سه‌شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۰

آرزوی شب بارانی

باغ خیس بود، شب بود، ماه پشت ابر بود...........
_ مامان می دونی بزرگترین قو من چیه ؟ می‌خوام پرواز کنم. حتی اگه نوئل بشه دیگه کادو نمی‌خوام. می‌خوام بابا نوئل یه کاری کنه من  پرواز کنم.
_ آوین قو به فارسی چی می‌شه؟ 
_خواب؟
_ نه، می‌شه رویا. حالا به صدای بارون گوش کن!
_ نمی‌تونم، سکسکه می‌کنم. سکسکم مزه آب پرتقال می‌ده!
_ بازم پریدی؟
_آره آخه می‌خواستم برم بالا توی آسمون!

سه‌شنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۰

قصه‌هایی که در سر من زندگی می‌کنند

توی سر من آدم‌ها، صداها، رنگ‌ها و خرت و پرت‌هایی زندگی می‌کنند که شبها توی قصه‌های من جاری می‌شوند. بچه‌ها موقع خواب دست‌های من را می‌گیرند و من باید توی قصه‌ام جایی پیدا کنم برای همه آنها. جایی برای استکان‌های رنگی رنگی ، سماور بزرگ، گاوهای زینت خانوم، عمو جهانگیر که یک شب زمستانی در جنگل گم شده بود............آدم‌های من،  قصه‌ و سرنوشتشان دست من است و من چقدر مواظبشان هستم، که زخم نخورند، نرنجند، نشکنند، شاید به خاطر دو تا دست کوچکی که توی دست‌های من هستند. صدایم که توی تاریکی می پیچد انگار یک آدم دیگر است که آمده برای ما قصه می‌گوید.
زینت خانوم موهای بلندی داشت، خیلی بلند. آنقدر بلند که زمستان‌ها می‌توانست آنها را مثل شال ابریشمی دور گردنش بپیچد. زینت خانوم موهایش را دوست داشت چون باعث شده بود پادشاه عاشقش بشود. پادشاه گاوهای زیادی داشت..........

نفس‌های بچه‌ها که آرام می‌شود و عمیق، قصه های من یک جایی در تاریکی گم می‌شوند. بعد آدم‌ها می‌آیند توی خوابم. همه خوشحالند، با هم چای می‌خوریم، حرف می‌زنیم، قصه تعریف می‌کنیم حتی. گاهی وقت‌ها چیزهایی که مدتهاست رفته‌اند دوباره جان می‌گیرند:
 شب‌های تابستان خانه مامان بزرگ پروانه‌های زردی داشت که روی بالهایشان خال‌های مشکی بود. شبها که پنجره باز بود هزار تا از آنها یکجا می‌آمدند توی خانه.  صبح آنها را  روی تاقچه (طاقچه)، روی پرده و توی کفش ها پیدا می‌کردیم. بعد کفش‌ها را توی پنجره می تکاندیم و پروانه‌ها را می‌دادیم به دست نسیم. بعضی ها پر می زدند و بعضی‌ها می‌افتادند روی خاک. مامان بزرگ  یک شعری می‌خواند برای پروانه‌هایی که عمرشان به درازای یک شب بود..........