یکشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۵

بچه ها و ترس 2

ترس های بچه ها از کجا می آیند؟م
بسیاری از ترس ها زاییده یک تجربه ناخوشایند هستند. از یک نیش خوردگی کوچک گرفته تا یک تصادف و یا یک حادثه غافلگیرکننده، مثل اینکه بچه متوجه ورود حیوان خانگی نشده باشد و ناگهان با دیدن آن به وحشت می افتد.م
البته نباید فراموش کنیم که بچه ها به حرف هایی که از ما می شنوند بسیار حساسند. فرضاً اگر بشنوند که گربه ها حیوانات بدجنسی هستند و پنجه های خطرناکی دارند، همین، زمینه را برای ترسیدن آنها از گربه ها فراهم می کند.
م

ما به عنوان والدین چگونه می توانیم به کودکان برای غلبه بر ترسشان کمک کنیم؟م
بیشتر ترس های بچه ها نرمال هستند و چیره شدن بر ترس به رشد شخصیتی بچه ها کمک می کند. غلبه بر ترس به بچه ها می آموزد چگونه راهی برای تسلط بر دنیای پیرامونشان پیدا کنند. بیشتر ترس ها خود به خود به مرور زمان ناپدید می شوند اما بعضی ترس ها همچنان باقی می مانند. واقعاً هنوز نمی دانیم چرا بعضی ترس ها از بین می روند وبعضی دیگر نه، اما به نظر می رسد عکس العمل والدین در این امر بی تاثیر نباشد. راهکارهای زیر می تواند در مقابله با ترس کودکان مفید باشد.م

کارهایی که باید انجام داد:م
ـ باید ترس را به عنوان یک رفتار نرمال بپذیریم.م
اعتماد بچه ها را جلب کنیم و آنها را به بیان کردن احساساتشان تشویق کنیم، بدون اینکه از مسخره شدن و یا تنبیه شدن بترسند.م
ـ برای بچه ها موقعیت هایی را ایجاد کنیم که آنها بتوانند خودشان به تدریج به چیزی که از آن ترس دارند نزدیک شوند.م
آنها را به خاطر هر پیشرفت کوچکی که منجر به غلبه بر ترسشان می شود تشویق کنیم.م
ـ در کودکان سه تا شش ساله ما می توانیم با تقویت تخیلاتشان به آنها کمک کنیم. مثلاً وقتی آنها داستانی را تعریف می کنند که در آن قهرمانان، هیولاها و آدم های بدجنس را شکست می دهند، در واقع به نوعی با قهرمانان داستان همذات پنداری می کنند. آنها تصور می کنند خودشان هم می توانند بر ترسهایشان غلبه کنند، بنابراین باید این گونه تصورات را هدایت و تقویت کرد. م
ـ در سن شش تا دوازده سال باید به بچه ها در شناخت و ارزیابی خطرات کمک کنیم. می توانیم به آنها کتابهایی را معرفی کنیم که در مورد زلزله و سایر حوادث طبیعی توضیح داده اند. به این ترتیب آنها می توانند درک درستی از این حوادث داشته باشند.م
ـ نکته مهم دیگر برنامه های تلویزیونی است که کودک تماشا می کند. این برنامه ها می توانند بسیار تاثیر گذار باشند و نقش بسیار مهمی در دلواپس کردن آنها داشته باشند.م
ـ و از همه مهمتر اینکه ابتدا باید رفتارهای خودمان را در مقابله با ترس اصلاح کنیم. حرف ها و رفتارهای ما مهمترین الگوی بچه های ما هستند.م
.............................

شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۵

بچه ها و ترس1

ترس های بچه ها با توجه به سنشان متفاوت است اما به طور کلی می توان آنها را در چهار گروه تعریف کرد.م

اولین ترس ها، قبل از سه سالگی:م
حدود ده ماهگی بچه ها کاملاً فرق بین آشنا و غریبه را می فهمند. از افراد غریبه ای که به نظرشان بزرگ تر از حد معمول بیایند یا صدایشان بلند باشد، می ترسند.
م
بین دو تا سه سال بچه ها معمولاً از حیوانات می ترسند. بعضی از بچه ها هم از رعد و برق یا پزشک ترس دارند.م

تخیلات لجام گسیخته در سه تا شش سالگی:
م
در سه سالگی کودکان در ذهن خود یک دنیای خیالی با همه جزییاتش می آفرینند و آنچنان در این دنیا سیر می کنند که گاه نمی توانند بین دنیای واقعی و دنیای خیالیشان تفاوت قائل شوند.م
تحقیقات نشان می دهد که 75% بچه های سه تا شش سال، 50% بچه های کلاس دوم و فقط 5%بچه های کلاس پنجم می گویند که از فانتوم یا هیولا می ترسند. بر اساس این تحقیقات بچه های بزرگتر بیشتر از اینکه آسیب فیزیکی به آنها برسد ترس دارند در حالی که کوچکتر ها هیچ دلیل خاصی برای ترسشان ندارند و مثلاً از شخصیت هایی که صورت های زشت و وحشتناک دارند هراس دارند.
م

دنیای خصومت آمیز در شش تا دوازده سالگی:
م
در این سن ترس ازهیولاهای خیالی جای خود را به ترس از خطرهای واقعی مثل مرگ، تصادف با ماشین ،زلزله و آتش سوزی می دهد. بچه ها در این سن هنوز به بلوغ احساسات نرسیده اند و توانایی کافی برای اندازه گیری خطر را ندارند فرضاً اگر بشنوند یک قاتل فراری است بلافاصله فکر می کنند که خانواده شان در خطر است و قاتل حتماً به سراغ آنها می آید.م
...............

جمعه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۵

بازی

چند وقت پیش داشتم آوین رو توی بغلم تکون می دادم تا بخوابه، یهو دیدم به یه چیزی نگاه می کنه و می خنده ، برگشتم دیدم به سایه پرده که روی دیوار افتاده و با تکونهای من جابجا می شه می خنده!!! نمی دونم آوین کوچولوی من چی فکر کرده. شاید فکر می کرده این هم یه جور بازیه و از همین خندش می گرفته. این نگاه قشنگ بچه ها به زندگی خیلی دوست داشتنیه همه چیز براشون بازیه هیچ چیز رو خیلی جدی نمی گیرند و برای همینه که زندگیشون شیرینتره!م

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۵

روییدن آوین

خواب می دیدم، خواب آسمان، خواب زمین، خواب دانه های زیر خاک، آفتاب، باران،...............م
چیزی در من می رویید مثل یک نیلوفر توی دل مرداب
نمی دانم تو به دنیا می آمدی یا من بودم که دوباره زاده میشدم؟ه
بهار بود همین موقع ها، کشف کردم که دوباره کودک شده ام، نه بالغ شده ام،نه، هم کودک شده ام هم بالغ، فهمیدم مادر شده ام!م
هر تولد معجزه ای است
و بهار بهترین فصل برای کشف معجزه ها!م

شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۵

آموزش شنا در خشکی











از اونجایی که دوستان و آشنایان تازگی ها بچه هاشون رو می برند استخر تا بهشون شنا یاد بدن و ما فعلاً نمی تونیم و می ترسیم که خداااای نکرده تابستون بیاد ودخترمون شنا یاد نگیره برای همین شروع کردیم به آموزش شنا در خشکی!!ه آوین هم که همچنان دوزار به آموزش های ما توجه نمی کنه و خرچنگه براش بیشتر جذابیت داره!ه

جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۵

یه روز بهاری


توی یه روز بهاری که درخت ها جوانه زدن و آفتاب وسط آسمونه هیچ چی قشنگ تر از این نیست که بری بشینی توی یه پارک و به صدای گنجشکها گوش بدی و هی پای عروسکت رو بخوری و بلند بلند آواز بخونی و به هر چی که دورو برت می گذره بی توجه باشی و بعدش هم اونقدر خسته بشی که خوابت ببره!! مگه نه آوین؟ه

پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۵

احساس تازه

امروز آوین کوچولوی من یه بار دیگه واکسن رو تجربه کرد. هر چند که دوست ندارم هیچ وقت درد و رنجی داشته باشه اما بالاخره باید با دنیای واقعی آشنا بشه و بدونه بعضی وقتها چیزهایی که به ظاهر خوب نیستند و شاید دردناک یا تلخ باشن هم برای زندگی لازمند. ه
دکتر آوین خانم بسیار مهربونیه و از رفتارش معلومه که شغلش رو خیلی دوست داره. معمولاً بچه هایی رو که میان پیشش به اسم می شناسه و همیشه چند دقیقه اول رو به حرف زدن با بچه می گذرونه. حرف زدنش هم خیلی جالبه، ما وقتی می خوایم با بچه ها حرف بزنیم صدامون رو عوض می کنیم، سعی می کنیم کلمات رو اشتباه بگیم تا مثلاً با بچه ارتباط برقرار کنیم، اما اون نه صداش رو عوض می کنه و نه کلمات رو. خیلی جدی و با صدایی آروم همونطوری که با بزرگترها حرف میزنه دستهای آوین رو می گیره و براش توضیح می ده که امروز می خواد چه کار کنه و هر جا رو که معاینه می کنه کلی تشویقش می کنه.ه
امروز فهمیدم که این دکتر مهربون بارداره. احساس خیلی خوبی پیدا کردم، اومدن یه بچه، مثل اومدن بهاره، یه بار دیگه زندگی نو می شه، احساسها تازه می شه، یه بار دیگه خیال ها و رویاها جون می گیرن و این یعنی زندگی همچنان ادامه داره، یعنی امید و عشق همچنان زنده است .ه

چهارشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۵

تفریحات سالم1



آخه کی دیده یه بچه چهارماهه اینقدر از چیزهای عجیب غریب لذت ببره! یکی از تفریحات آوین اینه که روی پای من از پشت آویزون بشه و تلویزیون تماشا کنه اگر من رضایت بدم ساعتها همین طوری آویزون می مونه !ه

سه‌شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۵

!ترس

اولین باری بود که آوین اینطوری می ترسید. شکمش رو منقبض کرده بود، پاهاش روکشیده بود، بلوزش رو تا نزدیک دهنش بالا زده بود و لثه هاش رو هم فشار می داد!ه
دیدن این صحنه به جای اینکه ترحم انگیز باشه خنده دار بود چون آوین ازبادکنک این همه می ترسید! البته نه از خود بادکنک، از اینکه ما توش فوت می کردیم و قیافمون عجیب غریب میشد و از صدای خالی شدن هوای توی بادکنک. خلاصه تمام روز یکشنبه بابایی به این گذشت که به آوین بفهمونه بادکنک ترس نداره. فکر کنم یه چند صد بارجلوی چشمای حیرت زده آوین بادکنک باد کرد و خالی کرد تا بلاخره قضیه حل شد، حالا دیگه آوین ول کن نبود با دیدن بادکنک که داشت بزرگ و بزرگ تر می شد دست و پا می زد و خوشحالی می کرد و همین که بابایی می خواست بازی رو تموم کنه و بره دنبال کاراش شروع می کرد به گریه کردن .....
ولی خوب خیال ما راحت شد دوست داریم دخترمون شجاع و نترس بار بیاد. البته هنوز دقیقاً نمی دونیم چه کار باید بکنیم و چطوری با بچه رفتار کنیم که قوی و نترس باشه...
باید بیشتر مطالعه کنم اگه چیز جالبی پیدا کردم توی پست های بعدی می نویسم.ه

دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۵

پنج ماهگی

آوینم، دخترم، عزیز دلم امروز تو وارد پنجمین ماه زندگیت شدی زمان چقدر زود می گذره انگار همین دیروز بود که فهمیدم دارم مادر میشم، انگار همین دیروز بود که از دیدن شکمم تو آینه جا خوردم، انگار همین دیروز بود که فهمیدم دارم مادر یه دختر کوچولو میشم، انگار همین دیروز بود که خدا تو رو به من داد
از وقتی مادر شدم یه بار دیگه برگشتم به دنیای بچگیم همون دنیای شیرینی که توش با عروسکم بازی می کردم براش شعر میخوندم می بوسیدمش می خوابوندمش اما این بار شیرین تره وقتی که می رم به طرف عروسکم دست و پا میزنه که بغلش کنم وقتی براش شعر می خونم یهو می زنه زیر آواز وقتی می بوسمش لپ منو می خوره وقتی می خوابونمش انگشتمو محکم توی دستش میگیره وقتی عطسه می کنم می ترسه ومیزنه زیر گریه وقتی براش شکلک در میارم از ته دل می خنده!ه

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۵

!یه تحول دیگه

آوین امروز برای اولین بار با دستهاش اسباب بازیش رو گرفت. هر دفعه که کار جدیدی رو یاد می گیره اونقدر خوشحال می شیم وذوق می کنیم که حد نداره آوین هم که هیچی دیگه، مات و مبهوت چند دقیقه بی حرکت به ما نگاه می کنه و بعد که خیالش راحت می شه که ماحالمون خوبه دوباره ادامه می ده. امروز هم همینطور بود هر دفعه که اسباب بازیش رو می گرفت یه نگاهی به ما می کرد و بعد ادامه می داد
خلاصه لحظات خیلی شیرینیه
واقعاً راسته که می گن ما با بچه ها یه بار دیگه به دنیا میایم بازی می کنیم گریه می کنیم می خندیم بزرگ می شیم

چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۵

داستان دودو


ماه های اولی که اومده بودم فرانسه یه چیزایی خیلی توجه من رو جلب می کرد مثلاً خیلی برام جالب بود که به پستونک بعضی بچه ها یه پارچه بلند و گاهی هم کثیف آویزون بود یا اینکه می دیدم خیلی از بچه ها عروسک های پشمالویی دارند که هیچ وقت اون رو از خودشون جدا نمی کنند و اغلب هم به شدت کثیف و گرد و خاک گرفته بودند همش با خودم می گفتم اینها که قابل شستشو چرا یه کم تمیزش نمی کنن خلاصه هی این سوال رو از خودم می پرسیدم و جوابی پیدا نمی کردم و بعضی وقتها هم توجیه می کردم مثلاً می گفتم این پارچه بلنده که به پستونکا آویزونه برای اینه که پستونک گم نشه و از این قبیل جوابهای بیربط تا اینکه یه روز یه دوستی از من پرسید آیا برای آوین دودو انتخاب کردم یا نه و تازه من به داستان دودو پی بردم
دودو می تونه هر چیزی باشه از یه خرس پشمالوی کوچولو گرفته تا یه تیکه پارچه معمولاً مادر چند وقتی این خرس یا پارچه رو با خودش و حتی توی لباسش نگه میداره تا بوی بدنش رو بگیره و بعد اون رو میدن به بچه و این میشه دودوی بچه ! دودو کاربردهای خیلی زیادی داره علاوه براینکه یه جور عروسک یا اسباب بازی برای بچه به حساب میاد از طرفی هم خیلی وقتها در غیاب پدر و مادر برای بچه ها نقش یک سنگ صبور رو بازی میکنه خیلی از بچه ها اینجا با دودو هاشون می خوابن و بدون اون خوابشون نمی بره و وقتی از چیزی می ترسن یا چیزی رو دوست دارن به دودوشون می گن گاهی اوقات اونقدر دودو مونس و همدم بچه ها می شه که نمی شه اونها رو حتی برای چند دقیقه هم از هم جدا کرد و برای همینه که خیلی از این دودوها کثیف و چرک هستند چون بچه ها اجازه نمیدن که دودوشون شسته بشه
البته باید این رو هم بگم که دودو هیچ وقت جای پدر و مادر رو نمیگیره و فقط یک نقش کمکی رو بازی می کنه بچه های اینجا حتی همونهایی که به شدت به دودوشون وابسته هستند نه کمبود محبت می گیرن و نه دودو رو بر پدر و مادرشون ترجیح میدن
یه جایی هم خوندم که دودو نقش رابط بین محیط خونه و اجتماع رو برای بچه بازی میکنه و برای همین هست که روانشناس ها اسمش رو شی انتقالی گذاشتند وقتی که قراره بچه به مهدکودک بره دودو یه آشنای قدیمیه که می تونه اون رو تا توی مهد کودک یعنی جایی که پدر و مادر نمی تونن بیان همراهی کنه و همه اوقاتی رو که دور از خونه هست باهاش باشه وجود دودو میتونه براش آرامش و اطمینان رو به همراه بیاره
دودو معمولاً از هشت ماهگی وارد زندگی بچه ها میشه وقبل از شش سالگی هم به دست فراموشی سپرده می شه

دوشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۵

سیزده ما به در شد


دیروز از صبح هوا ابری بود و کمی هم بارونی ما همش فکر می کردیم که باید قید سیزده به در رو بزنیم اما بعد ازظهر به طور غیر منتظره ای هوا خوب و آفتاب تابان در دل آسمان ظاهر شد و طبیعت اون روی دیگر خودش که روی بهاری باشد را نشون داد ما هم شاد و خرم رفتیم به دامان طبیعت اما از اونجایی که آب و هوای اینجا هر لحظه یه جوریه با خودمون شال و کلاه و چتر هم بردیم
از همه بیشتر به آوین خوش گذشت چون دیروز اولین روزی بود که آوین به مدت زیاد در هوای آزاد به درخت ها نگاه کرد و وول
خورد و از هوای بهاری لذت برد دیشب هم تا صبح خوابید و حتی برای شیر خوردن هم بیدار نشد