شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۸

مادری


مادری....
کسی می داند آیا پشت این کلمه آهنگین مهربان چه دنیای عجیب و غریب و درهم برهمی وجود دارد! دنیایی با موجودات عصبانی که به کوچکترین اشتباه سر می کشند و فریاد می زنند. دنیای موجودات خوفناک که شبها خواب را بر چشمت حرام می کنند بس که تصاویر ترسناک حهالتت را نشانت می دهند. دنیایی که با وسواس دنبال کاستی هایت می گردد و به رخت می کشد و دست از سرزنش کردنت بر نمی دارد. دنیای که سعی می کند از انسانی به نام مادر فقط همان مادرش بماند یک مادر توخالی که انگار هیچ وقت هیچ چیز دیگری نبوده و هیچ چیز دیگری هم نباید باشد!
یک وقتهایی آدم دلش می خواهد به اندازه یک مامان لاک پشت، یک مامان ماهی یا چه می دانم یک مامان قورباغه شجاعت داشته باشد. بچه هایش را با آرامش و اطمینان بسپرد به دست شن های گرم، آبهای آبی یا حتی برکه گل آلودی که وسط یک جاده کامیون رو سبز شده است. بسپرد به دست زندگی بی آنکه هر لحظه دست و دلش بلرزد و فکرش هزار راه برود.
آدم دلش می خواهد حداقل یه اندازه یک مامان فیل جسارت داشته باشد و لگد بزند به بچه نوپایش تا یاد بگیرد روی پای خودش بایستد و بعد خودش برود کنار و فقط تماشا کند.
آخر هیچ کس باور می کند این عنوان نازنین این همه نانجیب بازی در بیاورد و به بند بکشد یک آدمی را که تا قبل از این برای خودش بی دغدغه زندگی می کرده!


شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۸

کد


آوین دیشب قبل از شام همه بساطش را جلوی در سالن چیده بود و بعد از شام وقتی آماده می شد برود توی تختش به ما سفارش کرد اگر خواستیم رد شویم از در دیگر استفاده کنیم تا بساطش را به هم نزنیم!
صبح با احتیاط یک دور دست پا گیر می زدیم تا به قولی که داده ایم عمل کرده باشیم اما خوب بعضی وقتها هم یادمان می رفت و سر زده وارد مدرسه اش می شدیم . با هم دو تا علامت ورود ممنوع درست کرده ایم و دو طرف در چسبانده ایم تا یادمان بماند نپریم وسط مدرسه خیالیش!
برایمان از چیزهایی که در مدرسه می گذرد تعریف می کند و آن اتفاقهایی که ناراحتش کرده اند، با چنان جزییاتی که تعجب می کنم. دیروز خوابگاه مدرسه شان را کشیده بود با تشکچه هایش ویکی یکی جای بچه ها را نشان می داد و حتی آن حدفاصل میانی که جای عبور مربی هاست و بعد در حالیکه سعی می کرد کاملاً موضوع را برای من روشن کند گفت دومینیک تنبیهش کرده چون موقع خواب با دلیا بلند بلند حرف می زده.
می خواهم یادش بدهم یکی از همین ورود ممنوع های بزرگ توی ذهنش بزند تا هر جمله و صحنه ناراحت کننده ای راحت واردش نشود و این همه مشغولش نکند. می دانم کار آسانی نیست ما آدم بزرگ ها هم، گاهی وقتها ساعتها در ذهنمان یک اتفاق ناخوشایند را مرور می کنیم. اما معتقدم بچه ها خیلی زود آن چیزهایی را که برای محافظت کردن از خود لازم دارند یاد می گیرند فقط کافی است دستشان را بگیری و آرام آرام با آنها قدم برداری.

شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۸

خوردن یا نخوردن مساله این است!ا

مادربزرگ پدریم خدا رحمتش کند از بچه های پرخور بیزار بود و تعریفش از پرخوری هم جالب بود. به نظرش بچه ای که به غیر از صبحانه و ناهار و شام چیزی تقاضا می کرد بچه شکمو و بی ادبی بود! یادش به خیر وقت هایی که می آمد خانه ما از ترس نگاه ملامت بارش جرات نداشتیم حتی برای خوردن آب، در یخچال را باز کنیم! بگذریم اینها را در نکوهش رفتارهایش نمی گویم که می دانم بزرگ کردن هفت تا بچه قد و نیم قد در فقر و تنگ دستی و بدون همسر کار آسانی نیست. اینها را از این جهت می گویم که اگر الآن اینجا بود و آوین را می دید حسابی به خودش می بالید و می گفت به به چی از من به جا مونده!! دخترک نه تنها ما بین غذا از ما چیزی طلب نمی کند بلکه اگر یادش نیاوریم شام و ناهار هم نمی خواهد. معمولاً با دو سه قاشق سیر می شود و سر هر غذا بساطی داریم برای چپاندن یکی دو لقمه بیشتر توی دهانش. انواع و اقسام ترفندها را به کار برده ایم از تزیین کردن غذا و شکل درست کردن با تخم مرغ و هویج ....و ساندویچ کردن هر چیزی توی نان های همبرگر که زمانی دوستشان داشت. دعوت کردن دوست های خوش غذایش تا شاید به تشویق آنها خوب غذا بخورد. چند وقتی هم به پیشنهاد پدرش روش دموکراسی را در پیش گرفتیم و بدون هیچ دخالتی گذاشتیم تا خودش هرچقدر می خواهد بخورد اما خیلی زود فهمیدیم فقط دیکتاتوری است که جواب می دهد.
تنبیه هم البته بود که مثلاً اگر غذا نخوری از دسر خبری نیست یا اگر غذایت تمام نشود باید تا وقتی که غذایت را تمام کنی توی صندلیت بمونی . که البته هیچ کدام از آنها تا الآن جواب نداده است.
با دکترش که صحبت می کنم می گوید تا وقتی که قد و وزنش نرمال است یعنی به اندازه کافی می خورد و جای نگرانی نیست. اما نمی داند این به اندازه کافی خوردن هر روز چقدر وقت و انرژی می برد.

در همین رابطه:
- آوین شام می خوری ؟
- نه من دیروز خوردم!

- آوین غذات رو تموم کن
- نه می خوام بذارمش برای فردا!

شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۸

یک آخر هفته پاییزی


بچه ها آرام با هم بازی می کنند آوین با چوب های رنگی برج های عجیب و غریب می سازد و خواهر کوچولو سعی می کند مربع ها و دایره ها را سر جایشان بگذارد.
خانه آرام است و نور کم رنگی اتاق را روشن کرده . باران می بارد این را می شود از برگ ها که کم کم پر رنگ می شوند حدس زد. گاهی آفتاب از پشت ابر و باران سر می کشد و هنوز جان نگرفته پنهان می شود و درختها را در تاریکی و نم فرو می برد.
آوین از من می خواهد قبل از اینکه خواهر کوچولو برج ها را فرو بریزد از آنها عکس بگیرم تا شب به پدرش نشان بدهد. بعد با هم نقاشی می کشیم من یک درخت سیب می کشم آوین دو تا خانه می کشد و جلوی هر خانه یک گربه! بعد هم آن بالا چند تا پری بالدار می کشد و بعد یک هیولا! سعی می کنم خودم را پشتش قایم کنم و می گویم هیولا ترسناکه........ با لحنی بی خیال می گوید مامان هیولا فقط توی قصه هاست!! خواهر کوچولو مداد رنگی را توی دهانش می کند بعد دستش را می آورد جلو تا یک خط پر رنگ روی نقاشی بکشد آوین دستش را کنار می زند خواهر کوچولو غر می زند و با مداد روی صورت آوین خط می اندازد و بعد هم گریه می کند. آوین دستش را روی صورتش می گیرد و با همان آرامش همیشگی اش فقط به من می گوید چرا نمی فهمه نباید صورت منو خط بزنه؟!
بازی را عوض می کنیم آوین با عروسک هایش مشغول می شود و من مشغول کارهایم می شود اما تمام نمی شود انگار و من ناخواسته باید تا ته بازی بمانم. هر دفعه یا باید به نزاع ساختگی بین قورباغه و خرگوش و فیل پایان بدهم یا باید میانجی گری کنم که اسب آبی به حرف مادرش (آوین) گوش بدهد و غذایش را تا ته بخورد، بعضی وقتها هم باید غذای خیالی را مزمزه کنم و بخورم خلاصه وارد شدن به بازی آسان و خارج شدن از آن تقریباً محال است.
به بیرون نگاه می کنم حالا دیگر آفتاب کم کم خودش را نشان می دهد و سبزه های خیس را نوازش می کند، چقدر دلم می خواهد دوچرخه را بردارم و یک مسیر خلوت را انتخاب کنم و تا جایی که می شود رکاب بزنم! چقدر دلم می خواهد با خودم قهوه داغ و بیسکویت ببرم و آن کتابی که ماه هاست می خواهم بی دغدغه یک نفس بخوانمش!
صدای بچه ها مرا به خودم می آورد روی دست و صورت هم با ماژیک نقاشی می کشند و می خندند.........من هم خنده ام می گیرد و با خودم می گویم حیف نیست آدم اینها را بگذارد و تنهایی برود دوچرخه سواری؟!