شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶

اولین جملات



خوب بالاخره زبان مادری غالب شد و اولین جمله های آوین ما به زبان شیرین فارسی از دهان مبارک خارج شدند!! چند روز پیش در حالی که مشغول روشن کردن کامپیوتر بودم، آوین به طرف من اومد و در همون حال تکرار کرد "دشت نه! نه! دشت نه! دش نژن!" اونقدر واضح بودند که جای شک باقی نمونده بود. بلافاصله به بابایی زنگ زدم اما چون آوین همینطوری حرف نمی زنه، هر کاری کردم تکرار کنه هیچی نگفت تا اینکه شب همین که بابایی خواست به کامپیوتر دست بزنه دوباره آوین شروع کرد به تذکر دادن! این بار محکم تر با کمی اخم و جدیت بیشتر که "دشت، نه! دشت نژن!" و چشمهای بابایی که گرد شده بودند و آوین که حتی زیر باران بوسه ها همونطور با جدیت تکرار می کرد "نه نه دشت نه"..........................



سه‌شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۶

عید همگی مبارک



باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
توی
تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سر و سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد

عید همگی مبارک! برایتان سلامتی، شادی، آرامش و امنیت آرزو می کنم .


پ ن1: قطعه ای از شعر بهار را باور کن، فریدون مشیری
پ ن2:عکس از دونه


جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

روزهای آخر سال

حالا دیگه سبزه هامون قد کشیدن و زیر نور خورشید برق می زنن. گاه گاهی با آوین می ریم روی بالکن ، اون هم با انگشت اشارش می زنه به سبزه ها بعد توی دهنش میکنه و اصلا هیچ وقت هم رضایت نمی ده که برگردیم توخونه ! دوست داره ساعت ها همونجا بمونیم ، رهگذرها رو نگاه کنه یا با سبزه ها بازی کنیم!ا


فکر می کنم بعد از این باید یه فکری هم به حال روزهای تعطیل بکنیم چون دیگه رضایت نمی ده که ما همش خونه باشیم و به کارهای عقب افتاده برسیم .هفته پیش رفتیم جایی که حیوانهای زیادی داشت تا حالا ندیده بودم اینقدر ذوق زده بشه جلوی هر قفس مدتها می ایستاد و برای اینکه از یه قفس به قفس دیگه بریم کلی ماجرا داشتیم انگشتهاش رو محکم به صفحه توری می چسبوند و تکون نمی خورد اگر می شد حداقل براش یه جوجه می خریدم اما من که اینجا جوجه ندیدم.
ا


باید کم کم سفره هفت سین روپهن کنیم فکر می کردم آوین نذاره هیچ چی باقی بمونه، اما تازگی ها علاثم بلوغ فکری!!!!
اداره ظاهر می شه چون کمتر به وسایل ممنوعه نزدیک می شه و بعضی وقتها هم از دور می گه نو نو یعنی که نباید دست بزنیم .ا


روزهای آخر سال دور از ایران بودن حداقل یک حسن داره دیگه چشمت به بچه های دست فروش نمی افته که حتی تا چند ساعت قبل از تحویل سال، دور از خونه، توی خیابونهای شلوغ، در حالیکه همه جنسهای خاک گرفتشون روی دستشون مونده، چشمهای ملتمس و ناامیدشون دنبال یه خریدار می گرده !!!
ا

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

آوین خانمی


دختر کوچولوی من خانمی شده برای خودش دیگه اون پاهای کوچولو موچولو، موقع راه رفتن نمی لغزن واشکهای دخترکم رو در نمی یارن. کفشهای خوشگلش هم توی جا کفشی، کنار کفش آدم بزرگ هاست!!!ا

چند وقتیه که دوست داره خودش تنهایی غذا بخوره همش قاشق کوچولوش رو می کنه توی غذا و هم می زنه بعد از اینکه ده بیست باری هم زد شروع می کنه به خوردن اما چه خوردنی ....................ا

لباس هم می پوشه فقط یه مشکل کوچولو داره، گاهی شلوارش رو با بلوزش اشتباه می گیره و کلی وقت صرف می کنه تا اونو بکنه توی سرش.ا

بازار تلفن هم که حسابی داغه گاهی وقتها اشتباهی مزاحم بابایی می شه و توی تلفن فوت می کنه ولی همین که صدای بابایی رو می شنوه از تعجب دهنش باز می مونه و گوشی رو می ده به من!ا