جمعه، مهر ۱۵، ۱۳۹۰

سه سالگی

دختر کوچولو بهانه می‌گیرد، جیغ می‌زند، برایش مرغ همیشه  یک پا دارد. دیروز گفتم شیر را برایت داغ کردم آماده است. گفت داغ نه گرم کن. داغ می سوزم! گفتم گرم کردم، گفت داغ کردی نمی‌خورم از اول گرم کن نمی‌خوام! .......... گفتم مامان سلی موهایش را کوتاه کرده گفت موهامو کوتاه کن همین الآن، با قیچی. بحث را عوض کردم، تلویزیون را روشن کردم اما نوک موهایش را گرفته بود و هر جا می‌رفتم دنبالم می‌آمد و داد می زد کوتاه کن می‌شنوی!
بیرون که می‌روم اصرار می‌کند که بیاید شرط می‌کنم که نخواهد بغلش کنم قبول می‌کند اما همین که پایمان را توی کوچه می‌گذاریم می‌گوید پاهای کوچولویش خسته است، می‌سوزد، درد می‌کند پاهایش دیگر راه نمی‌رود بغلش کنم! بغلش می‌کنم، روپوشم می‌رود بالا، روسریم عقب، موهایم می‌رود توی دهنم نفسم بند می‌آید.
سعی می‌کنم همه اینها را تحمل کنم نه اینکه هیچ وقت صدایم بالا نمی‌رود نه اینکه همیشه خیلی خونسرد می‌مانم نه! گاهی وقتها هم کاسه صبرم لبریز می‌شود اعتراض می‌کنم، رفتارم اصلاً شبیه مامانهایی که توی کتابها از آنها می‌نویسند، نیست. اما از دلش درمی‌آورم. نمی خواهم تصویرهایی که توی ذهنش می‌ماند یه ماما ن بداخلاق باشد یه مامان سخت‌گیر، یک دنده.
بچه‌ها کارهای خودشان یادشان می‌رود اما رفتارهای مامان و باباهایشان را نه و انگار همه زندگی آن را با خودشان این ور و آن ور می‌کشند. خستگی یک زن سی و خورده ‌ای ساله چه اهمیت دارد دنیا روبروی یک دختر سه ساله است که دوست دارد ثابت کند فرمانروای زمین است. 

6 نظر:

در ۱۸ مهر, ۱۳۹۰ ۰۶:۳۰, Anonymous زهرا(مامان مهتاب گفت...

از وقتی مادر شدیم دنیای خودمان را فراموش کردیم .همه چیز در خدمت دنیای این کوچولوها است...به قول شما چه اهمیت دارد...بگذار فرمانروایی کنند.

 
در ۱۸ مهر, ۱۳۹۰ ۱۵:۴۳, Anonymous منصوره مامان نورا گفت...

انگار دوباره داستان سه سالگی دخترکم را می خواندم . انگار همه شان در بازه زمانی مشخص ، یک طور مشخصی مثل هم رفتار می کنند . همان جیغ ها و همان بهانه ها !!... اما راست گفتی بچه ها کارهای خودشان را یادشان می رود اما رفتارهای ما را نه !

 
در ۱۹ مهر, ۱۳۹۰ ۰۴:۲۳, Anonymous فریبا گفت...

چقدر کوتاه و روشن تونستی این بدقلقی ها رو تصویر کنی.............و چقدر زیبا و صادقانه خودت رو در لحظات سخت نقد کردی...........و چقدر نگاه خانم سه ساله رو خوب درک کردی......
من درگیریهایی این چنینی دار و خیلی وقته که حاضر به کاربرد کلیشه های کتابها نیستم.............براتون ارزوی سلامتی و اسودگی و موفقیت دارم.......ببوس اون فرشته های نازنین رو

 
در ۲۸ مهر, ۱۳۹۰ ۲۰:۴۲, Blogger ننه قدقد گفت...

خیلی زیبا نوشتی عزیزم خیلی

 
در ۲۸ مهر, ۱۳۹۰ ۲۰:۴۲, Blogger ننه قدقد گفت...

خیلی زیبا نوشتی عزیزم خیلی

 
در ۲۸ مهر, ۱۳۹۰ ۲۰:۴۲, Blogger ننه قدقد گفت...

خیلی زیبا نوشتی عزیزم خیلی

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی