دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶

دریاچه لئا




اینجا دریاچه لئاست، وسط کوهها. ارزشش را دارد روز تعطیلت را برایش بگذاری، چهار کیلومتر کوه را بالا بروی، زیر آفتاب عرق بریزی و نفس نفس بزنی . حتی ارزشش را دارد یه بچه را هم، همه راه روی کولت بکشی و برایش شعر بخوانی و یا حرف بزنی تا حوصله اش سر نرود!ا
قشنگیش به دل می نشیند مثل عروسهای قدیمی می ماند، بی هیچ بزک و دوزکی قشنگ است.
ا
حریرسفید مه دورتا دورش را گرفته ودامنش سبز مخملی است.ا توی دل روشنش هم هزارها هزار بچه دارد که یک ریز جم می خورند (حالاچه غم اگرهمه بچه ها قورباغه اند!)ا
دلت می خواهد بشینی و به قورباغه ها نگاه کنی و بعد با خودت خیالات بکنی و مثل بچه ها از خودت بپرسی اینها وقتی بزرگ بشن، کجا می رن؟ا
فکر می کنی آمده ای توی عالم کتابهای قصه ای که شبها برای خواباندن بچه ات می خوانی، حلزونی که خسته شده بود از اینکه خانه اش را پشتش بکشد، کفش دوزکی که خانه اش زیر یه برگ بزرگ بود و یا سنجاقکی که برای ماهیها از عالم بیرون خبر می آورد!ا
و فکر می کنی شبها از لابه لای کتابها چه تصاویر قشنگی برای بچه ات می سازی بی آنکه زندگی در هیاهوی یک شهر بزرگ، به تو فرصت درک کردنش را داده باشد!ا

سه‌شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۶

مادربزرگ

تابستانها می رفتیم خانه مادربزرگ، وقتی کوچکتر بودم همه تابستان را. ا
توی یکی از پستوهای خانه مادربزرگ یک صندوق قدیمی بود و تویش همه سرگرمی های بعد از ظهرهای تابستان مامان بزرگ.اا
ظرفهای قشنگ و پارچه های رنگارنگ که سوغات جاهای دور و نزدیک بودند و گاه گاهی نصیب تازه عروسهای مهمان می شدند، یه اتوی ذغالی که روزگاری بهترین اتو بوده و لباس همه را خط می انداخته، یه سماور فلزی که قدیم ترها همه خانواده را چایی می داده، چند تا قاب استکان فلزی یک قوری بزرگ چینی و.........و البته یک آلبوم خانوادگی که این یکی بیشتر سرگرمی بعد از ظهرهای تابستان من بود!
ا
تکیه می دادم به همان صندوق فلزی و پاهایم را دراز می کردم، مامان بزرگ آلبوم را می گذاشت روی پایم.ا نمی دانم چند سالم بود اما از آن طرف آلبوم کمی از پاهایم پیدا بود.ا
آلبوم پر بود از عکس، همین که عکسهای مامان را می دیدیم با موهای قشنگش که روی شانه هایش ریخته بود چشمهایم برق می زد.
جوانی دایی هم با موهای پرپشتش دیدنی بود. مامان بزرگ می گفت به رویش نیاورم مبادا غصه بخورد! مامان بزرگ خودش همه جا با کت و دامن های کرم و قهوه ای و روسری های خوشگلی که بی نهایت بهش می آمد و همیشه می گفت به سلیقه عروس بزرگتر خریده دلم را می برد و در کنارش پدر بزرگ قد بلند و چهارشانه که مامان بزرگ در کنارش خیلی کوچولو به نظر می آمد. دایی بزرگه با عکس همسر با سلیقه اش توی تولد بچه هایشان هم گل سرسبد عکسها بودند.ا
عکس عروس و دامادهای ترو تازه و شاداب که هر چه نگاهشان می کردم، سیر نمی شدم هم حسابی قند توی دلم آب می کرد. عکس همه توی آلبوم بود، خواهرزاده و برادرهای مادربزرگ یا عمه و عموهای مامان.ا اگر خوب نگاه می کردی عکس بچه ها و نوه هایشان هم پیدا می کردی. همان موقع هم هر کدامشان یک جای دنیا بودند اما عکسشان توی آلبوم و خاطره شان توی یاد همه بود.
ا
همه را یک دل سیر نگاه می کردم، اسمهایشان را می پرسیدم، مامان بزرگ عینکش را بالاتر می برد، لبخندی می زد و می گفت این فلانی است نمی دانی چقدر خوشبخت شده و بوسه ای به عکس می زد و قربون و صدقه اش می رفت. عکس بعضی ها را هم که می دید، اشک توی چشمهایش جمع می شد وزیر لب می گفت می گفت یا رب نظر لطف تو برنگردد برگشتن روزگار سهل است و در حالی که نگاه هایش را از من می دزدید می گفت مادر جون اسم بعضی ها دیگه به کارت نمیان.
و من دوباره همه را از سرتا پا برانداز می کردم و آخر سر هم همه را می شمردم. دخترکی که گاه گاهی در کارهای خانه کمکمان می کرد می گفت نباید عکسها را شمرد، کم می شوند اما من آرام توی دلم همه را می شمردم و البته بعد هم عذاب وجدان می گرفتم .........!!ا
از آن بعد از ظهرهای تابستانی سالها می گذرد، خودمان از آن آلبومها نداریم تا روزهای بلندمان را با نگاه کردن عکس های دورو بریهایمان بگذرانیم. دوست دارم تقصیرش را بندازم گردن دوربین های دیجیتال اما نه اشکال باید جای دیگری باشد.ا
سالهاست که نه ازآن آلبوم خانوادگی خبری دارم و نه از آدمهای تویش نه حتی ازآنها که عکسشان بغل عکس من بود، فقط می دانم آدمهای توی آلبوم خیلی کم شده اند. الان دیگر شمردنشان هرچند خالی از عذاب وجدان است اما حسابی دلتنگی می آورد. مادر بزرگ که به همه آن عکسهای بی تحرک و ثابت روح وجان می داد و برای هر کدامشان هزار تا قصه داشت امروز می شود ده سال که رفته و با خودش یه عالمه حرف و قصه نگفته را برده. خیلی بی رحمانه است آدم عزیزترین هایش را بگذارد توی دل سرد خاک. برای همیشه!ا