آوین و اولین کیک
آوین توی آشپزخانه سرش توی کمد مواد غذایی بود که تلفن زنگ زد. مکالمه تلفنی من از پنج دقیقه به هفت نرسیده بود که با اشاره سر و دست متوجهم کرد که کیک تا چند دقیقه دیگه آماده می شه؟! خیال کردم این هم جزیی از بازی است و قرار است کیک خیالی چند دقیقه دیگر آماده بشود!
فر روشن بود و روی طبقه وسط ، مایه رقیق کیک (شیر و آرد و شکلات و...) در حال لبخند زدن و ظرف پلاستیکی چهار گوش در حال تغییر شکل دادن!
در یک موقعیت استثنایی قرار گرفته بودم از یک طرف توی دلم به جرات و جسارت و از همه مهمتر به سرعت عملش به به می گفتم و از طرف دیگه روشن کردن فر و گذاشتن ظرف پلاستیکی را نباید بی خیال می شدم.
چند دقیقه ای به سکوت گذشت خودش هم انگار فهمیده بود خیلی کار خوبی نکرده.
محکم بغلش کردم گفتم تو یک دختر فوق العاده ای که جرات انجام کارهای بزرگ رو داری. بوسیدمش و گفتم من خیلی خوشحالم . زود فر را خاموش کردم و ظرف پلاستیکی را که حالا لبه هایش آویزان شده بود گذاشتم روی سینک . نشستیم کنار فر دستهایش را گرفتم و بردم توی فر گفتم ببین چقدر گرمه !! می دونی خیلی کار خطر ناکی کردی؟؟ المنتهای قرمز سقف فر را نشانش دادم و گفتم اگر اشتباه دستت می خورد به اینها می دونی الان باید زنگ می زدیم به آتش نشانی و اورژانس ؟؟
قول داده از این به بعد بدون اجازه من فر را روشن نکند. اعتماد کردم !
پ ن1 : در واقع اولین کیک زندگیش را چند هفته پیش برای پدرش درست کرد. همه کارها را خودش کرد و من فقط مسئول قسمت فر بودم.
پ ن 2 : همچنان روی تصمیمش پافشاری می کند می خواهد وقتی بزرگ شد کاپیتان کشتی بشود و آشپزی را هم همینطوری دوست دارد اما گفتم این را بنویسم اگر یک روز آشپز شد یادش بیاید اولین کیکش را چطوری پخته!
پ ن 3 : نمی دانم شابد باید با شدت بیشتری رفتار می کردم شاید نباید تشویقش می کردم اما عمیقا معتقدم که ترساندن و بر حذر داشتن با شدت، گاهی وقتها نتیجه عکس می دهد. ترس کورکورانه گاهی وقتها باعث می شود کلاً صورت مساله پاک شود!

6 نظر:
تقریبا همیشه از کارهات الگو میگیرم .به نظرم ملکردت با او فوق العاده بوده...هم تشویقش کردی تا شکوفاییش رو نابود نکنی و هم تفهیمش کردی تا دقت عمل داشته باشه و مجاز و غیر مجاز رو از هم تمیز بده.به نظرم کارت عالی بوده
قربون اوین بشم من چقدر برام جالبه بدونم اولین کیکی که برای باباش پخت چه مزه و قیافه ای داشت.کاش عکس گرفته باشی ازش
ببوسش از طرفم
روانشناس ها میگن بچه ها رو نباید از خطر ترسوند. تنها آگاه کردنشون کافیه. آفرین به شما که اینهمه خوب و به جا برخورد کردی. کارش هم خیلی جالب و عالی بوده. آفرین به آوین جون ناز.
دونه جان، من هم همین عقیده رو داشتم تا اینکه دست آراز سوخت. معتقدم که من مستحق همه آن تاول ها و زجر ها بودم و تازه خوشبخت بودم که جای آن سوختگی های وحشتناک باقی نماند. با اینهمه هنوز هم از اعتماد به نفس دادن و تشویق بیشتر از ترساندن نتیجه دیده ام. گاهی به ماها یادآوری می کنی که چقدر با مادر خوبی بودن فاصله داریم و کار خوبی م یکنی. :)
مطمئن باش آوین فهمیده که کجای کارش اشتباه بوده و کجای کارش تحسین شما رابرانگیخته.حیف می شد اگر جسارت و اعتماد به نفس آوین در میان ترس رنگ می باخت...به نظرم با بیان هر دو حسی که داشتید خیلی خوب با آوین برخورد کردید.
چقدر خوب که تونستی اینهمه خودت رو کنترل کنی . واقعا هیچ جیغ بنفشی نکشیدی؟حتی خیلی یواش؟
خیلی خطرناکه، خیلی
به نظر من بچه ها نباید به وسایل بزرگتر ها دست بزنن
فکرش رو بکن اگر دیر برسی چی می شه
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی