وکتاب می خری.ا
دوستت دارم پاپا لی لی برای اینکه من رو باهوش تر و بهتراز بچه های دیگه نمی بینی. منو یه آدم معمولی می بینی و ازم انتظارات عجیب و غریب نداری. ا
نمی خوای وقتی بزرگ شدم نویسنده، فیلسوف، موزیسین یا دکتر و مهندس بشم. خلاصه اجازه می دی راحت نفس بکشم.ا
فکر کنم قبلاً هم بارها گفتم دوستت دارم، مثلاً همین که صبح ها وقتی از خواب پا می شی می گم مواظب باش از تخت نیفتی ............ا یا شبها وقتی بر می گردی خونه، اونقدر ذوق زده می شم و با سرعت میام طرف در که دیگه پا برام نمونده از بس ناخنم لای در شکسته ..........ا
روزت مبارک ! کادوت رو هم که قبلاً دادم! همون کراواتی که خودم توی مهد برات درست کردم، همون که دورش یه کش پلاستیکی هم انداختم، همون که باعث شد کلی بخندی.........
ا



پنجشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۷

کمی هم تابستان


تابستان ما هم مثل بقیه فصل ها زیاد به تقویم وتاریخ و آب و هوا ربطی ندارد. تابستان یعنی بیدار شدن با سرو صدای پرنده های گرسنه و مشتاق و خوردن صبحانه در کمال آرامش، بی ترس از دیر شدن و جا ماندن و جا گذاشتن. کدبانو شدن و با حوصله غذا درست کردن، مثل کوکب خانم کلاس دوم دبستان.
ا باز کردن پنجره ها و دل سپردن به سبزی چمن و درخت و بوی خوش گلهای همسایه طبقه بالا. کتاب خواندن فارغ از خیال کارهای عقب مانده، و چرت بعد از ظهر.ا
قدم زدن و خرید کردن، سینما رفتن و فیلم دیدن و.................
ا

چهارشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۷

گنجشک لالا



تختم رو چسباندم به پنجره، از همان روز اول و هر چقدر هم که جای وسایل خانه را عوض می کنم، دلم نمیاد تکانش بدهم. می شود ازرویش تا آخر شاخه های درختها را تماشا کرد.ا
شبها پشت پنجره ای های تیره اجازه نمی دهد نه درختها را دید، نه آسمان را و نه شمشادهای پشت پنجره را، اما عوضش از لابه لای درزهای پنجره نسیم بوی درخت و چمن و شمشاد و هر چه خواستنی است با خودش میاورد. چراغ خواب را روشن می کنم و و زیر نور طلاییش کتاب می خوانم. موجود کوچکی خودش را به زور کنارم جا می کند. اشاره می کنم برود توی تخت خودش اما توجه نمی کند. بلند می شود گویا یه چیزی یادش رفته، به سرعت از جلوی چشم پدرش که هنوز در اتاق دیگر مشغول کار است می گذرد و دو تا عروسکش را با خودش می آورد. باز به زود خودش را با عروسکهایش کنارم جا می دهد و دائم هم تکرار می کند دیگه جا نیست که یعنی یه کم جا به من بده.ا
نمی دانم چقدر می گذرد.ا نسیم خنک آغشته به بوی درخت و چمن و شمشاد و صدای جیرجیرک از لابه لای موهایش می گذرد و با عطر تنش که هنوز همان عطر ملایم روز اول است مخلوط می شود. سایه مژه هایش تا زیر گونه هایش کشیده شده، نفس هایش آرام است و دستهایش دور دو تا عروسکش حلقه خورده.ا
کاش می شد زمان را متوقف کرد........................ا