شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۶

بعد از مدتی....ا


وقتی کمی غیبتم طولانی می شه دیگه نمی تونم راحت بنویسم، انگار نوشتن یادم می ره، یا نمی دونم شاید خجالت می کشم از این همه غیبت غیر موجه!ا
آوین خوبه و سرحال دو تا واکسن زده و آخرین واکسنها رو هم ماه آینده می زنه و دیگه این مرحله از واکسنها تمام میشه.ا
هر وقت که واکسن می زنه خیلی ناراحت وعصبانی می شه و همونطور که گریه می کنه کلمات نامفهومی رو تکرار می کنه، دکترش می گه چیه به من بد و بیراه می گی!!!ا و همین که تموم می شه با چشمهای اشکی با دکتر خداحافظی می کنه، می خنده و بیزو می فرسته. ا
این خداحافظی کردن براش آرامش میاره، هر موقعیتی که سخته یا دوست نداره رو زود باهاش خداحافظی می کنه. امثلاً وقتی حمامش می کنم هی آب رو می بنده و خداحافظی می کنه و یا در اتاق خواب رو که تختش توش هست می بنده و خداحافظی می کنه یعنی خواب بی خواب.ا
به بعضی کلمات هم آلرژی داره، شب به خیر غم انگیزترین کلمه است که اصلاً دوستش نداره و به قول آقای پدر همین که می گیم شب به خیر حالش گرفته می شه!ا
کتابهاش رو بر عکس دستش می گیره و می خونه، چند بار سعی کردم بهش جهت درستش رو یاد بدم اما هر بار مقاومت می کنه.
چند روز پیش توی مهدش جشن بود. بچه ها باید لباس مبدل می پوشیدند که خوب سن زیر سه سال واقعاً برای پوشیدن لباس مبدل کمی زوده و به قول دوستی بچه ها توی این سن هر چی بپوشن بعد از چند ساعت تبدیل می شه به لباس مبدل!!!اچند تا عکس هم گرفتم اما واقعاً قابل نمایش دادن نیست چون هرکدوم چیزی کم دارند همه عکسها در حال دویدن و رقصیدن و دست زدن گرفته شدن و بنابراین هر بار قسمتی از سر دست یا لباس آوین معلومه. ا
مثل همه بچه ها از موزیک خیلی لذت می بره و البته سلیقه خاص خودش رو هم داره یکی از محبوب ترین آهنگهاش اینه و من به خاطر اینکه در دسترس باشه خیلی وقته که لینکش رو کنار صفحه اضافه کردم. شبی که می خواستند موزیک سال فرانسه رو انتخاب کنند هیچ فکر نمی کردم آهنگ مورد علاقه دختر کوچولوی من انتخاب بشه!ا



پ ن یا همون تبلیغات: شما هم اگه دستی در خوانندگی دارید لینکتون رو بدید ما بذاریم اینجا باور کنید شانس میاره!! ((:ا



پنجشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۶

یک روز با سیلوی


پریروز مهد آوین تعطیل بود و همون روز به طور اتفاقی گذر سیلوی ( مربی مهد آوین) به خونه ما افتاد. یک ساعتی از اومدن سیلوی نگذشته بود که آوین از خواب بیدار شد و همین که چشمهای خوابالودش به مربیش افتاد کمی تعجب کرد و بعد همونطور خوابالود خودش رو انداخت توی بغلش و به خوابیدن ادامه داد .......ا
بعد از اینکه از خواب بیدار شد به طرز بی نظیری مودب و خانم شده بود به هیچ چی دست نمی زد حتی تکون هم نمی خورد اول فکر کردم شاید خواب آلوده اما نه واقعاً وجود سیلوی معجزه کرده بود .............اقبل از انجام هر کاری با نگاهش از سیلوی اجازه می گرفت و اگه جواب منفی بود سرش رو می انداخت پایین و با دلخوری قبول می کرد. سیلوی هم که دست از معلم بازی برنمی داشت سیب هایی رو که برای آوین پوست کنده بودم بهش نمی داد و می گفت این عادت نداره اینجوری سیب بخوره!!!!!!!!!ا یا خودش بینی آوین رو پاک می کرد که خوب من نمی دونستم باید چه کار کنم!اخلاصه با رفتارهای معلمانه و البته صمیمانش حسابی من رو غافلگیر کرده بود.ا
آوین، هم خوشحال بود و هم موقعیت خودش رو گم کرده بود طفلی نمی فهمید الآن اینجا مهد کودکه،خونه است، مهمونیه،چیه؟ اگه این مهمون بازیمون دوسه ساعت دیگه هم ادامه پیدا می کرد، عضلات بچم می گرفت از بس منقبض نگهشون داشته بود و فرمانبرداری می کرد !!!!!!!ا
موقع خداحافظی هم اندکی گریه وآبغوره که یعنی منم با سیلوی تشریف ببرم !ا
حالا قراره از این به بعد بیشتر سیلوی رو ببینیم شاید آوین هم کم کم اون روی دیگرش رو به خانم معلم نشون بده و بهشون بفهمونه که اونقدرها هم که اون فکر می کنه سر به راه و شاگرد اول نیست.ا


یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶

روز مادر



دیروز اینجا روز مادر بود و من هدیه اش را پریروز گرفتم، از آوین کوچولو!!!هدیه ای که خودش با دستهای کوچولوش درست کرده و بعد با لبهای قشنگش یه مهر هم زده، به نشانه بوسیدن..........ا
خدا می دونه چقدر سختش بوده که آروم بشینه و با خمیر برای من یه خرگوش، یه سگ،یه اردک و یه ستاره درست کنه. حتماً یه کمی از خمیر رو خورده و یه چشم غره هم نثارش شده! خدا می دونه چقدر به مغزش فشار آورده تا بفهمه منظور مربی ها از اینکه یه تکه کاغذ سفید رو به لبهاش می چسبونن چیه! حتماً هم گفته نو نو نو.......... ا

راستی که مادر شدن هم عالمی داره!!!!!!!ا