قلب کوچک
امروز روز اول مدرسه است و آوین چهار سال و نه ماهه من به کلاس بزرگ ها می رود! دیشب موقع خواب وقتی یادش افتاد دیگر معلم سال قبلش را نمی بیند، گریه کرد و گفت دلم برایش تنگ می شود ......
دخترک احساساتی است، قلبش زود برای دیگران می تپد. تابستان که اتفاقی همکلاسی هایش را توی خیابان می دید، با گفتن کلمه هایی مثل: "کوچولوی من!" یا "قشنگ من!" حسابی آنها را توی بغلش می فشرد؛ دقیقا همانطور که ما در آغوشش می کشیم!
نمی دانم چرا از هر چه که فرار می کنیم با شتاب به سمتمان می آید؟ هیچ وقت دوست نداشتم بچه احساساتی داشته باشم - که برای دوری از دوستی که فقط یک هفته با او مسافرت بوده گریه کند، یا چه می دانم همین طوری به در و دیوار عشق بورزد. اما، خب از اینکه یک آدم آهنی - که به هیچ چیز احساسات نشان نمی دهد، بار بیاورم هم حسابی گریزان بودم.
مادر بودن عجیب است، من دیشب صد دفعه با خودم گفتم:" ای کاش ملیسا دوست صمیمیش امسال هم همکلاسیش باشد" که خوب صبح دیدم نیست. یعنی من هرگز گمان نمی کردم یک روزی از اینکه دوست بچه ام از او جدا شود غصه بخورم و دغدغه ام بشود کی همکلاسی کی می شود!!
موضوع مهربانی کردن و دوست داشتن نیست که مطمئنا صفات پسندیده ای هستند، موضوع تبعات این مهربان بودن است، اشک ریختن ها و غصه خوردن هاست که واقعا برایش راه حل ندارم، یعنی راه حلی که بتواند یک دختر کوچولو که دنیایش خیلی کوچک است را راضی کند.
دیشب بغلش کردم، گفتم اگر غمگینی هر چقدر می خواهی گریه کن اما زندگی همیشه همینطور است، باید با یک چیزهایی خداحافظی کنی تا چیزهای جدیدتری به دست بیاوری..............
آرام شد و خوابش برد. نمی دانم حرفم را فهمید یا نه ؟ یا از غصه خوابید؟ اما به هر حال راه حل دیگری سراغ نداشتم . آخ که آدمیزاد بعضی وقتها چه مستاصل می شود!

6 نظر:
موش رفت مدرسه؟!! می گما آلیسیا هم همینطوری بود. از کلاسش که می اومد بیرون یه دوست سیاه داشت، امیلی، حتما باید می رفت ماچش می کرد بعد می رفت خونه. اصلا امکان نداشت بدون بوسیدن اون بره. حالا این امیلی یه بچه شر بود که الیسیا به شدت از بازی کردن با اون نهی شده بود! اما گوش مگه می کرد! اونم خیلی بچه عاطفی یه. اما همه چی با تربیت درست می شه. نه اینکه این بی تربیتی باشه ها، اینکه آدم متقاعد شه هر چیزی به اندازه اش خوبه.
راست میگی استیصال سخته
گمونم بهترین حرفی که ممکن بود رو بهش زدی..باید زندگی رو تجربه کرد. وقتی خیلی کوچولویی شاید استراتژیهای خاصی بطلبه اما شاید اسونتر هم حل میکنه موضوع رو.و از الان داره عدم وابستگی رو یاد میگیره این اوین باهوش ما.و چقدر خوبه اگر همه ما در مودکی این رو یاد گرفته بودیم.بیشترین درگیریهامون در زندگی توسط همین وابستگیها ساخته است. و البته تدبیر مادرانه برای ایجاد این حس چیه خیلیییییییییی پیچیده است!حتما اگر چیزی بدستم رسید برات میفرستم!!قربونش برم که رفته کلاس بالاتر از طرفم ببوسش
راستی یه کتابی هست که هنا جون بهم معرفی کرده شاید بدردت بخوره البته جلدیش که مربوط به مدرسه است.اگربتونی گیرش بیاری شای توش در این مورد توصیه هایی داشته باشه.یه وبلاگی پیدا کردم که کمی در این مورد کتابش نوشته ادرسش رو برات میذارم.....میبوسمتون و به خدای بزرگ میسپارمتون
این ادرسیه که شاید بتونی کتاب مفیدی رو توش پیدا کنی :
http://www.adinebook.com/gp/search/966-2816145-8844007?search-alias=books&field-keywords=%D8%A7%D8%B2+%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86+%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86&Go.x=8&Go.y=0
این همون کتابی که من دنبالشم :
http://books4parents.blogspot.com/2005/09/blog-post_24.html
به سختی باز کردن وبلاگت رو.برای من هم خیلی عجیبه مادر بودن و کارهایی برای ایلیا می کنم گاهی.شاید آرزوهای الانم مضحک ترین آرزو ها بودند در نظرم تا پیش از مادر شدن...
گاهی برای من هم خیلی سخته که بخوام تعاملات اجتماعی رو هجی کنم برای ایلیا...ولی من چون بینهایت احساساتی بودم و بسیار آسیب پذیر،قطعا دلم نمی خواد اون اینچنین باشه و سعی کردم خیلی کار کنم روی اعتماد بنفسش.باید در آینده دید ثمره اش رو.
به سختی باز کردن وبلاگت رو.برای من هم خیلی عجیبه مادر بودن و کارهایی برای ایلیا می کنم گاهی.شاید آرزوهای الانم مضحک ترین آرزو ها بودند در نظرم تا پیش از مادر شدن...
گاهی برای من هم خیلی سخته که بخوام تعاملات اجتماعی رو هجی کنم برای ایلیا...ولی من چون بینهایت احساساتی بودم و بسیار آسیب پذیر،قطعا دلم نمی خواد اون اینچنین باشه و سعی کردم خیلی کار کنم روی اعتماد بنفسش.باید در آینده دید ثمره اش رو.
بچه ها وقتی توی یک محیط عاطفی بزرگ بشند اینطور سرشار از محبت خواهند بود.اگر چه قبول دارم که گاهی اوقات احساساتی بودن به آدم ضربه میزنه.امیدوارم آوین عزیز جمله ای را که موقع خواب بهش گفتی خوب درک کنه...چون اصل مهمیه توی زندگی.
مبارک باشه.جالب بود.چقدر بده که نمی شه برات خصوصی گذاشت.
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی