یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۷

شروع مدرسه



یک کوله پشتی، یک قمقمه آب، یک دست لباس نو، ناخن ها کوتاه شده و موهای مرتب شده با چتری هایی که تا بالای ابروها صعود کرده ........ا حالا دیگر باور می کنیم که آوین هم مدرسه ای شده و از چند روز دیگر زندگی نویی را تجربه خواهد کرد. اینجا معمولاً خرید مدرسه خیلی زود انجام می شود. فکر می کنم از حدود دو ماه پیش کیف ها و لباس ها به فروش رفته اند و حالا بیشتر قفسه ها خالی هستند اما من به عمد خریدمان را عقب انداختم چون می خواستم حسش برایش تازه بماند واز طرفی می دانم برای بچه هایی به سن آوین حرف زدن از چیزی که هنوز آشنایی با آن ندارند و خصوصاً انتظار کشیدن آسان نیست. ا
در این مدت، چند بار مسیر خانه تا مدرسه را پیاده رفته ایم. چراغ عابر پیاده را بارها به آن نشان داده ام و علامت پاهای کوچکی را که درست قبل از چراغ، دقیقاً جلوی کلمه توجه! متوقف شده اند را با هم مرور کرده ایم . چند بار هم تکرار کرده ام که از این به بعد تو به مدرسه می روی. مدتی است که می گوید مهد دیگه تعطیل شده و من می گویم نه اما تو دیگه مهد نمی ری و در جواب اینکه سراغ دوستهای مهد کودکیش را می گیرد می گویم آنها هم به مدرسه می روند البته نه مدرسه ای که تو می روی. وقتی توی چشمهایش شوق حرف زدن از آمبرین را می بینم و اینکه او هم دیگه مهد نیست و میاد مدرسه دلم می لرزد این را زیاد برایش توضیح نداده ام، گذاشته ام دوست های جدید پیدا کند شاید خودش از خیال آمبرین بیرون بیاید. هیچ فکرش را نمی کردم دخترکم از همین حالا اینقدر احساساتی باشد و به سختی از دوستهای قدیمیش دل بکند!ا
امروز موقع خواب بعد از ظهر کوله پشتی کوچکش را هم کنار خودش خوابانده و صد بار هم عکس دخترکی که توی ستاره ها نشسته و با چشمان بسته خیال پردازی می کند را به من نشان داده و پرسیده این کیه!! جمله دیگر هم این است که کیف با من میاد مدرسه!! ااین خریدهای کوچک حسابی شوق رفتن به مدرسه را در آوین زنده کرده و همین طور درمن و پدرش امیدوارم همیشه همین قدر خوشحال و با اشتیاق برای رفتن به مدرسه لحظه شماری کند و روزهای خوبی در انتظارش باشند.ا


چهارشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۷

مهد کودک



مهدکودک تمام شد. و حالا فقط چند تا عکس می ماند از آدمهایی که دو سال گاهی با آرامش و گاهی با دلهره آوین کوچکم را به دستهایشان می سپردم و وقت بوسه آخر روی گونه هایش جدال همیشگی زن و مادر بودن به سراغم می آمد، و هر بار این جدال بی سر و ته را با خیال در آغوش کشیدن دوباره اش فراموش می کردم.ا
حالا که زمان گذشته و به دور از احساسات رقیق آن روزها می توانم شرایط را بسنجم راحت تر به قضاوت می نشینم. شرایط هر کس فقط مربوط به خودش است و کمتر قابل مقایسه با دیگران است. حضور دائمی پدر و مادر در کنار نوزاد هر چند که واقعاً ایده آل است اما همیشه هم منجر به پدید آمدن شرایط بهتربرای رشد و بالندگی نمی شود. فکر می کنم حس بچه ها آنقدر قوی است که طرد شدن و سپرده شدن را از هم تشخیص بدهند. اگر هر تصمیمی اعم از خانه ماندن و اختصاص دادن تمام وقت برای نوزاد و یا کار و تحصیل بیرون از خانه، با اطمینان گرفته شود یعنی خالی از احساس گناه و حس سرزنش، یا از روی اجبار، کودک هم به خوبی آن را درک می کند، و خودش را با شرایط وفق می دهد. این تجربه شخصی من است، روزهایی که فکر می کردم تصمیمم درست نیست و دچار تردید می شدم از قضا همان روز آوین را مریض و تب دار به خانه می آوردم و روزهایی که کاملاً مطمئن از تصمیمم سعی می کردم باقی ساعات باقی مانده روز را به بهترین نحو از کنار هم بودن لذت ببریم با کمال تعجب می دیدم روز خیلی خوبی را در مهد گذرانده. به هر حال من نه تبلیغ سپردن بچه ها به مهد را می کنم و نه نگهداری آنها در خانه. همانطور که گفتم این را هر کسی می تواند با توجه به شرایط خودش مشخص کند. مهد کودک را نباید بیش از حد ایده آل دانست همانطور که نباید از آن یک جهنم ساخت. یک مهد کودک خوب، هر چند که جای خانه را نمی گیرد اما می تواند شرایط مساعدی برای رشد و اجتماعی شدن بچه ها ایجاد کند. وجود مربیان زبده و کارآزموده شاید از خود مهد کودک مهمتر باشند و حتی بتوانند بعضی از نقص ها و کمبود های مهد را جبران کنند. اگر مادر وپدر به هر دلیلی نتوانند به مربیان اعتماد کنند و تصور کنند که مهد نمی تواند انتظاراتشان را برای سپردن کودکشان برآورده کند باید از مهد صرف نظر کنند.
ا
زندگی در جمع و به دور از خانواده برای بچه ها مزایا و معایب خودش را دارد. اجتماعی شدن و آشنایی با آداب در جمع بودن، یادگیری آداب غذا خوردن، حس مشارکت در کارها و از همه مهمتر منظم شدن ساعت خواب و خوراک از مزایای مهد است. در معرض انواع بیماریهای واگیر فصلی بودن خصوصاً در فصلهای سرد سال و کمتر مورد توجه و مراقبت بودن مهمترین معایب مهد هستند.
قبل از انتخاب مهد باید از محیط آن بازدید کرد و مطمئن شد استاندارهای لازم مثل روشنایی طبیعی، عدم رطوبت، فضای کافی برای بازی، خواب و غذا خوردن را دارد. وجود دستشویی مناسب برای بچه های کوچک هم بسیار مهم است. همه قسمتهای مهد حتی قسمت هایی که مستقیماً مربوط به نگهداری بچه ها نمی شود مثل آشپزخانه باید قابل بازدید باشد و هیچ بهانه ای از طرف مسئولان مهد برای ممانعت از بازدید نباید پذیرفته شود. غذای مهد باید شامل همه مواد مورد نیاز برای رشد کودکان خردسال باشد علاوه بر اینکه تنوع لازم را هم داشته باشد.
ا
سالن های مهد و تعداد مربیانی که مسئول نگهداری بچه ها هستند، باید متناسب با تعداد بچه ها باشد.ا
این ها مهمترین خصوصیات یک مهد کودک خوب هستند که امیدوارم بتواند به کسانی که در آستانه این تصمیم گیری مهم هستند و گاه گاهی می بینم با جستجوی کلمه مهد کودک به وبلاگ ما راه پیدا کرده اند، کمک کند. ا

پ ن: همه مهد کودکهای کشور فرانسه دارای استاندارهای لازم هستند و پدر و مادر فقط باید زحمت پیدا کردن یک جای خالی در مهد را بکشند که از آنجا که مهد کودک ها ظرفیت محدودی برای پذیرش بچه ها دارند، کار آسانی نیست. البته راه حل های دیگری هم برای نگهداری بچه ها وجود دارد.ا
پ ن 2: هزینه نگهداری بچه ها در مهد کودک در همه فرانسه یکسان است و بر اساس درآمد ماهانه پدر و مادر محاسبه می شود. ا
پ ن3: مهد کودک فقط کودکان بین دو ماه تا سه سال را قبول می کند که پدر و مادرشان در بیرون از خانه مشغول کار یا تحصیل باشند و وقت نگهداری از بچه ها را نداشته باشند. البته برای سایر بچه ها هم نوع دیگری از مهد وجود دارد که ساعات محدودی از روز را می توانند در آن بگذرانند.ا
پ ن4: وزیر سلامتی قوانین خاصی را برای سلامت غذای مهد کودک در نظر گرفته که بر اساس آن استفاده از محصولات کنسروی در مهد ممنوع می باشد. خوراکی های بین وعده ای هم که دارای قند مصنوعی هستند مثل انواع بییسکویت ها با میوه جایگزین شده اند.ا

یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۷

ژست



عکس اول: این ژست لبخند کاملاً مصنوعی را فقط به خاطر دل من گرفته! باز هم از هیچی بهتر است.ا
عکس دوم: خوشحالی از سر و رویش می بارد نیازی به ژست گرفتن نیست!!
ا


سه‌شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۷

ما، شما و آنها


فیلمی از مادر بزرگ دارم که مربوط به حدود 15 سال پیش است؛ خدا رحمتش کند، در بخشی از آن همینطوری که توی اتاق نشسته، یک شاخه گل را در دستش گرفته و منتظر فلاش زدن دوربین است. یعنی با لبخندی ملیح و چشمان مهربان پشت عینک ته استکانی اش کاملا حالتی فیکس دارد! یادم می آید چقدر سخت بود جلوی خنده ام را بگیرم ! شاید برای اینکه بعضی ها با آنکه برای ما خیلی بزرگند و الگوی ما می شوند، خیلی ساده با دنیا و زیبایی های آن برخورد می کنند! حالا اگر آن گل مصنوعی هم باشد، باز احساس میکنند اگر آن را در دستشان بگیرند با آن تصویرشان زیباتر می شود، به همین سادگی.
خب "آنها" اینجوری بودند. ساده و صمیمی با همه چیز برخورد می کردند، برای روزها و ساعتها معنا و شئون خاصی قایل بودند، مثلا در فلان شب خوب نیست پیاز بخورید! در شب ناخن نگیرید! آب روی گربه نپاشید! نان را با چاقو نبرید! و خیلی از این باورها که با سنگ محک "ما" يا خيلی محترمانه "سنتی " تلقی می شوند یا کمی آنورتر می رویم و " خرافاتی" می نامیمشان! شرایط امروز ما را خیلی پیچیده کرده. هر کدام از این باورها و اعتقادات را که می بینیم و یا می شنویم از پوسیدگی آنها می گوییم و برایشان دلایل فلسفی ، تاریخی ، اجتماعی و اقتصادی می آوریم که چرا مثلاً مادربزرگها در مورد روز" دوشنبه" این عقاید را داشتند. در حالی که آنها بدور از هر برهان و منطقی که ما خلقش کرده ایم برای خودشان یک نظام فکری داشتند که باعث می شد زندگی شان را بر اساس یک نظم که ریشه در باورها و اعتقاداتشان داشت به پیش ببرند یا به قول سهراب سپهری آنها آب بی فلسفه می خوردند و توت بی دانش می چیدند! این نظم اعتقادی ، سینه به سینه تا زمان ما رسیده، هر چند دیگر آنقدر پیچیده شده ایم که نمی توانیم باورشان کنیم اما حداقل خوبیش این است که معیارهای ساده و صمیمی سنجیدن روزها و اتفاقات مادربزرگ تا همیشه توی خاطرمان می ماند. الآن با خودم می گویم حیف شد کاش در آن لحظه دوربین را کنار می گذاشتم و تنها او و شاخه گل را نگاه میکردم، شاید ذهنم بی هیچ واسطه ای بهتر میتوانست آن تصویر را ضبط کند!



دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۷

فارسی شکر است


دختر ما هم مثل اغلب بچه های گیر افتاده در فرنگستان «ر» را «ق » تلفظ می کنه و نمی دانم چرا همه فامیلهای ما اسمشان « ر » داره؟!!ا

با هم تمرین می کنیم:
ا
بگو ررررررررررررر ، ا
قققققققققققققققققققققق
نه بگو رررررررررررررررررررر
قققققققققققققققققققق
بگو ریرا، راه راه
قیقا، قاقا

آشپزخانه را به فرانسوی طوری تلفظ می کنه که خیلی خنده دار می شه. به همان آشپزخانه یا آشپزخونه، مطبخ یا حتی اتاق راضییم اما فعلاً مرغ یک پا داره!
ا

گودافظ همان خداحافظ است که این روزها در آخر مکالمات تلفنی اش اضافه می کند.
ا
دوست دوقم هم همان دوستت دارم است.
ا


جمعه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۷

حرف های گنده گنده


موقعیت: آوین آماده پریدن
بابا: بپر آوین
آوین از ژست پریدن میاد بیرون و می گه: بابا این منم که تصمیم می گیرم!ا

موقعیت: آوین در حال ور انداز کردن موسیو
آوین:
ا
Papa, monsieur est amère
بابا موسیو تلخه ( گویا نه لبخند زده نه روی خوش نشون داده)
ا

موقعیت: در حال پیاده روی
آوین: سلام خانوم
خانوم ناشناس با لبخندی به پهنای صورت: سلام مادموازل
آوین: مامان این کی بود!!
ا

موقعیت: بعد از یک خرابکاری و اخم های درهم من
آوین: مامان عشق من، با هم آشتی کنیم؟!!
ا


پ ن: بهاره و مانلی عزیز، آدرس وبلاگ نذاشتید تا بتونم بهتون سر بزنم.ا


دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۷

بادبادک


اولین چیزی است که از ما خواسته. یه بار به من گفت مامان برام بادبادک می خری؟! نمی دونستم واقعاً منظورش بادبادکه یا چیز دیگه. اما وقتی چند بار تکرار کرد، دیدیم نه واقعاً بادبادک می خواد! ا
حالا صاحب یه بادبادک شده که هنوز گوشه اتاق خاک می خوره . گاه گاهی با علاقه یه نگاهی بهش می ندازه اما گویا فهمیده که باید منتظر موند تا هوا خنک بشه!ا

پ ن: فکر می کنم از وقتی کارتون تروترو را دیده عاشق بادبادک شده!ا