شنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۹

داستان پشت عکسها

آوین تولد دوستش دعوت است خواهر کوچولو هم. برای اولین بار جایی بدون ما دعوت شده اند. آماده شان می کنم در حالیکه دارم عرق می ریزم،  یک ریز تکان می خورند، شانه کردن محال است، لب و لوچه آغشته به بستنی هنوز کامل تمیز نشده، وسط فرهای دختر کوچکتر همه چیز پیدا می شود.
 دختر کوچولو پیراهن خواهر بزرگتر را می خواهد. بزرگ است، دامنش تا نزدیک زمین است و کمرش همینطوری معلق و سرشانه ها آویزان. حرف می زنم، وعده و وعید می دهم، تهدید می کنم، ناراحت می شوم اما مرغ یک پا دارد! خوب چاره ای نیست نمی شود با گریه راهیشان کنم. پدرش می گوید یعنی من واقعاً باید با این لباس ببرمش توی خیابان؟؟
آوین راضی می شود پیراهن محبوبش را به خواهرش بدهد و با این جمله که چرا باید لباسم رو بدم چون هیچی نمی فهمه چون هیچی حالیش نمی شه؟؟!!  سر و صداها می خوابد.
تلفن می زنم به میزبان می گوید بچه ها با گربه خانگیشان سرگرمند، کیک خورده اند، چیپس گاز زده اند (و لابد نوشابه گازدار و از این دست خوراکی ها). 
به چند سال دیگر فکر می کنم دختر کوچولو چه طوری به عکسهایش نگاه می کند؟ یک دختر با مزه با موهای فرفری نامرتب که با یک دندگی تمام با یک پیراهن آبی پرنسسی بزرگ رفته تولد یا یک مامان که حریف نیم وجب بچه نشده و نتیجه اش سر و وضع خنده داری شده که دختر کوچولو را عصبانی می کند؟



دوشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۹

آوین و اولین کیک

آوین توی آشپزخانه سرش توی کمد مواد غذایی بود که تلفن زنگ زد. مکالمه تلفنی من از پنج دقیقه به هفت نرسیده بود که با اشاره سر و دست متوجهم کرد که کیک تا چند دقیقه دیگه آماده می شه؟! خیال کردم این هم جزیی از بازی است و قرار است کیک خیالی چند دقیقه دیگر آماده بشود!
فر روشن بود و روی طبقه وسط ، مایه رقیق کیک (شیر و آرد و شکلات و...) در حال لبخند زدن و ظرف پلاستیکی چهار گوش در حال تغییر شکل دادن!
در یک موقعیت استثنایی قرار گرفته بودم از یک طرف توی دلم به جرات و جسارت و از همه مهمتر به سرعت عملش به به می گفتم و از طرف دیگه روشن کردن فر و گذاشتن ظرف پلاستیکی را نباید بی خیال می شدم. 
چند دقیقه ای به سکوت گذشت خودش هم انگار فهمیده بود خیلی کار خوبی نکرده.
محکم بغلش کردم گفتم تو یک دختر فوق العاده ای که جرات انجام کارهای بزرگ رو داری. بوسیدمش و گفتم من خیلی خوشحالم . زود فر را خاموش کردم و ظرف پلاستیکی را که حالا لبه هایش آویزان شده بود گذاشتم روی سینک . نشستیم کنار فر دستهایش را گرفتم و بردم توی فر گفتم ببین چقدر گرمه !! می دونی خیلی کار خطر ناکی کردی؟؟ المنتهای قرمز سقف فر را نشانش دادم و گفتم اگر اشتباه دستت می خورد به اینها می دونی الان باید زنگ می زدیم به آتش نشانی و اورژانس ؟؟ 
قول داده از این به بعد بدون اجازه من فر را روشن نکند. اعتماد کردم ! 

 پ ن1 : در واقع اولین کیک زندگیش را چند هفته پیش برای پدرش درست کرد. همه کارها را خودش کرد و من فقط مسئول قسمت فر بودم.

پ ن 2 : همچنان روی تصمیمش پافشاری می کند می خواهد وقتی بزرگ شد کاپیتان کشتی بشود و آشپزی را هم همینطوری دوست دارد اما گفتم این را بنویسم اگر یک روز آشپز شد یادش بیاید اولین کیکش را چطوری پخته!

پ ن 3 : نمی دانم شابد باید با شدت بیشتری رفتار می کردم شاید نباید تشویقش می کردم اما عمیقا معتقدم که ترساندن و بر حذر داشتن با شدت، گاهی وقتها نتیجه عکس می دهد. ترس کورکورانه گاهی وقتها باعث می شود کلاً صورت مساله پاک شود!

دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۹

تولدت مبارک دختر کوچولو

دیروز دختر کوچولوی خانه ما دو ساله شد. من وپدرش چه دوست داریم این سالها کمی آرام بگذرند و دخترک همینطوری بماند، صبحها باچشمهای پف کرده شکلات توی شیرش بریزد، با پتوی بزرگش زنبورها و پشه ها را کیش کند و به نفس نفس بیفتد، نصفه نیمه شعرهایی را که دوست دارد همراهی کند، کمله ها را خورده و نیمه نیمه بگوید، ماست که می خورد با هر قاشق چشمهایش را ببندد  و بگوید هوووووم 
و بعد ما را اینطوری دوست داشته باشد که وقتی مثلا غمگینیم ماساژمان بدهد و بوس کند و اگر زیاد خودمان را لوس کنیم ول کند برود...

پنجشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۹

قلب کوچک

امروز روز اول مدرسه است  و آوین چهار سال و نه ماهه من به کلاس بزرگ ها می رود!  دیشب موقع خواب وقتی یادش افتاد دیگر معلم سال قبلش را نمی بیند، گریه کرد و گفت دلم برایش تنگ می شود ...... 
دخترک احساساتی است، قلبش زود برای دیگران می تپد. تابستان که اتفاقی همکلاسی هایش را توی خیابان می دید،  با گفتن کلمه هایی مثل: "کوچولوی من!" یا "قشنگ من!"  حسابی آنها را توی بغلش می فشرد؛ دقیقا همانطور که ما در آغوشش می کشیم! 
نمی دانم چرا از هر چه که فرار می کنیم با شتاب به سمتمان می آید؟ هیچ وقت دوست نداشتم بچه احساساتی داشته باشم - که برای دوری از دوستی که فقط یک هفته با او مسافرت بوده گریه کند، یا چه می دانم همین طوری به در و دیوار عشق بورزد. اما، خب از اینکه یک آدم آهنی - که به هیچ چیز احساسات نشان نمی دهد، بار بیاورم هم حسابی گریزان بودم.
مادر بودن عجیب است، من دیشب صد دفعه با خودم گفتم:" ای کاش ملیسا دوست صمیمیش امسال هم همکلاسیش باشد" که خوب صبح دیدم نیست. یعنی من هرگز گمان نمی کردم یک روزی از اینکه دوست بچه ام از او جدا شود غصه بخورم و دغدغه ام بشود کی همکلاسی کی می شود!! 
موضوع مهربانی کردن و دوست داشتن نیست که مطمئنا صفات پسندیده ای هستند، موضوع تبعات این مهربان بودن است، اشک ریختن ها و غصه خوردن هاست که واقعا برایش راه حل ندارم، یعنی راه حلی که بتواند یک دختر کوچولو که دنیایش خیلی کوچک است را راضی کند.
دیشب بغلش کردم، گفتم اگر غمگینی هر چقدر می خواهی گریه کن اما زندگی همیشه همینطور است، باید با یک چیزهایی خداحافظی کنی تا چیزهای جدیدتری به دست بیاوری..............
  آرام شد و خوابش برد. نمی دانم حرفم را فهمید یا نه ؟ یا از غصه خوابید؟ اما به هر حال راه حل دیگری سراغ نداشتم . آخ که آدمیزاد بعضی وقتها چه مستاصل می شود!