یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

سال نو مبارک


فقط کسی که زمستان خیلی سردی را گذرانده می تواند درک کند آمدن بهار چقدر می تواند هیجان انگیز باشد. هیجان آفتاب،  آفتابی که از همه پنجره ها سر بکشد و نور بپاشد و  دیدن درختی که در پنهان ترین گوشه باغ آبستن هزار شکوفه باشد
گنجشک ها می خوانند یعنی امسال همه سال را خوانده اند نمی دانم چی توی کله کوچولویشان می گذرد.چند بار گولشان را خوردم وبه امید یک روز آفتابی پنجره ها را باز کردم اما برف نصیبم شد! با همه اینها وجودشان غنیمت بود زمستان سرد، اگر ساکت هم باشد تحملش سخت تر می شود. هر چه بود تمام شد خوب هم تمام شد. حالا بهار آمده و بساطش را پهن کرده، آدم دلگرم می شود و می تواند هزار آرزو بکند. آرزوهایی که یقین دارد برآورده می شوند
به هر حال اگر هنوز خیلی دیر نشده سال نو همه مبارک به امید روزهای روشن نورانی !ا
  


یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۸

شاعرانه ها

آوین من شاعر زبردستی است، گاهی رفتارهایش، نقاشی هایش، حرفهایش و سوالهایش شعر نابی می شود که نمونه اش را هیچ جا ندیده ام.
دیروز یک مشت گل کوچک صورتی رنگ چیده، توی مشت های کوچکش نگه داشته، توی خانه آنها را توی یک کاسه بلور گذاشته و رویش آب ریخته تا زنده بمانند! وقتی کشفش کردم روی میز آشپزخانه، که رد آفتاب هم رویش افتاده بود! دلم برایش پر کشید برای شعر قشنگی که توی آفتاب غوطه می خورد

لامپ اتاق را خاموش می کند نور قرمز رنگ اسباب بازیش را روی دیوار پخش می کند و بعد توی دستش می چرخاند تا زاویه مناسب تری  را پیدا کند بعد می گویدخیلی قشنگ می شه  نه؟

آوین: مامان تو فکر نمی کنی خانم ش خیلی خوشگله ؟
من: آره اما به نظرت چرا اینقدر خانوم ش خوشگله؟
 آوین: چون خیلی مهربونه  

دیشب وقت خواب  (نمی دانم به چه فکر می کرده!!) از اتاقش با صدایی آرام از من پرسید مامان وقتی من نبودم تو تنها بودی؟ تو می ترسیدی؟؟ و من که همیشه نباید بترسم این باراز همان فاصله طوری که بشنود گفتم: آره آوین من خیلی تنها بودم خیلی می ترسیدم وقتی که تو نبودی


پ ن: می دانم همه بچه ها شاعران بزرگی هستند اما خوب چه کنم که گاهی احساسات مادرانه اوج می گیرند و آدم اینطوری قربان صدقه دخترش می رود :))ا   


سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸

شرق زدگی


برای یک زن شرقی خیلی معمولی که از وقتی به دنیا آمده باید از چیزی می ترسیده، نگران چیزی می بوده  و برای به دست آوردن هر چیزی می جنگیده، این آرامش عمیق و این زندگی های رودخانه ای حالت یک خلسه سکرآور را دارد.  زنهای اینجا سی  چهل سال پیش هر چه فریاد داشته اند زده اند و تا پای جان یک بار برای همیشه، تکرار می کنم یک بار برای همیشه، مردها و همه آنهایی که باید را، شیر فهم کرده اند حالا هم آردهایشان را بیخته و الک هایشان را آویخته اند، پاهایشان را انداخته اند روی هم و کیف عالم را می کنند. نتیجه آن فریادها این شده که زن های همسن و سال من هیچ نیازی به اثبات استعدادهای خارق العاده  ندارند. همانطوری که هستند خوبند و دیگران هم آنها را همانطوری می پسندند یا حتی اگر نپسندند هم غمی نیست اصلاً همین پسندیده شدن یا نشدن هم زاییده همان تفکر زن شرقی است.ا  
زن های خوشبختی هستند یعنی که لازم نیست وقتی توی کارشان موفقند ثابت کنند در عین حال یک مادر خوب، یک همسر نمونه،  یک آشپز زبردست یا چه می دانم یک همه فن حریف در زمینه رفو و اتو و ... هم هستند؟!ا 
من به عنوان یک زن شرقی که همیشه فکر می کند یک رسالتی دارد و باید حتماً به انجامش برساند اما همیشه به آنها یادآوری می کنم البته یک طوری که خیلی رو نشود ما از این خوشبختی ها خیلی فاصله داریم که خیلی خوش شانسند که  می توانند به این راحتی زن باشند.ا 
و هر روزم را که با آنها شروع می کنم یک مقسی بزرگ  توی دلم نثارشان می کنم که ناخواسته گره های ذهن یک زن پیچیده شرقی را به این راحتی باز کرده اند و دنیای دیگری را نشانش داده اند!ا



1932 ،توضیح عکس: زن جوان جلوی آینه، اثر پابلو پیکاسو