جمعه، دی ۲۹، ۱۳۹۱

گفت آخه دستهات خسته شدن

هر چی گفتم بیا روی هم را ببوسیم قبول نکرد. مجبورم کرد دستمال خیس را بگذارم یه گوشه، دست‌کش سه لایه مرطوب و چسبناکم را دربیاورم و بعد  دستهام را بوسید، دختر چهار ساله من ...




برچسب‌ها:

3 نظر:

در ۳۰ دی, ۱۳۹۱ ۱۱:۱۰, Anonymous اردیبهشت گفت...

می خونت همیشه...عاشق این مینی مال های مادرانه ات هستم...برای هر دو پست قبلی کیف کردم.برات تو ریدر لایک زدم.اینجا نمی تونم بیام غالبا و در ریدر می خونمت همیشه.خیلی دوست دارم مادرانگی ات رو.

 
در ۳۰ دی, ۱۳۹۱ ۱۱:۱۱, Anonymous اردیبهشت گفت...

اسم پست قبل معرکه بود.

 
در ۰۷ بهمن, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۶, Blogger Minou گفت...

: )

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی