جمعه، آذر ۱۷، ۱۳۹۱

 باید می‌رفتم برای خرید کادوی تولد. اما سنگین شده بودم، سخت بود نگاه کردن توی صورت پرنسس‌هایی که لبخند می‌زدند. همه جا دخترهای مدرسه سوخته همراهم بودند. نمی‌دانم از این به بعد از دیدن صورت قشنگ سفید برفی و سیندرلا چه حالی می‌شوند. 



1 نظر:

در ۲۰ آذر, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۱, Anonymous ساعتها گفت...

درد و دیگر هیچ....
خیلی دوست داشتم اینجا را..خوشوقتم دونه عزیز

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی