چهارشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۲

پنگوئنی که دلتنگی می‌آورد

چند روز پیش، دختر کوچکتر پنگوئن کوچک پلاستیکی‌اش را به من نشان داد و گفت مواظب باشم دیگر این پنگوئن را نبیند چون چشمهایش شبیه ویاناست و با دیدنش دلش می‌خواهد گریه کند!

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۲

به مناسبت پانزده شهریور

دیدم یادم رفته اینجا بنویسم، تولد دختر کوچکتر بود. حالا دیگر پنج ساله است و دوست دارد وقتی بزرگ شد مامان بشود و اگر یک وقتهایی رفت سر کار، من بچه‌اش را نگه دارم. شاید با ایدق عروسی کند و بچه‌اش باید دختر باشد و اسمش را گلخانه بگذارد.
دوست دارد شنا یاد بگیرد و شیرجه بزند در قسمت عمیق و هر بار توی وان حمام نشانم می‌دهد که چقدر خوب می‌تواند نفسش را زیر آب حبس کند.
اشکش دم مشکش است برای هر کس و هر چیزی می‌تواند گریه کند. گریه از سر دلتنگی البته و گرنه بهانه گیر نیست. مثلاً همین دیشب توی آلبوم عکسش روی عکس آدمهایی که دوست دارد قلب چسباند و کمی هم اشک ریخت. چند وقتی است که احساس می‌کنم حرف سرش می‌شود و دلیل بعضی چیزها را که توضیح می‌دهم قبول می‌کند.
از دوچرخه سواری فقط پدال زدن را می‌داند و ترمز گرفتن و کنترل جهت با من است. نقاشی‌هایش قشنگ و عجیب شبیه نقاشی‌های آوین است. با خواهرش همان اندازه که بازی می‌کند بگو مگو و بحث هم می‌کند. هر چند که فکر می‌کنم با خواهر بزرگش زیاد سر سازگاری ندارد اما آنچنان ذوب در شخصیت اوست که همه چیزش را مطابق سلیقه او انتخاب می‌کند.
بچه پنج ساله داشتن خیلی خوب است. گاهگاهی بوسه کوچکش مرا از فکرهایم رها می‌کند. کنجکاوی همراه با پشتکارش مربوط بچه‌ها از کجا به دنیا میان؟ مرا می‌خنداند و آرزوهای قشنگش مرا عاشق می‌کند.

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۲

تابستان

تابستان خوب است. گذراندنش در شهری کوچک و گمنام خوبتر. رفتیم زیارت پیامبری که سر در مقبره‌اش نوشته بود از فرزندان حضرت اسماعیل. جلّ الخالق گویان وارد شدیم. آنقدر دوست داشتنی، کوچک و بی‌آلایش بود که ایمان آوردیم.
دختر پنج ساله‌ام فکر می‌کند رسالت پیامبران برآوردن آرزوهاست. در راه برگشت وقتی پدرش با بستنی برگشت، دخترک با تعجب گفت من که آرزو کردم برام سه تا بستنی بخری نه یکی!