داستان پشت عکسها
آوین تولد دوستش دعوت است خواهر کوچولو هم. برای اولین بار جایی بدون ما دعوت شده اند. آماده شان می کنم در حالیکه دارم عرق می ریزم، یک ریز تکان می خورند، شانه کردن محال است، لب و لوچه آغشته به بستنی هنوز کامل تمیز نشده، وسط فرهای دختر کوچکتر همه چیز پیدا می شود.
دختر کوچولو پیراهن خواهر بزرگتر را می خواهد. بزرگ است، دامنش تا نزدیک زمین است و کمرش همینطوری معلق و سرشانه ها آویزان. حرف می زنم، وعده و وعید می دهم، تهدید می کنم، ناراحت می شوم اما مرغ یک پا دارد! خوب چاره ای نیست نمی شود با گریه راهیشان کنم. پدرش می گوید یعنی من واقعاً باید با این لباس ببرمش توی خیابان؟؟
آوین راضی می شود پیراهن محبوبش را به خواهرش بدهد و با این جمله که چرا باید لباسم رو بدم چون هیچی نمی فهمه چون هیچی حالیش نمی شه؟؟!! سر و صداها می خوابد.
تلفن می زنم به میزبان می گوید بچه ها با گربه خانگیشان سرگرمند، کیک خورده اند، چیپس گاز زده اند (و لابد نوشابه گازدار و از این دست خوراکی ها).
به چند سال دیگر فکر می کنم دختر کوچولو چه طوری به عکسهایش نگاه می کند؟ یک دختر با مزه با موهای فرفری نامرتب که با یک دندگی تمام با یک پیراهن آبی پرنسسی بزرگ رفته تولد یا یک مامان که حریف نیم وجب بچه نشده و نتیجه اش سر و وضع خنده داری شده که دختر کوچولو را عصبانی می کند؟
