شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۰

در آستانه مدرسه

هیچ وقت فکر نکرده بودم دوست ندارم دخترکم به این زودی مقنعه سر کند و بعد یاد بگیرد که بزرگ  شده، یهویی، همین طوری بی‌هیچ مقدمه‌ای................
مهم این نیست که می‌شد جایی زندگی کند که این چیزها نباشد مهم این است که اینجا این اتفاق می‌افتد!


4 نظر:

در ۱۲ شهریور, ۱۳۹۰ ۱۷:۳۲, Anonymous اردیبهشت گفت...

چه بی خبر برگشتی...چه بی سلام...

 
در ۱۳ شهریور, ۱۳۹۰ ۰۵:۵۸, Anonymous زهرا(مامان مهتاب گفت...

ما هم سالها است به همین اتفاقات بی معنی در این سرزمین می اندیشیم و هیچوقت جوابی قانعمان نمیکند.جمله آخرت را صد بار خواندم.باورم نمی شود ایران ما چنین فرزندان باوفائی داشته باشد.

 
در ۱۳ شهریور, ۱۳۹۰ ۰۸:۳۱, Anonymous لیلی گفت...

سلام دونه جان. باورم نمی شود مقنه سر کردنش را. چه به نظرم عجیب می آید...مدرسه رو شدنش مبارک باشد...

 
در ۱۵ شهریور, ۱۳۹۰ ۰۴:۳۵, Anonymous فریبا گفت...

چقدر جمله اخرت قشنگ و گویاست طوری که اجازه بسیاری از پر حرفیها رو نمیده...........خیلی خوبه که اوین دبستانی ما مادری مثل تو داره...میبوسمتون...مدرسه رفتنش پر از خیر و سلامتی باشه براتون

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی