شروع مدرسه
یک کوله پشتی، یک قمقمه آب، یک دست لباس نو، ناخن ها کوتاه شده و موهای مرتب شده با چتری هایی که تا بالای ابروها صعود کرده ........ا حالا دیگر باور می کنیم که آوین هم مدرسه ای شده و از چند روز دیگر زندگی نویی را تجربه خواهد کرد. اینجا معمولاً خرید مدرسه خیلی زود انجام می شود. فکر می کنم از حدود دو ماه پیش کیف ها و لباس ها به فروش رفته اند و حالا بیشتر قفسه ها خالی هستند اما من به عمد خریدمان را عقب انداختم چون می خواستم حسش برایش تازه بماند واز طرفی می دانم برای بچه هایی به سن آوین حرف زدن از چیزی که هنوز آشنایی با آن ندارند و خصوصاً انتظار کشیدن آسان نیست. ا
در این مدت، چند بار مسیر خانه تا مدرسه را پیاده رفته ایم. چراغ عابر پیاده را بارها به آن نشان داده ام و علامت پاهای کوچکی را که درست قبل از چراغ، دقیقاً جلوی کلمه توجه! متوقف شده اند را با هم مرور کرده ایم . چند بار هم تکرار کرده ام که از این به بعد تو به مدرسه می روی. مدتی است که می گوید مهد دیگه تعطیل شده و من می گویم نه اما تو دیگه مهد نمی ری و در جواب اینکه سراغ دوستهای مهد کودکیش را می گیرد می گویم آنها هم به مدرسه می روند البته نه مدرسه ای که تو می روی. وقتی توی چشمهایش شوق حرف زدن از آمبرین را می بینم و اینکه او هم دیگه مهد نیست و میاد مدرسه دلم می لرزد این را زیاد برایش توضیح نداده ام، گذاشته ام دوست های جدید پیدا کند شاید خودش از خیال آمبرین بیرون بیاید. هیچ فکرش را نمی کردم دخترکم از همین حالا اینقدر احساساتی باشد و به سختی از دوستهای قدیمیش دل بکند!ا
امروز موقع خواب بعد از ظهر کوله پشتی کوچکش را هم کنار خودش خوابانده و صد بار هم عکس دخترکی که توی ستاره ها نشسته و با چشمان بسته خیال پردازی می کند را به من نشان داده و پرسیده این کیه!! جمله دیگر هم این است که کیف با من میاد مدرسه!! ااین خریدهای کوچک حسابی شوق رفتن به مدرسه را در آوین زنده کرده و همین طور درمن و پدرش امیدوارم همیشه همین قدر خوشحال و با اشتیاق برای رفتن به مدرسه لحظه شماری کند و روزهای خوبی در انتظارش باشند.ا
