داستان پشت عکسها
آوین تولد دوستش دعوت است خواهر کوچولو هم. برای اولین بار جایی بدون ما دعوت شده اند. آماده شان می کنم در حالیکه دارم عرق می ریزم، یک ریز تکان می خورند، شانه کردن محال است، لب و لوچه آغشته به بستنی هنوز کامل تمیز نشده، وسط فرهای دختر کوچکتر همه چیز پیدا می شود.
دختر کوچولو پیراهن خواهر بزرگتر را می خواهد. بزرگ است، دامنش تا نزدیک زمین است و کمرش همینطوری معلق و سرشانه ها آویزان. حرف می زنم، وعده و وعید می دهم، تهدید می کنم، ناراحت می شوم اما مرغ یک پا دارد! خوب چاره ای نیست نمی شود با گریه راهیشان کنم. پدرش می گوید یعنی من واقعاً باید با این لباس ببرمش توی خیابان؟؟
آوین راضی می شود پیراهن محبوبش را به خواهرش بدهد و با این جمله که چرا باید لباسم رو بدم چون هیچی نمی فهمه چون هیچی حالیش نمی شه؟؟!! سر و صداها می خوابد.
تلفن می زنم به میزبان می گوید بچه ها با گربه خانگیشان سرگرمند، کیک خورده اند، چیپس گاز زده اند (و لابد نوشابه گازدار و از این دست خوراکی ها).
به چند سال دیگر فکر می کنم دختر کوچولو چه طوری به عکسهایش نگاه می کند؟ یک دختر با مزه با موهای فرفری نامرتب که با یک دندگی تمام با یک پیراهن آبی پرنسسی بزرگ رفته تولد یا یک مامان که حریف نیم وجب بچه نشده و نتیجه اش سر و وضع خنده داری شده که دختر کوچولو را عصبانی می کند؟

18 نظر:
آخی چقدر بامزه.نه ربطی به حریف شدن تو نداره دونه جان.اما بعدها برایش خاطره جالبی خواهد شد.
مشابه این عکس را ماداریم.من شش ساله بودم و دختر عمه ام پنج ساله.دختر عمه ام لباس عروس تورتوری داشت دوتا.یکیش رو داد من پوشیدم و یکی خودش پوشید.بعد داداشم که دو سال و نیمه بود،قیامتی به پا کرد که من هم ازین لباس ها می خوام.عمه ام یه پیراهن پوشوند تن داداشم و سه تایی عکس گرفتیم.توی عکس دوتا دختر کوچولوهستند با لباس عروس و یه پسر کله کچل با پیراهن دخترونه که به زمین می ماله.هنوزم دیدن اون عکس لبخند میاره رو لبامون...اسکنر داشتم عکس رو واست می ذاشتم...
حالا یه روزی آوین جان و خواهر کوچولوش هم همین حس رو خواهند داشت نسبت به اون عکس...تو اجازه دادی یه خاطرۀ قشنگ ثبت بشه براشون...
راستی یه سوال فنی!میزبان چطوری پذیرفت که بدون تو دختر کوچولوت رو بپذیره؟
بلائه، بلائه، بلا دختر مردم :))
چقدر تولد هست این روزها در وبلاگت دونه جان :)
خدای من چه مهمونی جالبی بوده برای دخترها...و چقدر از خوندن پستت و خوندن کامنت اردیبهشت خندیدم.نتونستم صدای خنده ام رو کنترل کنم
خیلی دلم میخواد یه روزی نظر درختر کوچیکه رو در مورد این عکس بشنوم.یعنی اون موقع باز هم مینویسیم و باز هم میخونیم یا من از نزدیک میبینمش و ازش سوال میکنم؟
ارزو میکنم همیشه شاد و سلامت باشید و همراهی خواهرانه این دوتا خانم خانما هر باز زیباتر از قبل باشه
دونه چه حس قشنگی داشتی وقتی این دوتا از خونه رفته بودن بیرون بدون شما....میدونم اگه مینوشتیش خیلییییییییی خوندنی بود
میبوسمتون .خیلی دوستتون دارم
dele mano ab kardiiiiiiiiiiiiiiiiiiii..dele mano ab kardiiii...joone delam,,bebooseshoon oon do ta ro..azizammmmmmmmmm:****
هر دو رو ببوس. آفرین به شما که اجازه دادی به اراده دخترت خودشو نشون بده.من اگه بودم فکر نکنم کوتاه می اومدم.
ممنون دوست عزیزم که اینقدر نازنینی.ممنون که نگرانم بودی و حالا خوشحالی از برطرف شدنش...آره بازی دوباره شروع شد...
ممنون دوست عزیزم که اینقدر نازنینی.ممنون که نگرانم بودی و حالا خوشحالی از برطرف شدنش...آره بازی دوباره شروع شد...
مطمئنم اون عکس بهترین خاطره میشه براش.
مهم زیبایی خاطره است او از دریچه ای می نگرد که ما فراموشش کرده ایم و از آن همه آرامش بی بهره مانده ایم!
چقدر دلم می خواست می دیدمش این وروجک خانم را تو اون لباسش.
البته در آینده همه لباسها یک جوری خنده دار می شن پس خیلی شاید باعث تعجب نباشه
کجایی مامان خانمی؟!
where are u?
دونه جان خبری از خودت بده و جمعی را از نگرانی برهان.
خیلی وقته خبری ازتون نداریم...کجائید؟؟
دونه جون نگرانتم....خیلی وقته ننوشتی. کم پیدا هم هستی. خیر باشه!
کجایی؟ من دیگه گریم گرفته از نبودنت!!!
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی